|
بلخره اوضاع بعد از مدتها روی غلطک افتاد و از حالا به بعد میشه شرح سفر رو به اختصار و روز به روز داد. سفر با حرکت از تهران به دوحه و بعد از یک ساعت و نیم معطلی دلنشین در فرودگاه دوحه، حرکت به پاریس انجام شد. همه چیز مثل قبل خوب بود. هواپیمایی قطر ایرویز نمی ذاره در طول سفر به کسی بد بگذره. بعد از 6 ساعت پرواز پر هیجان به فرودگاه شارل دوگل پاریس رسیدیم. این بار قصد نداشتم تو پاریس بمونم بنا براین به محض این که رسیدم به فرودگاه با قطاری که از فرودگاه به سمت شهر می رفت راهی ایستگاه قطار شدم. خوبی شبکه حمل و نقل پاریس اینه که همه به هم راه دارن. تو این مسیر کافی بود فقط یک جا از ایستگاه خارج شی و به شبکه راه آهن سراسری ملی و بین الملل وارد بشی. بلیط برای بروکسل گرفتم. کمی تا حرکت قطار وقت داشتم گشتی در اطراف زدم. محیط بسیار مرتب و تمیز بود. اما قیمت ها هم بسیار بالا بود. ترجیح دادم وقتی رسیدم شهر خرید کنم. سر وقت قطار اومد و عازم شدم. حدودا 2 ساعت راه بود. چیزهای زیادی درباره بروکسل شنیده بودم و به همین خاطر کمی توقعم بالا بود. اما ... اما تا آدم خودش به چشم خودش نبینه و تجربه نکنه نمی تونه قضاوت بکنه. واقعیتش اینه که لااقل برای من بروکسل بسیار مایوس کننده بود! فعلا این چند عکس رو داشته باشید تا بعد شرح ماجرارو بدم.
سلام بر رهروان و همرهان عزیز من اول بگم که این نوشته ها (خاطرات سفر اخیرم به اروپا) نه به رسم معمول سفرنامه ها، واجد اطلاعاتی درباره مکان هاست و نه قصد داره شرح کامل سفر رو بده. اطلاعات آماری مربوط به جمعیت و اقلیم و هوا و طول و عرض و ارتفاع و وزن کشورها رو به سادگی می شه در هر جا پیدا کرد و به علاوه شرح کامل رویدادهای سفر هم از حوصله به اصطلاح این مقال خارجه. این نوشته ها صرفا برخی بازتاب های گذرا از اولین تاثیریه که از محیط گرفتم. راستش رو بخواید در این سفر نه وقت کوتاهم رو صرف دیدن در و دیوار مکان های باستانی و موزه ها کردم (اما باید اعتراف کنم عکس ها بیشتر از در و دیوارن!) و نه حتی دنبال مکان های به اصطلاح توریستی بودم. در واقع من بیشتر قصد داشتم زندگی جاری مردم رو در فضاها و مکان های عمومی شهری ببینم. این که زندگی معمول و روزمره اون ها در محیط هایی که خودشون شکل دادن تا توش آمد و شد کنن ، کار کنن، تفریح کنن، همدیگرو ببینن، استراحت کنن ... و خلاصه «زندگی» کنن، چه جوریه. به همین دلیل حتی علاقه ام به دیدن بخش های قدیمی شهر یا به اصطلاح old town شهرها نه صرفا به دلیل دیدن بناهای مربوط به قرون گذشته و ... بلکه به دلیل دیدن جریان زندگی مردم معاصر در این محیط هاست که ترجیح می دن تجربه ساعات تفریح و اوقات فراغتشون رو در لابلای همین محلات (که معمولا در مرکز شهر هم هست) سپری کنن. من که ماجرا رو اینجوری دیدم. موضوع دیگه مسیر سفرمه که جهت اطلاع روی نقشه گوگل نشون دادم.
