|
راه سيمرغ
در يك
بامداد
كه
براي خورشيد
وشايه
ديگر زميني ها با ديروز
و
پريروز تفاوتي نداشت، روز را شروع كرديم البته نه مثل هرروز،چون اين روز براي ما با
ديگر روزها تفاوت بسيار داشت زيرا نه جمعه بود
ونه
شنبه
،
روز
خودش بود
،
يك
روزمثل رسيدن به
آرزو
،
روز
دماوند .
شوق
رسيدن آنهم براي اولين بار هر خسته اي را نيرو مي دهد ما كه مي خواستيم تازه قدم در
راه بگذاريم وخود را به قله
برسانيم
،
انرژي
وانگيزه بسيار داشتيم و براي رفتن آمادگي .
جمع
دوستان هم تكميل شده بود وهمه
سر ساعت در محل حاضر شده بودند و برنامه مي رفت كه به موقع شروع شود و براي انجام
دقيق آن مي بايست هر چه سريعتر سوار مي شديم وحركت مي كرديم .
چيزي
نگذشت كه خود را در ميان جاده هاي شرق تهران يافتيم .رفته رفته شهر را پشت سر مي
گذاشتيم و با همراهان هم صحبت مي شديم . دلهره چاشني راه ما بود چرا كه راه دشوار
بود و هدف لااقل براي من كوچك
،
بزرگ .
نمي
دانستيم چه پيش رو خواهيم داشت چون موفقيت ما تابعي از شرايط طبيعي منطقه مي بود و
نمي دانستيم كه طبيعت آيا پذيراي اين مهمانان خوانده يا نا خوانده خواهد بودو آيا
تمامي اين همسفران توان آزمون اين خفته دل آرام را خواهند داشت يا خير؟ اينها به
نگرانيهايمان دامن مي زد ولي پير ما كه خود خانه ايي در آنجا داشت
و
بارها به آن سر زده بود
به
قلبها
قوت
مي بخشيد
و
حضورش آرامش بخش بود. چون همسفر عشق شدي مرد
سفر
باش .
سه
ميني بوس زوزه كشان در پيچ وخمهاي جاده سد لار به سمت كوهپايه دماوند در حركت بودند
و از آنجا كه برنامه صعود
،
جبهه غربي بود،
از جاده
هراز
به اين طرف آمده بوديم ناگفته نماند كه صبحانه را در يكي از قهوه خانه هاي بين راه
نزديك
سد
لار
خورديم و چون قرار بود شب را در پناهگاه سيمرغ بمانيم عجله اي دركار
نبود
وبچه
ها با خاطري
آسوده مشغول خوردن و گپ زدن بودند .
در
مسير ، ديدن گوسفند سراها و زندگي سخت اين همسفران زميني ما انديشه بر انگيز بود
،
دامنه خشك و مراتع بي آب وعلف زندگي را براي گوسفندانشان سخت كرده بود چه برسد به
خودشان ، انگار در داستانها خوانده بودند كه اينجا روزگاري سر سبز بوده و به اينجا
آمده بودند و گرنه اسمي كه بر آنجا نمي شد
گذاشت
،
مرتع بود .
جاذبه
با موتور خودرو هم نبرد بود
و
اجازه نمي داد
به
آساني راه طي شود راننده
هم
كه موي خود را
در اين راه
سپيد
كرده بود سيگار
كشان
چشم از جاده خاكي بر نمي داشت و شايد فكر مي كرد اين جماعت براي چه به اينجا آمده
اند،
كه سختي بكشند ، كوهنوردي كنند
،شب روي زمين سنگلاخ بخوابند
،
اول
از گرما بكشند بعد اون بالا از سرما ، كه چه ؟!
هر
گاه اين افكار به من اجازه مي داد به ياد كوله پشتي هاي سنگين خود مي افتادم كه
چگونه بايد آنها را تا پناهگاه حمل كنيم زيرا چادر ، كيسه خواب ، خوراكيها و لباسها
همگي وزن زيادي داشتند كه مسئله ساز بود مخصوصاَ كه حركت گروهي بود و ناراحتي هر
عضو به ديگري منتقل مي شد وفشار روحي مضاعف در پي داشت .
در
بين راه آگامای
موقري
را ديديم كه روي تخته سنگي مشغول گرفتن آفتاب بود و با نگاه بي تفاوت نظاره گر اين
راهيان سفر راه سيمرغ بود ، شاهدي از نسل چند ميليون ساله پدران خويش كه به موجودات
تازه به عرصه رسيده يعني آدميان چند هزار ساله اهميتي نمي داد و اگر مي دانست چه به
روز طبيعت آورده ايم كه آقمان
هم مي كرد .
يك
ضرب المثل سرخپوستي مي گويد انسان بدون حيوانات روي زمين
،
چه
تنهاست . كم كم لحظه ديدار نزديك مي
شد
ويار تمام رخ ، رخ مي نمود
از
پايه تا قله
، از عرض تاارتفاع ، شاهكاري از طبيعت ، مخروطي كامل و
زيبا
، تنهاي تنها ،
مغرور
و
استوار در دلش رازها است واز اون بالابالاها چيزها ديده كه اگر بخواهد تعريف كند
،
روزشب
مي شود .
اين
فانوس دريايي خورشيد از زيباترين قلل
دنيا است و چون آتشفشانی است در بين سلسله كوه هاي البرز منحصر به فرد است زيرا
ديگر رشته كوهها در اثر نزديك شدن فلاتهاي عربستان و آسياي ميانه به هم شكل گرفته
اند و تنها اين زيباي خفته است كه ابرها به احترامش كمي پائين تر سکنا
گزيده اند .
مردمك
چشمم چه عظمتي را در خود جاي داده بود .
افسونگري را مي
ديد
كه
دامن گشوده و اين تنهاي خاكي را به آغوش خود فرا مي خواند . موهاي سپيدش در اين فصل
كم پشت شده بود و
وقتي
بازدم زردش را مي
ديدي
فكر مي كردي زنده است
. اگر
مي گريست رودخانه ها جاري مي شدند
و
اگر دَرد
ِدل
خود
را
بازگو
مي
كرد
زمين
مي لرزيد
و
جانداران ديگر تاب زنده بودن نداشتند .
محرم
راز طبيعت آنسو و بازيگر صحنه اين سو ، هر دو به هم نياز داشتيم او آرزوي من و من
ستايشگر او
، پري
رو تاب مستوري ندارد.