بروکسل یا البروسل و اما بلژیک. در بلژیک سه شهر رو دیدم: بروکسل (روم به دیوار پایتخت بلژیک، قبلا گفتم که بد جوری مایوس کننده بود)، بروژ (به روایتی ونیز اروپای شمالی و پایتخت فرهنگی اروپا در سال 2002) و آنتورپ (زادگاه روبنس و دومین شهر بزرگ بلژیک). زمانی که پاریس بودم از بس عرب دیدم با خودم گفتم ممکنه چند وقته دیگه اسم پاریس رسما بشه الباریس، اما احتمالا بروکسل زودتر از پاریس میشه البروسل! در واقع تعداد زنان چادر به سر و نقاب به چهره ای که تو بروکسل دیدم بیشتر از تهران بود! حال و هوای اطراف راه آهن هم بیشتر شبیه سوریه بود تا پایتخت یه کشور اروپایی (عکس یک). تو خیابونای اصلی هم تا دلت بخواد شاورما و فلافل و دونر کباب بود. خلاصه جامعه آسیایی ها و افریقایی های مقیم مرکز بیشتر از خود بلژیکی ها بود. البته در عوض قیمت ها در بروکسل در قیاس با سایر پایتخت های اروپایی پایین تر بود (شاید به این علت باشه که بیشتر شبیه آسیاست تا اروپا!). یه پدیده دیگه فروش کتاب های دست دوم بود که به وفور در کتابفروشی های مخصوص به خودش با قیمت بسیار پایین فروخته می شد. و صد البته کتابفروشی کتب عربی برای جامعه محترم عرب های البروسل(عکس دو). اما بقیه عکس ها: عکس سه- این نمای منطقه جلوی ایستگاه راه آهنه. یادتون باشه که ایستگاه های راه آهن اروپا به دلیل این که نقش کلیدی در تردد مردم به مناطق حومه و شهرهای اطراف داره، خیلی با اهمیته و معمولا در مرکز شهر قرار داره. بنا براین اصلا نباید اون ها رو با ایستگاه های راه آهن بین شهری خودمون مقایسه کنیم. به همین دلیل شاید بشه گفت شرایط و امکانات این ایستگاه های اصلی راه آهن به خاطر همین کارکردشون، خودش می تونه بهترین شاخص برای ارزیابی وضعیت و کیفیت زندگی در اون دیار باشه. چون جاییه که تقریبا عموم مردم مرتب توش رفت و آمد دارن و باید دارای استاندارهای لازم و نورم منطقه باشه. لااقل در مورد بروکسل این شاخص به خوبی جواب می ده!
عکس چهار- تن تن و میلو که معرف حضورتون هست. بلخره هیچ که نباشه اینجا سرزمین مادریشه. صحبت از مادر شد اینو بگم که هرژ خالق یا بابای تن تن علی رغم شهرت بی نظیرش در اواخر عمرش بد جوری برای ترویج عقاید کلونیالیستی در کتاباش و همین طورهمکاریش با یه روزنامه مبلغ نازی ها تحت فشار بود. اما به هر صورت تن تن و سگ باوفایش فراموش نشدنین.
عکس پنج- اینم پارک پر رونق بروکسله که همیشه توش یه جماعت مفصلی از پیر و جوون در حال دویدنن (دویدن ها!) نکته جالب این که شاخه های درخت ها رو یه جوری به هم بافتن که یه دیوار سبز رو شکل می ده (نه این سبز ها اون سبز!).
عکس شش و هفت- این خیابونیه که به همون مجسمه معروف جولیان کوچولو ختم میشه، پسرکی که با آرامش و آسودگی و در حالی که لبخنده به لب داره در حال جیش کردنه. خودشون بهش میگن manneken pis و متعلق به 1619 است که ظاهرا بر اساس نسخه قدیمی مربوط به قرن چهاردهم به اسم جولیان کوچولو ساخته شده. زمانی که اونجا رسیدم یه عده خارجی یه جشن خصوصی دور مجسمه راه انداخته بودن و لباس و ماسک خون آشام رو تن مجسمه کرده بودن و البته آبجوی مجانی هم سرو می کردن (ظاهرا رسمه که در مراسم مختلف لباس های مختلف تنش می کنن). من که از این اقدام نمادین سر در نیووردم و هرچی تلاش کردم بپرسم نتیجه نگرفتم (نمی دونم به چه زبونی حرف می زدن)، اما پذیرایشون الحق و والانصاف خوب بود. درباره این مجسمه حرف و حدیث زیاده اما رو هیچ کدوم از روایت ها اجماعی نیست. با این حال همین مجسمه بی اسم و رسم، شده نماد یه شهر یا حتی یه کشور. اینم از طنز روزگاره. شاید بهتره همون روایت عامه بلژیکی ها رو بپذیریم که می گه این پسرک ، نمادی از روحیه بی خیالی و راحتی بلژیکی هاست. احتمالا هم همینه. خود شهر بروکسل به تمامی پیامد همین بی خیالیه!