خورشيد بالاي سرمان بود مثل هميشه به موقع ،
درست
سر ساعت همانجايي كه مي بايست باشد
بود
و
يا
شايد
ما
به
موقع رسيده بوديم بهرحال همگي پياده شديم و خود را در جلوي پشته اي ازكوله پشتي و
چادر
و
بار و بنه
ديديم
كه بايد حمل مي شد اما از آنجا كه دور انديشي يكي از اعضاء گروه كارساز بود
، چند
رأس قاطر به دادمان رسيدند
و
حجم
قابل ملاحظه اي
از
وسايل را تا پناهگاه حمل كردند البته اين هماهنگي كار من و امثال من نبود
بلكه تدبير فرد باتجربه اي را لازم داشت كه ساليان سال در طبيعت زيسته بود و
در
حفظ محيط زيست كوشيده بود
و يك
روز سازماني را بنياد
گذاشته بود كه امروز نتيجه آنروز بود .
گفتم
اين جام جهان بين به تو كي داد
حكيم
گفت
آ نروز كه ا ين
گنبد مينا
مي
كرد
قطره
ها،
دريا را مي سازند ،سنگريزه ها ، كوهها
را
و
رسيدن
به قله را، گامها .
قدم
به قدم صعود را آغاز كرده بوديم وپشت سر هم حركت مي كرديم ،
شيب
آرام بود وجلوداربه فكر همه افراد
،
با
هر
نفس
يك گام
،
قدمها
كوتاه وباريتمي ملايم .
در
بين جمع همه جور كوهنوردي ديده مي شد آنهائيكه سالها تجربه داشتند وكوه خانه دومشان
بود و
يا
افراد كم تجربه اي كه لازم بود مراعات حالشان بشود اما در يك چيز همه مشترك بودند
و آن
شوق رسيدن بود .
تندروها جلوتر رفتند تا از نهر كنار پناهگاه مقداري آب ذخيره كنند چون معلوم نبود
تا شب سرما اجازه جاري بودن به آن بدهد
،
گروه
كم كم خود را پيدا مي كرد و نغمه خوانها با ترانه صبح است ساقيا
آواز را آغاز كرده بودند .
دور
فلك بقا
ندارد شتاب
كن شتاب
كن
زان
پيشتر كه عالم فاني شود خراب
وما
انسانها اين عالم خاكي را چه استادانه خراب كرديم ، آتش افروختيم، دود كرديم،
نيروگاه ساختيم وبرق توليد كرديم و با اره برقي به جان درختان افتاديم و
از
چوب آنها كاغذ ساختيم و رويش نوشتيم گاز خردل .
خود
را محور
دانستيم و اسم خود را گذاشتيم اشرف مخلوقات و رحم به جاندار
و
بي
جان نكرديم و
فكر
كرديم اين دنيا ساخته شده براي ما ، پس هر كاري دوست داريم مي توانيم با اين دنيا
بكنيم ، قباي خودرا از ديگر موجودات كنار كشيديم و همه را اسباب رفاه خود انگاشتيم
.چه
بی رحمانه و چه متکبرانه. فراموش کرديم که ما هم از همان ها هستيم يک مرد يک زن يک
بچه، جنگ و محبت ،گرسنه، محتاج، لرزيدن در سرما، تشنه در آفتاب
، احساس، اما همراه با طبيعت.
آيا
سوپ باله كوسه خورده ايد؟
من
كفشي ديدم رويش نوشته شده بود
"
ساخته شده از پوست مار"
وهمسرش اورا درغار جستجو مي كرد.
از
دماوند خواستم تا گناههايمان را ببخشد چون او سالهاست كه ما را مي بيند،
بي خود نيست كه وقتي فرياد مي كشد
زمين و زمان مي لرزد.
در
توقف گاهها كه به تشخيص جلودار
زمانبندي مي
شد
صداي خسته نباشد خسته نباشيد بچه ها دلنشين بود ، من دنبال جمله ديگري مي گشتم كه
تكراري نباشه اما عقلم به چيزي قد نداد . خوردن و نوشيدن خوراكيها قانون داشت و
تعارف كردن آنها بر لذت آن مي افزود. اما بايد رفت وسكون مساوي بود با سرد شدن و
حركت سخت تر مي
شد.
شمارش از يك شروع مي
شد و
تا انتها به سي وسي ويكي دوختم مي
شد
مقصد پناهگاه بود ، پناهگاه
سي
مرغ
.
گونها
در اطراف مسير مرا به ياد شعر ،
به
كجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد ،مي انداخت. خورشيد بي وقفه مي تابيد راه درازي
در پيش داشتيم و من چقدر دلم براي خانه مان تنگ شده بود فاصله تخت خواب تا حمام دو
قدم بود واز دوش تا توالت يك قدم آب گرمي كه هر
چقدر
باز
مي كردي تمامي نداشت و كولري كه با يك دگمه روشن مي
شد و
صدا نداشت .
همه
آنها
چقدر
الآن مي چسبیدند
، زير حرارت آفتاب باد كولر وبراي رفع اين خستگي تخت خواب و من كه به خاطر غذاي روز
گذشته مسموم شده بودم ، ما بقي ماجرا .
چقدر
انسان در طبيعت ضعيف است ، هفته گذشته حين صعود به قله سر كچال خرگوشي را ديدم كه
مسيري را كه سه تا چهار ساعت زمان لازم بود تا ما به پائين برسيم او
در
چند دقيقه دويد و يا پرنده ايي كه فاصله قله را در يك چشم بهم زدن طي مي كرد
.
انسان ساعتها نياز دارد تا به آنجا برسد . طاقت سرما و گرما را نداريم و بدون سقف
زندگي برايمان امكان ندارد .
راستي
يادم رفت بگويم كه دوشب قبل از صعود
ما
چاي كاكوتي خورديم ،
آنهم
در كنار جمع دوستان . ماجرا مربوط است به جلسه هماهنگي و آرايش گروها
در قالب يك گروه اصلي وبررسي نيازها
،
وسايل
و
نوع
مواد غذايي كه قبل از انجام برنامه ضروري است . رهبر گروه در دفتر دوست خود و به
كمك او اين گردهمآيي را ترتيب داده بود ومواردي را گوشزد كرد وآخرين توصيه ها را
براي جمع عنوان نمود . چاي كاكوتي هم ابتكار اين دوست عزيز بود كه خود كوهنوردي
قابل است و در طول راه با ديگر دوستانشان همراه ، هم نوا و كمك گروه بودند چايشان
برقرار باد .
رفته
رفته پناهگاه به ما نزديك مي
شد يا
ما به
آن
نزديك مي
شديم
. خستگان راه ، اميد رفتن مي گرفتند
هر چند كه اين هدف نهايي ما نبود اما هدفهاي كوچك اهداف بزرگ را تشكيل مي دهند .
چيزي
نپاييد كه خود را در ميان بچه ها، روي سطوح موازي با آبهاي آزاد يافتيم يعني پناهگاه
. ساختماني دو طبقه كه روي به سمت كوهها داشت !
به
موقع
رسيده بوديم چون كسي جز چند نفر آنجا نبود ودر چشم بهم زدن پناهگاه
در
تسخير ما قرار گرفت. همه در پي يافتن جاي مناسب و ياران خود در تلاش بودند جز پير
ما كه در ياري رساندن به ديگران در تلاش بود . اگر در طول بالا آمدن با گرما دست به
گريبان بوديم شب ، سرما در پيش بود و حال نوبت كيسه خوابها بود كه خود نمايي كنند و
ارزش خود را به رخ بكشند .
غروب
خورشيد چه زيباست ، اين جمله ايی بود كه از بين بچه هايي كه روي سكوی مقابل پناهگاه
ايستاده بودند و همگي به غروب خورشيد
نگاه
مي كردند
به گوش رسيد
.
تنها خداحافظي زيبا ، خورشيد مي رفت تا گندم نانوايي محله ما را كه در استراليا
كاشته شده بود ، بروياند .
كم كم
هوا تاريك مي
شد و
هر يك
از ما سعي در بيشتر لذت بردن از فضا
و
زمان
مي كرد ، دور از شهر ، دور از آلودگي ،
دور
از
صدا ،
دور از
چيزهاي ساختگي و مصنوعي . ستاره ها پيدا بودند ، هوا عالي بود چه از نظر دما و چه
از
لحاظ
وزش باد . همه انگار دست به دست هم داده بودند تا ما با دماوند ما بشويم.
كمي
آن طرف تر تقريباَ سه ميليارد سال نوري دورتر سياره اي داشت به زمين نيرو اعمال مي
كرد
تا زمين از مدار خود خارج نشود و ما امشب را به سلامت به صبح برسانيم .آبها به دريا
مي رفتند تا ما غرق نشويم واكسيژن با هيدروژن در
دو
شكل
متفاوت با هم همكاري مي كرد تا مارمولكها نه از تشنگي بميرند
و
نه از
خفگي .
اين همه هماهنگي و همكاري ستودني است .
از خودم پرسيدم چرا ما بايد غمگين باشيم ؟!
شام را دو بار با دو گروه مختلف خوردم ، بچه ها لطف داشتند و مرا تحت تأثير قرار مي
دادند ، ديگران هم با يكديگر چنين رفتاري داشتند و هر گوشه اي سفره اي گسترده بودند
و عده اي بر سر آن مشغول بودند . از گوشه اي از سالن همهمه اي شنيده مي شد و حواسها
را به خود جلب مي كرد . سر و صدا مربوط به برگزاري يك جشن تولد صحرايي در ارتفاع
چهار هزار متري بود و آن شب فراموش نشدني را تبديل به يك شب فراموش نشدني تر مي كرد
. فرشته مان بيست و شش ساله شده بود و هنوز جا داشت تا سن خود را بر همگان آشكار
نكند .
ساعت نه بود و من خود را در ميان كيسه خواب يافتم ، جاي جنبيدن نبود احتياجي هم
نبود . منادي آمد كه همه بخوابند اما كو گوش شنوا ؟
كي دلش مي آمد كه بخوابد من كه دلم مي خواست ثانيه ها را بشكافم و از دو طرف بكشم
تا دقيقه ها جا باز كنند و
ساعت
حساب كار خودش را بكند ، شبهاي عادي اول شبمان بود چه برسد به اين شب . جاي يك
نارنجك چهارشنبه سوري خالي بود .
شب
عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد .
هر كس
به گونه اي اعتراض خود را بيان مي كرد اما همه مي دانستند كه فردا بايد صبح زود
بيدار شوند
و
لازم
بود كه زودتر بخوابند
.
امان
از فردا
و
فرداها . آيا پرنده ها هم به فردا فكر مي كنند يا پرستوها پروانه ها را نصيحت مي
كنند كه فردا عاشق شويد وامروز بايد
به
فردا انديشيد؟
كاشتيم ، انباشتيم ، ثروت اندوختيم براي فردا ، چند روز در امروز و چند روز براي
فردا زندگي كرديم؟حتي به مدرسه رفتيم براي فردا !
فردا،
آواي جيك جيك مستون گنجشك خانه مان ،
مارا
به ياد
زمستون انداخت وبهار وپائيز وتابستانمان را
هم
زمستون كرد وتا سرهنگ نشديم خواستگاري نرفتيم چون فردا نزديك است .
پول
را
اختراع كرديم ودروغ گفتيم وبا عقل دنبال سعادت گشتيم و قانون طبيعت را
براي
بقاء
خود،
ما انسانهاي هزار ساله باب ميل خود بازنويسي كرديم اما از تمساح
چند
ميليون ساله نپرسيديم
چگونه زيسته است تا پس از اين همه سال هنوز نسلش پا برجاست ؟ بدون آنكه ذخيره سازي
كند ؟
كوهها
، برفها را
،
مورچه
ها ، آذوقه را
و
زنبورها،
عسل را ذخيره مي كنند اما فقط براي يك فصل نه براي نسل اندر نسل .
و
شايد
خيلي چيزهاي ديگر كه اگر كسي زبان آواز
فاخته
رامي دانست ترجمه اش شايد راه سعادت را به ما مي آموخت .راه
برگشت
هم
چه
دور از ذهن است چون بدون دستمال كاغذي زندگي دشوار
مي
شود و
بدون
چراغ راهنمايي ، بدتر .
ما
گمشده ايم، اينطور نيست؟
چون
از طبيعت دور شده ايم؟
با
سرعت بيست وپنج هزار كيلومتر در ساعت زمين به دور خود چرخيد تا به صبح رسيديم ستاره
ها پيش خورشيد لنگ انداختند وما ديگر نديديمشان ومارمولكها از لانه خود بيرون آمدند
وبا تعجب به اين طرف و آنطرف نگاه كردند . همه چيز سر جاي خودش بود با آنكه شب
خوابشان برده بود آب ازآب تكان نخورده بود
و
طبيعت دقيق تر از ساعت رفتار كرده بود.
صبحانه رابه سرعت خورديم
تا
آماده رفتن شويم ، من از دوستان پرسيدم كداميك چاي ميوه اي به همراه
آورده
بود كه چاي مزه ايي ديگر
می
داد
؟ ولي
بعداً فهميدم دوستان چاي را داخل ظرفي آماده كرده بودند
كه شب
قبل توي آن سوپ پخته بودند .
ديگر
سطح صافي زير پاهايمان احساس نكرديم چون در شيب دامنه اي مشرف به پناهگاه خود را
يافتيم و
گروه
پشت سر هم صعود به قله را آغاز كرده بود ، ظاهر افراد هم تفاوت كرده بود چون كوله
ها با كوله هاي حمله عوض شده بود و
لباسهاي گرم نماي جديدي به جمع داده بود و
ناگفته نماند تعداد كمي هم از ادامه مسير منصرف شده بودند و
درپناهگاه مانده بودند .
هنوز
خورشيد بالا نيامده بود اگر چه هوا روشن بود و راه پيدا . شيب كمي تند بود و چون
تازه شروع به راه رفتن كرده بوديم، كمي دشوار بود اما چون آهنگ صعود مناسب بود
فشاري به هم نوردان
نمي
آمد چون توقف فردي نداشتيم .