عکس هشت و نه- اما زیباترین جای شهر همون میدان بزرگ بروکسله که میدان بزرگ مستطیل شکلیه با بناهای بسیار زیبا به سبک گوتیک و باروک. گرچه قدمت برخیشون به قرن دوازدهم هم برمی گرده اما بعد از بمباران 36 ساعته شهر به دستور لویی پانزدهم در سال 1695، تمامی ساختمان ها (به جز ساختمان معروف تالار شهر که هدف اصلی بمباران بود! – عکس ده) ویران شدند و آنچه الان می بینیم در واقع بناهایین که در قرن هفدهم بازسازی شدن. بروکسلی ها هم هر کار خاصی دارن تو همین میدون انجام می دن. یه عکس دیدم که در وسط همین میدون، مسابقه والیبال ساحلی (روی شن) برگزار شده بود!! از این بروکسلی ها هر کاری بگی برمیاد!
عکس یازده- یکی از مشخصه های بناهای بلژیک نما سازی های خاص به سبک باروک با تاج های پلکانی یا پر انحناست که همه جا دیده میشه. البته نسخه اصیل ترش رو در شهر بروژ میشه دید و نسخه های افراطی ترش رو هم میشه در اروپای شرقی دید که به موقش میگم.
و نکته آخر این که بین توریست های امریکایی، بروکسل بیشتر به شهر آبجو، سیب زمینی سرخ کرده و شوکولات معروفه! میگن 400 نوع آبجوی مختلف در این دیار به عمل می یاد! راست و دروغش گردن هرکی می گه، ما که اونجا فقط دلستر لیمویی خوردیم! بعد از بروکسل عازم شهر معروف و پر جاذبه بروژ شدم. هر چقدر بروکسل ضدحال بود این یکی بسیار دلنشین و زیبا و دوست داشتنی بود. گویی وارد ماشین زمان شدی و به قرن ها پیش برگشتی. در واقع یه نسخه تر و تمیز از واقعیت گذشته بود. اتفاقا شهر بروژ برای همین تلاش برای حفظ و بازسازی میراث و بناهای قدیمی معروفه. شرح اونجا رو تو پست بعدی می دم. عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
روز ملکه در آمستردام دیروز (30 آوریل، 10 اردیبهشت) برای روز ملکه رفتم آمستردام تا یکی از شگفت انگیزتری مراسم اجتماعی این شهر رو از نزدیک ببینم. مراسم «روز ملکه» یا «روز نارنجی» اونقدر پر طرفداره که توریست های زیادی رو از سراسرهلند و اروپا به آمستردام می کشونه و می گن گاه تا چند برابر جمعیت شهر توریست میاد تو شهر. ماجرا اونقدر بزرگ و همه گیر و یکپارچه بود که آدم متعجب می موند. شهر کاملا نارنجی پوش شده بود و همگی تصمیم داشتن یه روز خوش و مفرح رو کنار هم سپری کنن. تو شهر همه جا با رنگ نارنجی پر شده بود(عکس 1تا 13) و هرکی هر چیز نارنجی داشت با خودش اورده بود. بعضی ها حوله پالتویی نارنجی رنگ حمامشون رو پوشیده بودن و اومده بودن تو خیابون! یکی گردن بند پلاستیکی، یکی جوراب، یکی کلاه ... و البته یه سری کلاه های بادی به شکل تاج ملکه هم به طور مجانی بین مردم توزیع می شد(عکس 14 ). تو برگه های راهنمایی که منتشر شده بود و همه جا به وفور گیر میومد نوشته بود چهار مسیر اصلی در شهر برای اجرای مراسم مشخص شده بود و هر مسیر به یک رنگ و در طول مسیر هم