ايستادم و به قله نگاه كردم ، لحظه اي را به ياد آوردم كه يكروز با هواپيما راهي
شهرستان ساري بودم
. هواپيما دراين مسير كاملاً نزديك به قله دماوند گذر مي كند ومسافران توان ديدن
مخروط قله را
از
پهلو دارند ، بسيار زيباست . البته نوك قله وچال معروف آن قابل تشخيص نيست ولي بايد
گفت تماشايي ترين مسيرهاي هوايي كشور است فقط به دليل اين لحظه
از
پرواز، وآن موقع دلم مي خواست به خلبان بگويم ، نگهدار من پياده مي
شوم .
امروز
حالم بهتر بود اگر چه قاعدتاً ارتفاع مي بايست تأثير منفي بگذارد اما مسموميت خفيفي
كه روز قبل داشتم تقريباً خوب شده بود و
به من
اجازه مي داد تا از اين گردهمايي انسان وطبيعت لذت ببرم .
گروههاي مختلفي از شهر هاي گوناگون كشور در طول راه به چشم مي خورند ، مشهد
،
نوشهر و شايد خيلي جاهاي ديگر ، يك سلام وخسته نباشيد
بدرقه
راه هم ديگر ميكرديم و يك احساس همفكري و همراهي مشترك نسبت به بقيه زميني ها با هم
داشتيم ، يك مزه ديگر از زندگي ، احساس خارپشته ها در سرما ، تنهايي يك بوته گل
وحشي در سنگلاخ ، اجبار پرواز قاصدك در باد ، لذت مارمولك ازآفتاب ، پروانه شدن كرم
از
لارو
همه و
همه
را در خيابان عباس آباد نمي
شود
درك كرد يا
در
كتابها خواند ، بايد بود تا فهميد .
هنوز
تا قله راه زيادي بود و يكي از دوستان گهگاهي ارتفاع و موقعيت را با استفاده از
دستگاه
GPS
كه
به همراه داشت با صداي بلند اعلام مي كرد ، با آهنگي شبيه به دريانوردان قرن نوزدهم
ميلادي ، ارتفاع چهـهـهـارهــزار
ودووويـست
متر .
اگر
پستچي نامه هايم را به اينجا مي آورد همين جا كلبه ايي مي ساختم ودرآن زندگي
مي
كردم.
گاهي
بر مي گشتم و
به
مناظر اطراف مي نگريستم
بالا
-
پايين
، بالا- پايين ،
كوهها
دره
ها
،
قهوه ايي-
كمرنگ
-
پررنگ-
آسمان-
آبي-
سفيد-
نفسي
تازه مي كردم و
به
راه مي افتادم .
برخي
به علت ارتفاع كه باعث رقيق شدن اكسيژن در هواي تنفسي وافت فشار موثر بربدن
مي
شود
،
دچار
سردرد يا افت فشار خون مي شدند به ويژه خانمها . البته نه همگي ،
اكثراً آنهایی كه
در حالت عادي كمبود فشار خون دارند اين عارضه بيشتر درايشان خود را نشان مي داد و
در
صورت عدم بهبودي لازم است ارتفاع را كم كنند و دارو استفاده كنند اما خوشبختانه
هيچيك از هم نوردان به اين خاطر از ادامه مسير باز نماندند و پيوسته و مصمم قله را
در آغوش كشيدند.
شايد
لازم بود به همين اندازه كه تا به حال نگاشتم در وصف توانايي همراهان خانم مي نوشتم
.
در
عين
ناباوري خود را به آنجا رساندند كه ابرها مي بايست سر بالا مي كردند
تا
آنها را ببينند
.
رسيده
بوديم به برفها ، يعني زمستان . سه فصل را ديده بوديم ودرسهايي از دماوند آموخته
بوديم . آموختيم براي بودن بايد همه باشند
، خاك
،
سنجابك ، گل سنگ ،
مارها
، لايه ازون
،
شعرا ، گونها
،
كبوترهاي امامزاده صالح كه مي دانستند
به
عمر طبيعي خواهند مرد . خوبها،بدها
،
شكارها وشكارچي ها .
ارتفاع پنج هزارودويست متر ، شيب تندتر مي
شد
،
از
زير سنگها گازهاي گوگردي به هوا بر مي خاست
،
تنفس مشكل مي
شد
، مغز
ديگر به طور كامل اداراك نمي كرد
،
خستگي وسرما در هم ضرب مي
شد و
انرژي
تقسيم مي
شد
فقط غرور و انگيزه باهم جمع مي
شد تا
پيروزي از يادها ، منها نگردد
.
ديگر نه كسي مي خواند و
نه
كسي با كسي صحبت مي كرد چون ديگر ياراي آن نبود ،
فقط
به يك چيز فكر
مي
كرديم ،
يك
قدم بيشتر .
قله
چون آهنربايي ما را به سمت خود مي كشيد، كشاكش قديمي اميد وصال،شيب تندتر ميشد
وقدمها سنگين تر، مثل اين
بود
كه قله از ما دورتر ميشود، هر چه مي رويم انگار نمي رسيم. خورشيد چهار چشمي به ما
نگاه مي كرد گويي با ماه شرط بسته ببود كه ما اين كاره نيستيم اما دماوند مثل پدري
مهربان كه نه مي خواست فرزندش زمين بخورد ونه مي خواست قانون طبيعت را زير پا
بگذارد تا فرزندش راه و رسم زندگي را بياموزد ما را به سمت خود مي كشاند.
طبيعت
راستگو وخشن است، بعضي جاها را فقط براي خودش نگه داشته است واجازه رشد يا زندگي به
هيچ جانداري نمي دهد مثل بعضي مناطق كویري
يا همين ارتفاعات كوهستاني وما خلوت طبيعت را برهم زده بوديم اگر چه دست رد به سينه
ما نمي زد اما اجازه عبور، تحمل بود.
در
جستجوي معنا به طبيعت رو آورده بوديم، فكر مي كرديم آفتاب پرست ها كه زودتر از ما
به اين دنيا آمده اند تا به حال راز چگونه زيستن را فهميده اند تا شايد به ما كمك
كنند يا شـقايق ها دليل شكـفتن خود را به ما خواهند گفت. چرا غــزال ها بچه به
دنيـا مي آورند مگر نمي
دانند عاقبتش شكار شدن است؟! اما هر كدام به زبان حال خود سخن مي گفتيم ومن ناتوان
در ترجمه صفر ويك اين پيامها!چاره اي نبود جز رفتن، حركت در بستر
زندگي، به اميد يافتن، وباز يك قدم ديگر براي رسيدن به قله.