روی پایه های چراغ برق بادکنک هایی به همون رنگ گذاشته بودن که مسیرها کامل مشخص باشه(عکس 15 ). به این ترتیب خیابان های چهار مسیر اصلی سرتاسر با بادکنک های زرد، نارنجی، آبی و سبز مزین شده بود. اما تو سایر خیابون هایی که رفتم هم ماجرا همین بود. و عملا سرتاسر منطقه مرکزی و توریستی شهر شور و نشاط نارنجی داشت. موسیقی زنده و دی جی ها اینجا و اونجا و حتی بسیار نزدیک به هم سن درست کرده بودن و ملت رو به جنبش وا می داشتن. تو طول خیابون که می گذشتی به غیر از موسیقی های غربی ، گروه های مختلف موسیقی از سیاهان افریقا گرفته تا سرخپوست ها و امریکای لاتینی ها رو اونم با لباسای بومی خودشون می دیدی که هنرنمایی می کنن. توی کانال های اصلی شهر هم که سرتاسر از قایق هایی که به همت سرنشینانشون به دیسکو بدل شده بود عملا فرش شده بود. (عکس های 16 تا 22) یکی از ویژگی های این روز اینه که هرکی هرچه نمی خواد رو میاد تو خیابون بساط پهن می کنه و می ذاره برای فروش (عکس های 23 تا 26) (این یکی سنگ توالتش رو هم برای فروش اورده بود! – عکس27 ) و البته بساط دست فروش های متعارف هم که حسابی دایر بود. تو این روز پلیس و شهرداری کاری به کار دستفروش ها نداره و همه آزادن هرچه می خوان برای فروش بیارن تو خیابون. این یه شهر بازی تو حومه شهر نیست. این بساط رو دقیقا تو خود میدان اصلی شهر برپا کرده بودن! اینجا میدان معروف دامه (عکس 28 ). اینم میدان رامبراند تو روز نارنجیه. اینجا سن درست کرده بودن و گروه های موسیقی هنر نمایی می کردن و مردم هم ایضا (عکس 29 ). مراسم آبجو خوری حسابی به راه بود. فکر کنم شرکت های آبجو سازی فقط تو همین روز به اندازه یک ماهشون سود بردن! و البته وقتی آبجو می خوری هم مرتب واجب التوالت می شی. حالا حساب کنید تو چنین روزی که یکی از بخش های اصلی مراسمش آبجو خوری باشه اونم تو آمستردامی که توالت عمومی نداره، چی میشه! اینه که شهرداری برای رفاه حال ملت تو این روز چندین توالت سیار البته با هزینه 50 سنت تا 1 یورو دایر کرده بود، و به علاوه برای اونهایی هم که خیلی عجله داشتن این تندیس ها رو وسط شهر جلو چشم مردم کار گذاشته بودن (عکس 30 ) و البته بعضی ها هم که دیگه خیلی عجله داشتن خودشونو معطل نمی کردن! (عکس31 ) یه مراسم تخم مرغ پرت کردن هم بود. یه نفر اون وسط سیبل می شد و هر کی می خواست تخم مرغ خام می خرید و به طرفش پرتاپ می کرد! (عکس 32 ) اما نکته جالب اینه که تو این شلوغی باور نکردنی و این همه تحرک و نمایش اجتماعی اون هم در حالی که مستی و خوردن مشروب بخشی از مراسمشه، اون هم در شهری که به آزادی و خوش گذرونی شهره است عملا هیچ مشکل بحرانی که هیچی حتی مشکل معمولی هم پیش نمیاد. تو ایران یه همچه مراسمی تو سالن دربسته و در جمع فامیلی معمولا آخر شب چندتا کشته و زخمی به جا می ذاره!