ايستاده بودم تا نفسي تازه كنم، رهبر گروه به من گفت ديگر چيزي نمانده و مرا تشويق
به حركت كرد وچوبدستي خود را به من داد تا به كمك آن آسانتر كوه بپيمايم.يك پيچ به
سمت راست بود و پس زاآن يك ديواره سمت چپ مسير مشخص بود ومن ديگر به بالا نگاه نمي
كردم تا فاصله با قله را ارزيابي كنم چون هر بار كه اين كار را كرده بودم نااميد تر
شده بودم. همچنان به پيش مي رفتم چند
تا از خانمها را ديدم جلوتر روي زمين نشسته اند فكر كردم اتفاقي افتاده، نزديكتر
شدم ديدم يكديگر را در آغوش گرفته اند و اشك مي ريزند. به سمت چپ نگاه كردم
،دیدم
هيچ
عنصر خاكي ميان چشم من وافق نيست چه
از راست و چه از چپ، ديگر بالاتري نبود همه چيز پايين بود به آسمان رسيده بوديم چون
ابرها پائين تر بودند، زمين تمام شده بود و هر چه بود آسمان بود.اينجا آرزوها ديگر
آرزو نبودند فقط خاطره هستند.اينجا زمين زرد است و ميتوان
پشت ابرها را ديد، دريك طرف دهانه آتشفشان ودر دهانه ديگر سنگريزه ايي كه هر صبح
اولين عنصر خاكي است كه اشعه خورشيد را در سرزمين ايران نظاره مي كند، چاله ايي كه
موزه برف است در تمامي اوقات، ميدانگاهي كه يك سمتش درياي خزر هست و سمت ديگرش خليج
فارس، آنجا كه سرد است اگر چه نزديكتر از همه جا به خورشيد است، پرسيدم اينجا
كجاست؟اينجا همه جا است چون همه جا در چشم انداز توست، ميعادگاه ماه وخورشيد هنگام
تحويل پست به يكديگر، بام گلدسته حرم طبيعت، بوسه گاه آسمان وزمين، نقطه اوج
داستان، فراموشگاه پستي ها، جنگل
خاطره ها، جشنواره لحظه ها از دير باز، پرواز اما ايستاده برخاك، سرد است
اما ما گرميم، سنگ است اما خيس از اشك همسفران و دلدادگان، باد خاطره ها را با خود
از اينجا
می
برد تا گلی
را در دوردست بارور كند، مهمانگاه كوه وندان، اينجا همان جايي است كه آمده بوديم
تا سيمرغ را بيابيم اينجا آخر راه است، قله دماوند.
اما،
با
چه زبان؟ با چه زبان؟
نه
مترجمي بود ونه سيمرغي، خودمان بوديم وخودمان، مثل هميشه و باز رازها در رازستان
زندگي اين هزار بارخوانده ي نافهميده ي تاريخ، براي اين تن خاكي سربسته مانده بود.
وچه جاي شكايت در اين تماشاگه راز كه اميد زنده بودن بسياري،
گشودن همين رازهاست.
روي
قله چرخي زدم و به اطراف نگاه كردم آنجا به بزرگي ميدان وليعصر يا در اين حدود بود،
مركز آن گودالي هست كه همان دهانه آتشفشان است و پوشيده از برف ميباشد
جبهه شمالي دماوند رو به درياي خزر است وغالباً به دليل وجود ابرها امكان ديدن دريا
را نمي دهند. دريك سمت صخره اي است
که
براي
اينكه به توان دور كامل زد بايد از روي آن رد شد. قله هاي اطراف مانند جزايري در
دريا،
سر از
ابر ها
بيرون
آورده اند و سنگهاي گوگردي كه زرد رنگ هستند در گوشه وكنار به چشم مي خورند وبوي
گوگرد به مشام مي رسد، مغز با تمام ظرفيت كار نمي كند هم به دليل غلظت اكسيژن وهم
به دليل ارتفاع كه باعث كاهش فشار هوا بر بدن ميشود
واگر كسي به ارتفاع حساس باشد اين عارضه بيشتر باعث ناراحتي مي گردد.شانس با ما
همراه بود چون ابر روي قله نبود ولي فرداي آنروز قله كاملاً پوشيده از ابر شده بود.
چند عكس گرفتم وسعي كردم
احساسم را هم در ذهن بسپارم، باد مي وزيد ولي غير قابل تحمل نبود وهمه چيز دست به
دست به هم داده بودند تا ما بتوانيم هم صعود راحتي داشته باشيم و هم بيشترين لذت را
از فضا وزمان ببريم. خانمها با صداي
بلند نام دوستانشان را كه امكان همسفري با گروه را نداشتند، فرياد مي زدند و با اين
روش جايشان را خالي مي كردند. شايد جا و زمان خوبي براي آروز كردن بود، من كه در آن
لحظه آرزويي نداشتم.طـبق معمول اجازه توقف طولاني نداشتيم ولذا مي بايــست زودتر
آماده برگشت مي شديم. من، خوشحال از اين پيروزي فرود را آغاز كردم
وروح خود را كشان كشان، به دنبال جسم خود از قله
به پايين مي بردم.
به
زيارت آمده بوديم تا به مراد خود برسيم و چه زود رسيديم كه مراد همان زيارت بود.
شيب
تندي بود وسنگريزه ها مثل ساچمه هاي بلبرينگ زير پاهاي مي لغزيدند
و باعث بهم خوردن تعادل مي شدند اما بهر صورت مسير را طي كرديم تا به سنگها رسيديم
قدمها را با اطمينان بيشتري به زمين مي گذاشتيم و فرود آسانتر مي شد اگر چه تن از
خانمها دچار سردرد شده بودند اما به پاس اشكهاي به جاي مانده از ايشان بر فراز قله،
همگان، چه انسان ها و چه طبيعت به ياريشان شتافتند تا غرورشان همچون غرور قله
نشينان پاك و استوار باقي بماند.همچنان به كم كردن ارتفاع مي پرداختيم واگر چه راه
همان راه صعود بود ولي پايين آمدن
مشكلات خود را داشت، بين گروه فاصله افتاده بود و آن بهم پيوستگي صعود به
چشم نمي خورد. در رفت آرزو داشتيم برسيم و در بازگشت مي خواستيم به ديگران بگوييم
كه ما رسيديم. كه روزها،
هر گاه دماوند را ببينيم به يادآوريم
شب نشيني انسان و طبيعت را، كه شبها،
چشمانمان ببنديم و پرواز كنيم به تماشاي يادها و خاطره هاي به جا مانده از لحظه
ديدار.