عکس های روز ملکه رو می تونین تو لینک زیر ببینید: http://picasaweb.google.com/
آنتورپ یا دست انداز! با قطار از بروژ راه افتادم و بعد از یک ساعت رسیدم آنتورپ. اول یه ماجرای جالب بگم از نحوه خدمات رسانی باجه های اطلاعات توریستی اینجا. طبق معمول اولین مشکل پیدا کردن جای اقامت بود. از باجه اطلاعات توریستی ایستگاه راه آهن برای نقشه مجانی و معرفی یه هاستیل کمک خواستم. مسئول باجه بلافاصله با خوش رویی یه نقشه رنگی بزرگ از شهر رو جلوم گذاشت و نزدیک ترین هاستیل رو که جنب ایستگاه بود بهم نشون داد. من هم با خوشحالی از این که ماجرای اقامتم به همین راحتی حل شده نقشه رو گرفتم و رفتم. اما متاسفانه وقتی رسیدم به هاستیل (که الحق هاستیل پدر مادرداری هم بود) دیدم رو شیشش نوشته جا نداره و هاستیل پره! این یعنی ضد حال. دوباره سرتاسر مسیر تونل شکل و بی انتهای ایستگاه راه آهن رو که تماما شیشه ای بود و پر بود از فروشگاه های لوکس گذروندم تا رسیدم به باجه اطلاعات. این بار طفلک مجبور شد توی یه کتابچه دنبال آدرس بگرده. خلاصه یه هاستیل از نوع یوسش رو (youth) در جایی بیرون نقشه نشونم داد! اما با توجه به ماجرای اخیر گفت اجازه بده اول زنگ بزنم ببینم جا داره یا نه که بی خود این همه راه رو تا اونجا نری! خلاصه زنگ زد و گفت جا خالی داره و تختی 17 یوروه، می ری؟ گفتم بله با کله می رم و خلاصه اسمم رو هم بهش گفت و جامو رزرو کرد. بعدش هم یه نقشه مترو و تراموا داد دستم و گفت با چه خطی و چطور برم اونجا که از مرکز شهر خیلی فاصله داشت. واقعا نمی دونستم با چه زبونی ازش تشکر کنم، دیدم انگلیسیش بد نیست به همون زبون تشکر کردم و راه افتادم! بازم بگید این اروپایی ها آدمای سرد و سورد و نژاد پرستین و با آدم هم انگلیسی حرف نمی زنن ! بعد از کلی که رسیدم به محل، دیدم هاستیل در یک جای جزیره مانند بود و فقط از روی پل می شد رفت اونجا. اما جای باصفا و سرسبزی بود و دور تا دورش کانال آب بود و همه گونه امکانات سالم تفریحی و ورزشی هم توش بود. قبلا گفتم که هاستیلش از نوع یوس هاستیل بود ، یعنی برای جوانان و معمولا دانش آموزانی بود که از طرف مدرسه به صورت گروهی برای گردش میان. البته یه بخشش هم مربوط به خانواده ها و گروه های بزرگسال بود که عموما بلژیکی بودن. درواقعا اونجا بر خلاف جاهای دیگه خارجی ندیدم. به هر صورت از اونجایی که قرار بود فردا صبح زود برم آمستردام و عملا به صبحانه نمی رسیدم، رسپشن هاستیل که خانم خوشرویی هم بود پول صبحانه رو از کرایه ام کم کرد و بدین ترتیب به 14 یورو مکانمون مهیا شد. بعد از گذاشتن وسایل، رفتم تو شهر. آنتورپ بعد از بروکسل دومین شهر بزرگ بلژیکه. قبلا اشاره کردم که شهر از قرن 15 و با از رونق افتادن بروژ گسترش پیدا کرد. اما به تدریج بدل به یکی از مراکز مهم تجاری اروپا در دوره رنسانس شد ، به نوعی که سومین بندر بزرگ تجاری اروپا محسوب می شد. یه عالمه فنون و حرف و صنعتگری در شهر رونق داشت و به همین دلیل هنوز هم بسیاری از اسامی خیابوناش براساس همون راسته های قدیمه نام گذاری شده. به علاوه به دلیل ثروت زیادی که در شهر وجود داشت بناهای زیادی با معماری چشمگیر و زیبا و عموما متعلق به تجار بزرگ آن هنگام تو شهر وجود داره. اوج این هنر نمایی و روکم کنی در معماری رو آشکارا میشه در بناهای دورادور میدان مستطیل شکل بزرگ وسط شهر قدیم دید، اونم به عینه! بناها عموما به سبک گوتیک و باروکه. و خلاصه کل شهر قدیمش موزه بزرگیه از آثار سبک های مختلف قرون وسطا و رنسانس. علاوه بر این خونه و محل کار روبنس، که ازش به عنوان بزرگ ترین هنرمند باروک اروپای شمالی یاد می کنن، تو همین شهره. بذارید یه چیز جالب دیگه هم بگم : تو آنتورپ یه عالمه مجسمه کوچولوی دست از مچ قطع شده و حتی شوکولات به شکل دست دیدم که اول نفهمیدم جریانش چیه. البته نقشه بامزه هاستیل می گفت به این چیزا توجه نکنین اما نگفته بود اصل ماجرا چیه. اینو فعلا داشته باشید تا ماجرای این دست ها رو بگم. الان بریم سراغ عکس ها: 1- ایستگاه راه آهن آنتورپ طراحی جالبی داشت که ظاهرا اینجور که میگن هم چشمگیرترین ایستگاه قطار تو بلژیکه و هم از نقاط دیدنی توریست هاست. البته بنا در ابتدای قرن بیستم ساخته شده و معمارش (Louis Delacenserie) از سبک های معماری متفاوتی استفاده کرده. 2تا7 - اینم جلوی محوطه راه آهنه. و خیابان زیبایی که تا میدان اصلی شهر (Grote Market) ادامه داره. فضا کاملا قدیمیه. 8 تا 10- قدمت برخی بناهای میدان بزرگ شهر گرچه به قرن شانزدهم برمی گرده اما عمدتا در قرن نوزدهم بازسازی شدن و معروفترینشون هم یکی همین تالار بزرگ شهره و مجسمه روبرویش به اسم برابو که به نوعی روایت گر ماجرای اسم گذاری شهر آنتورپه. 11- و اما ماجرای مجسمه برابو. بر اساس یه روایت افسانه ای اما پذیرفته شده (چون روایت واقعیش چنگی به دل نمی زنه!)، در روزگار قدیم غولی در این شهر بر سر گردنه (البته از نوع دریاییش) نشسته بود و از هر کس که می خواست از رودخونه رد بشه و به شهر بره باج می گرفت و هر کس نمی داد دستشو قطع می کرد. تا این که یک جنگجوی رومی به نام سیلیوس برابو غول رو می کشه و دستش رو از مچ قطع می کنه و به دریا پرت می کنه. بنابراین کلمه hand werpen (پرت کردن دست) به تدریج در گویش فلاندری (که توش حرف d ت خونده می شه) به Antwerpen تغییر کرد که نام کنونی شهره! این مجسمه هم همون جنگجوی رومی رو نشون می ده که در حال پرت کردن یه دسته از مچ قطع شده ست! 12- ماجرای این دست ها ظاهرا سوژه خوبی شده برای اینکه یه عده ای ازش حسابی پول در بیارن. چون بازار شهر پر بود از سوغاتیایی به شکل دست، از شوکولات بگیر تا جا کلیدی و مجسمه. ظاهرا شهرداری آنتورپ هم جو گیر شده. اما خود مردم بومی شهر چندان دل خوشی از این دست های بریده شده ندارن و یه جور احساس انزجار دارن نسبت بهش. ... چی؟ ... من تو یه روز اقامتم اینو از کجا فهمیدم؟ ... خوب راستش این چیزیه که از هاستیلی ها شنیدم. راست و دروغش گردن خودشون. 