قسمتي
از راه را به صورت شن اسكي پيموديم و قسمتي ديگر را
مواظب سقوط پاره سنگها بوديم تا در
پايين تر به همراهان برخود نكنند، بچه ها
یی که
سردرد
داشتند رفته رفته حالشلان بهتر مي شد و با كم شدن ارتفاع و بالا رفتن فشار هوا
وهمچنين غليظ شدن اكسيژن هوا جان تازه اي
مي گرفتند، همزمان با اين تغييرات وتحولات صحبتها هم گرم ميشد و فرود را
آسانتر مي كرد. نگران تاريك شدن هوا بوديم تا قبل از رسيدن به پناهگاه،تاریکی
هوا را در بر بگيرد وكار را مشكل كند اما نه مسابقه اي بود ونه ركوردي مي خواستيم
برجاي بگذاريم تا به سرعت حركت كنيم، كلاً كوهنوردي ورزش ركورد گذاري نيست تا بين
شركت كنندگان مدال رد وبدل شود بلكه حركتي است
مشاركتي به اين معنا كه پيروزي هر فرد در پيروزي جمع نهفته است ويك همكاري
گروهي است تا رقابت فردي همچنانكه
چرخه طبيعت هم در كل چنين است تا حيات ادامه يابد در اشكال گوناگون، از اينرو هر
برنامه كوهنوردي، يك ماكت كوچگ زندگي است
و يك تمرين در كنار هم بودن با هر ديدگاه.
همچنان
گام به گام به پايين مي آمديم، پناهگاه قابل ديدن بودن خورشيد خسته از كار روزانه
داشت غروب مي كرد وماه آماده ميشد تا كارت خود را بزند چون نزديك به نيمه ماه قمري
بوديم ميدانستم نور ماه به كمكمان خواهد آمد وهمينطور شد چون اواخر به تاريكي شب
برخورديم وبه كمك دوستاني كه زودتر رسيده بودند و راه بلد بودند به پناهگاه رسيديم.
خسته راه، گرسنه ومحتاج رسيدگي. وارد پناهگاه شديم ديدم جاي سوزن انداختن نيست و به
زحمت توانستم كيسه خواب و كوله خود را به كمك يكي از همراهان كه در آنجا بود بيابم،
محشر كبرايي بود هر كس دنبال يك چيزي مي گشت وجايي براي استراحت نبود. پناهگاه،
اطراف پناهگاه هر جا كه زمين صافي گير مي آمد اشغال شده بود. پدر بيامورزي يك تكه
زمين نسبتاً صافي براي ما پيدا كرده بود و چادر مرا در آنجا گذاشته بود وكلي ما را
خوشحال كرده بود چون به جز من سه نفر
ديگر هم درون چادر خوابيديم البته نه به همين راحتي چون در برپا كردن چادر مشكل
داشتيم ومثل هميشه دست به دامان پير خود شديم
واو با تمام خستگي و با تمام مهرباني ودرايت به كمكمان
شتافت تا چادر خود را
بر پا کنیم و خود
در
يك كيسه خواب بدون چادر بيرون از پناهگاه شب را سپري كرد. بهر حال چهار نفري درون
چادر جا گرفتيم، باد به سرعت مي وزيد و ما كاملاً در معرض باد بوديم اما شكر گزار
از اينكه جايي براي خواب داريم تا باران نمي خوريم واز
باد در امان هستيم. شمعي روشن كرديم و شام را با باز كردن چند كنسرو برگزار
كرديم البته به مفصلي شام شب قبل نبود اما داستان لنگ كفش كهنه بود و بيابان. پس از
برچيدن سفره كيسه خوابها را آماده كرديم تا درون آن ها بخوابيم اما غافل از اتفاقات
در پيش رو.
يك
شيب ملايم مرا درون كيسه خواب به پايين مي راند وهر از گاهي مجبور بودم خود را به
بالا بكشم باد هم همچنان مي وزيد با همه اين احوال خوابم برد تا اينكه احساس كردم
باران صورتم را خيس كرده است،
ناخودآگاه دست به صورتم كشيدم ولي دستم خيس نشد اما سرماي آب را احساس مي كردم بين
خواب و بيداري چشمهايم را باز كردم ببينم چه اتفاقي افتاده ولي باز متوجه نشدم چون
چشمهايمن جايي را نمي ديد كم كم حواسم سر جايش آمد و فهميدم باد تيركهاي چادر را كه
به صورت خيمه اي بود خوابانده است وپوشش آن را روي صورت و بدن ما انداخته است،
ناگهان به ياد هم چادري ها افتادم و اين نكته كه نكند به دليل كيپ شدن آن روي صورتشان
باعث شود بازدم خود را تنفس كنند و موجب نرسيدن اكسيژن به ريه ها گردد، فرياد زدم
بچه ها شما بيداريد حالتان خوب است؟!يكي يكي صداها بلند شد وگفتند آره خوبيم و هنوز
زنده ايم. خيالم راحت شد كه اتفاق ناگواري نيافتده است، خواستم بلند شوم و بروم
بيرون و چادر را درست كنم چون كنار درب چادر خوابيده بودم ولي كي مي توانست آن موقع
شب در زير باران و وزش باد شديد و با آن خستگي درون تاريكي بيرون برود، تيرك ها را
سرجاهايشان بگذارد و طناب ها را ميزان كند! من كه نمي توانستم و لذا با همان وضعيت
و شرايطي كه داشتيم دوباره خوابيديم تا اينكه صبح شد و البته بدون دادن تلفات، صحيح
و سالم از خواب برخواستيم. هنگام برخاستن نخست همديگر را نگاه كرديم تا از سلامت هم
مطمئن شويم، نمي دانم در آن لحظه ها بچه در دلشان به من ناسزا مي گفتند يا به چادر
يا به باد؟اما هر كدام بود كسي چيزي به روي خودش نمي آورد. از اينكه هنوز چشمهايمان
مي ديد و گوشهايمان مي شنيد خوشحال بوديم سينه خيز از چادر به بيرون آمديم ويكبار
ديگر جهان هستي را نظاره كرديم، كوهها سرجايشان بود، خورشيد به زحمت خود را از پشت
كوه به بالا مي كشيد، آسمان جامه سياه خود را با لباس آبي خوشرنگي عوض مي كرد،
ستارگان چشمهاي خود را بسته بودند وديگر چشمك نمي زدند تا نور خورشيد چشمهايشان را
نيازارد، ابرها سقف آسمان را باز كرده بودند وكنار رفته بودند چون ديگر باران نمي
باريد سنگهاي دو ميليون وچهارده سال به تخته سنگهاي سي ميليون ساله صبح بخير مي
گفتند، از پشت پنجره اي در بالاي يك ساختمان
رو به دماوند، يك نفر خميازه كشان به ما نگاه مي كرد، برفها براي آب شدن در
صفت ايستاده بودند، آبها سوار بر سرسره جاذبه فرياد زنان ليز مي خوردند و چه حالي
مي كردند. وباد، بي توجه به محرم ونامحرم گونه ها را نوازش مي داد و سلام سبلان را
به علم كوه ميبرد.
مارمولك تازه عروسي با جفت خود براي تهيه صبحانه از لانه بيرون آمده بودند و باز از
اينكه همه چيز سر جاي خودش بود، با تعجب از اينهمه هماهنگي به اطراف مي نگريستند.پرده
نمايش عجيبي بود و بازيگران هر كدام ستاره اي بودند جاي شگفتي هم نبود زيرا هر يك
ميليونها سال تمرين داشتند اگر چه
ما
انسانها هم نقشي در اين صحنه داشتيم امابه
دليل كم تجربگي، ريتم مي زديم و به همين دليل به شهر ها تبعيد شده بوديم تا بازي
آنها را خراب نكنيم.
هوا
روشن شده بود وديگر جاي شعر و شاعري نبود چون شكمها گرسنه بود و بساط همنوردان پراز
اطعمه و اشربه. در چشم به هم زدن سفره اي گسترده شد به درازاي تاريخ. در دو رديف به
صورت ال. هر كسي هر چه داشت بر سر سفره نهاده بود، قوري ها و كتري ها چاي بر سر
اجاقها بود، انواع و اقسام خوراكيها موجود بود و دوستان در كنار هم صحنه باشكوه و
به يادماندني پديد آورده بودند، بارش لحظه ها جشن پيروزي را با سفره صبحانه پيوند
زده بود و همه سرمست از فتح قله و بازگشت در عين سلامت، گويي در يك مهماني شاهانه
براي بزرگداشت يك خاطره جمعي، شركت كرده بودند و سرشار از شادي به
گفت و گو و خوردن و نوشيدن مشغول بودند. هيچكس حاضر به ترك سفره نبود، نه
نگران صبح بيدار شدن بود و نه دير به مقصد رسيدن چون فرصت بسيار بود. از آنجا كه
سفر سه روزه بود
و
روز سوم فراخ،
لذا
جمع با خيال آسوده وخسته از فعاليتهاي چند روزه كه نه، بلكه يك ونيم ماهه، جشن به
نتيجه رسيدن اين تلاشها را برپا كرده بود.
صداي
هم زدن ليوان ها وهمهمه افراد وفرياد آقاچاي،
آقا چای
ساقيان در فضا پيچيده بود و لبخند دوستان نشان از لذت بي حساب داشت. اين پاداشي بود
كه طبيعت به ما مي داد.در و ديوار پناهگاه مشغول ضبط صحنه بودند تا در موزه خاطره
ها در كنار ديگر خاطرات نگهداري كنند.ذهنها رها بود از وابستگي هاي مادي، روحها در
پرواز،
نه احساس رسيدن دنيا و نه مبارزه براي يك لقمه بيشتر! همه چيز حال بود نه در گذشته
بوديم و نه نگران آينده در يك بي زماني سير مي كرديم، حضور داشتيم و با تمام وجود
حضور داشتيم .همهمه را موسيقي مي شنديم وجهان را يك جعبه مداد رنگي 24 تايي مي
ديديم. زيبا و رنگارنگ. در ميان اين همه شادي و سرور ديدم كنار دستي ام از جا
برخاست وبا لقمه اي در دست سفره را ترك كرد، با تعجب پرسيدم جرا بلند شده ايد، كجا
ميرويد؟ پاسخ داد ميروم به ديدن يكي از بچه هاکه
به خاطر ارتفاع از ديروز ناراحت
بوده
و امروز صبح سردرد داشته ونتوانسته
چادرش را ترك كند و خوابيده است . يك لحظه چقدر خود را كوچك احساس كردم، آنجا
که اوج
لذت و آرامش سفر شكل مي گرفت يكي به ياد ديگري بود. قهرمان ما هم قله را فتح كرده
بود وهم دلها را. بدون آنكه كسي متوجه اين عمل او گردد به سمت پله هاي پناهگاه رفت
و از نظرها ناپديد شد.
و ما
همچنان مشغول خوردن و نوشيدن بوديم،
بي توجه به گذر زمان. محدوديت غذايي هم نداشتيم چون فرود در پيش بود وعجله اي در
كار نبود. كم كم گنجايش شكمهاي بچه ها به آخر نزديك مي شد و ناگزير به ترك سفره مي
پرداختند. هر كس وسايل خود را جمع وجور مي كرد و برخلاف شيوه مهمانيهاي خانگي،
صاحبخانه وارث ظروف چرك و غذاهاي دست خورده نمي شد ودر پايان مراسم كسي به خانه
خودش نمي رفت بلكه هنوز راه مشتركي در پيش بود و مهمانها زود بود تا از يكديگر جدا
شوند چرا كه خانه ميزبان بزرگ بود و تا درب خروج راه بسيار.
زير
نور خورشيد در سراشيبي جلوي پناهگاه با كوله پشتي سنگيني از كيسه خواب وچادر و
پوشاك و بقيه وسايل خود را يافتيم . ناگزير از سرماي هوا لباس گرم پوشيده بوديم و
شروع به فرود كرده بوديم. بچه ها گروه گروه شده بودند، بعضي ها تند تر مي رفتند و
بعضي ها با دوستان قديمي تر همسفر بودند. امكان پايين رفتن نسبت به قله آسانتر بود
چون زمين هموارتر بود وجاي پاها مطمئن تر. سرود همراهان
فضا را دربرگرفته بود وحاكي از سرحالي آنها بود. ترانه هاي قديمي جايگاه
ويژه اي در بين كوهنوردان دارد ومانند جلسات پرسش و پاسخ، آهنگين و زيبا به يكديگر
پاسخ مي دهند
و به بچه ها روحيه. فشار كوله ها روي شانه ها احساس مي شد و درجه حرارت هوا رفته
رفته بيشتر مي شد، در حين پيمودن راه،
بچه ها خوراكيهاي خود را به يكديگر تعارف مي كردند و با يك لبخند چهره خشن زندگي را
از يادها مي بردند، دماوند با ترتيب دادن اين مهماني همه را با هم آشنا كرده بود
تنها با يك نگاه و يك خسته نباشيد
هر غريبه اي آشنا مي شد چون كسي براي سهم بيشتر اينجا نيامده بود و هر كس به
تنهايي مسافر نبود بلكه همه با هم همسفر بودند مسافرتي خواسته و نه از سر اجبار، نه
ترفيعي دركار بود و نه لوح يادبودي، تمريني بود براي در آغوش كشيدن طبيعت واينكه
بفهميم آيا هنوز بيني مان بوي گل را احساس مي كند؟ آيا از ديدن پرنده اي لذت مي
بريم و آيا تنهايي درختان هرس ما را به فكر فرو ميبرد!!
يا بودن خود
را فقط از روي عقربه ترازو احساس مي كنيم؟
در
زير عكس چوب سيگاري از عاج فيل در كتاب پلنگها آمده بود“آدمها موجوداتي هستند كه مي
كشند ولي نمي خورند” و در كتاب آدمها نوشته شده بود پلنگها حيواناتي درنده خويي
هستند كه شكار مي كنند تا زنده بمانند.
هوا
ديگرگرم شده بود، توقفي كرديم
ولباسهاي گرم را در آورديم و در كوله جاي داديم اگرچه خود را سبكتر كرده بوديم اما
كوله ها سنگين تر شده بود. راه به نيمه رسيده بود و مي
ديديم
جمع خوشحال و سرفراز به سلامت برنامه را به پايان مي بردند، بياد آوردم در حرفه خود
زماني كه يك پروژه رامي خواهيم شروع كنيم تعدادي زخمي، تعدادي منجر به شكستگي دست و
پا و حتي گاهي تعدادي تلفات جاني پيش بيني مي كنيم كه اجتناب ناپذير است و براساس
نوع پروژه و بسته به رعايت موارد ايمني مقدار آن كم و زياد ميشود.
من نيز در شروع صعود كه به چشم يك پروژه به آن نگاه مي كردم اين كار را انجام داده
بودم اما باتعجب ديدم هيچ آسيب مهمي به كسي وارد نيامد بجز يكي دو
مورد پيچ خوردگي پا وناراحتي ها ي ناشي از كمبود فشار هوا كه در فرود رفع شده
بودند. بهر حال اين امر را من مديون مدير پروژه يا همان پير راه مان
مي دانستم كه توانست اين تعداد نفرات را به سلامت تا قله راهنمايي و به پايين هدايت
كند، آنهم گروهي كه تا بحال به دماوند نرفته بودند وتجربه راه را نداشتند.او بسياري
رابه آرزوهايشان رساند، بي ريا و بي ادعا، مردي كه آزردگي در مرام او نيست نه مي
آزرد و نه آزرده خاطر مي گردد او انسانها را دوست دارد
و
چه سخت است دوست داشتن انسانها. كسي كه مانند ديگر همكارانش براي بوسيدن خاك سر قله
ها چه سفرها كرده است . تنش سلامت و سرش سرافراز.
لحظات
خداحافظي با يار نزديــك مي شد و راهيان راه سيمرغ با برگرفتن توشه راه از اين
مجسمه قديمي، نهانخانه اسرار، بلندترين نقطه ايران زمين، اين تنها ترين به پايان
راه نزديك مي شدند.ما ياد گرفتيم كه نياموزيم بلكه دريابيم. در كتابها نخوانيم
دماوند كوهي است بلند با قله اي پوشيده از برف بلكه برويم وببينيم دماوند كوهي است
بلند با قله ايي كه از بام آن ميتوان
خيلي چيزها را ديد. ما آموختيم اين بابا نبود كه آب داد كه نان داد بلكه اين دماوند
بود كه آب داد و زمينهاي سيراب شده از آب دماوند بودند كه نان دادند. فهميديم كه
محيط زيست ميراث پدري ما نيست كه هر چه خواهيم برسرش آمديم فقط ما نيز مثل حشرات
سهمي از آن داريم و وظيفه اي در كنار آن، تا مثل زنبورها بنوشيم و مثل لاشخورها
آنرا پاك كنيم. در تنازع بقاء با با جناق به سيلندر اتومبيلمان نيافزايم وبراي نجات
غزالها از انقراض، از آن بكاهيم. هر برگ كاغذ،
شاخه درختي است
و هر
فرد شهر نشين مخرب محيط زيست، در مصرف آن و از توليد اين بكاهيم. روبروي گلفروشي
بايستيم و از لاي درب آن بوي گلها را تنفس كنيم و از خود بپرسيم نام چند تا از آنها
را مي دانيم و شايد گاهي چند شاخه اي براي خودمان و نه تازه سفر كرده اي بخريم و به
خانه ببريم به ياد روستايي
كه تا همين چند روز پيش در آن زندگي مي كرديم ونسترن هايش هم صحبت دختران دم بخت
بود راز دارو مشگل گشا.
خورشيد همچنان ما را همراهي مي كرد براي يكسال ويتامين
Eذخيره
كرده بودم من جلوگروه
حركت مي كردم
،
در بين راه گونها خودنمايي مي كردند به آخر راه نزديك مي شديم دامنه مانند نقاشي
بچه ها از كوهها نرم و ملايم بود، امروز 7 شهريور است سال 83
و ما از دو روز پيش صعود را شروع كرده بوديم و الان حدود ظهر است خيال داريم سري هم
به آبگرم لاريجان بزنيم
.تا
پايان راه دو قدم بيشتر نمانده بود همه چيز عالي بود، برنامه با موفقيت انجام شده
بود. نفرات سلامت وسرحال بودند. اينجا آخر راه است جلوي ميني بوسها. تعدادي زودتر
رسيده بودند وهمه به يكديگر خسته نباشيد مي گفتند، موبايلها به صدا درآمده بود و
شهري ها جویای
حال كوهي ها بودند. كوله
ها
را زمين گذاشتيم ويك احساس خوشايند بي وزني پيدا كرديم بعضي دوستان با ماشين سواري
تا پاي كوه آمده بودند تا از دوستان خود
استقبال كنند وباعث شد از زبان آنها متوجه شويم كه آبگرم خيلي شلوغ است و ما
از رفتن به آن منصرف شديم.
طولي
نكشيد كه همگي سوار بر ميني بوسها به سمت جاده هراز درحركت بوديم راننده ما كه همان
راننده قبلي بود همچنان سيگاركشان، ولي اين بار
به جاي گاز پاي بر ترمز داشت و يك خسته نباشيدهم
به ما نگفت يا اگر هم گفت از ته دلش نبود. شايد فكر مي كرد وقت خود را تلف كرده
ايم. جاده همان جاده بود و راه همان راه و من اين بار به جاي فكر كردن چرت مي زدم
گاهي هم از خواب مي پريدم و به قله تماشا مي كردم.
هر سه
ميني بوس روبروي يك رستوران ايستادند وهمگي براي نهار و شستن دست وصورت به داخل آن
هجوم برديم هم ما و هم رستورانچي خوشحال بوديم البته به دليل زيادي افراد آماده
كردن غذا به طول انجاميد اما خيلي چسبيد جاي شما خالي.
شهر
با همه جاذبه ها و سياه هايشان ما را به سمت خود مي كشيد از ارتفاع 5672متر به
ارتفاع 1200متر نزديك ميشديم فقط يك دلخوشي داشتيم و آن اينكه هر موقع دلمان براي
دماوند تنگ شد ميتوان آنرا از شهر تماشا كرد البته در يك روز پاك و يك شادي ديگر و
آن پيدا كردن دوستاني كه يكديگر را گم كرده بوديم چون علايق مشتركي داشتيم ولي از
هم خبر نداشتيم.
در
شناسنامه جهاني
ام روبروي محل تولد نوشته شده كهكشان راه شيري و من تا امروز
فقط
خانه
خودم را مرتب مي كردم.
|