13- اینم مجسمه روبنس. البته روبنس در آلمان بدنیا اومد چون در همون سال تولدش یعنی 1577 ننه باباش به دلیل ناآرامی هایی که بود مجبور به ترک آنتورپ شدن و به آلمان رفتن و همون جا روبنس رو به دنیا اوردن اما ده سال بعد یعنی بعد از مرگ پدر برگشتن به آنتورپ و روبنس هم در سن 21 سالگی به دلیل کیفیت کاراش به استادی رسید و کلی اوضاش خوب شد. یکی از معروف ترین کاراش به نام پایین کشید مسیح از صلیب از معدود کاراشه که هنوز در آنتورپه و در کاتدرال شهر که برجش در پشت سر مجسمه دیده می شه نگهداری می شه. 14 تا 16- جالب بدونین روی این رودخانه معروفی که از کنار شهر می گذره (همونی که تو افسانه ها گفتن غوله توش باج می گرفت) پلی وجود نداره و فقط سه تا تونل یکی برای اتومبیل ها یکی برای مترو و یکی برای دوچرخه سوارها و پیاده ها وجود داره که این ور شهر رو به اون ور شهر وصل می کنه. این تصویر اون تونله و نماهایی که از اون ور رودخانه به شهر دیده می شه. ظاهرا هیچ نشونی از اون بندر عظیم قدیمی که زمانی سومین در اروپا بود باقی نمونده! 17 و 18- دو نما در شب. یه محله «رد لایت» هم در آنتورپ هست که می گفتن در قیاس با آمستردام بسیار کوچیکه. در واقع محله ای نه چندان تمیز بود که بیشتر به مناطق ناامن و جرم خیز شبیه بود. و صرف نظر از کالاهای پشت ویترینش، خود محیطش چنگی به دل نمی زد و آدم احساس نا امنی می کرد. در مجموع محیط نسبتا خلوت و تاریک و مردونه بود. بعدا که آمستردام رفتم دیدم اونجا اوضاع به کل فرق می کنه و محیط بسیار تفریحی و خونوادگیه. در واقع اونجا مردم برای تفریح و گردش می رن و بسیار هم شلوغه، شرح اونجا رو به موقعش می دم. ... چی؟ ... عکسش و می خواین؟ گرفتید مارو؟! تو اون محیط رعب آور مگه میشد دوربین دراورد؟! (این سوال جواب ها هم در راستای همون اینتراکتیو کردنه ها!) صبح زود بلندشدم که برم آمستردام. تو هاستیل هیچکی نبود و سگ پر نمی زد. مونده بودم کلید اتاقو به کی تحویل بدم. کلید رو از زیر در اتاق رسپشن رد کردم و اومدم بیرون. با تراموا خودمو رسوندم راه آهن و با قطار ساعت 7 صبح رفتم آمستردام. قصد داشتم سر راه سری به روتردام بزنم اما یه ماجرای پیش بینی نشده پیش اومد که معادلاتمون رو بهم زد. اما در عوض رفتم آمستردام دوست داشتنی یا به قول اینجائیا lovely Amsterdam که ماجراش رو تو پست بعدی براتون می گم. عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/
آمستردام یا live your life اشاره کردم که قصد داشتم سر راه آمستردام سری به روتردام بزنم. اول اینو بگم که بلیط قطارای اینجا آزاده یعنی ضرورتا مجبور نیستی با قطاری که سوار شدی یکسر تا مقصد بری. در واقع می تونی تو تمام شهرهای بین راه پیاده بشی و بعدا با قطارای بعدی مسیرو ادامه بدی. تنها محدودیتش اینه که باید این سوار و پیاده شدن در طول یک روز و در مسیر مبدا و مقصد باشه. بنابر این من هم می خواستم سر راه آمستردام تو ایستگاه روتردام پیدا بشم و بعد از گشتی دو سه ساعته در شهر مجددا سوار قطار بشم و برم آمستردام. از اونجا هر 20 دقیقه یک قطار به سمت آمستردام می رفت. بنا براین هر زمان که بر می گشتم ایستگاه، عملا معطلی نداشتم و می رفتم. اما یه مشکل پیدا شد! اول این توضیح رو بدم که من چون بارم سنگین بود اولین کاری که تو ایستگاه راه آهن می کردم این بود که بارام رو تحویل باجه امانات می دادم یا می ذاشتم تو صندوق های قفل دار امانات. این مدت هم هیچ مشکلی نداشتم. فقط هزینه اش بود که بین 3 تا 5 یورو میشد. (البته تو سفر قبلی تو فلورانس 11 یورو نقره داغ شدم). اما تو روتردام گرچه یه عالمه کمد مجهز وجود داشت ولی هیچ کدوم سکه و اسکناس قبول نمی کردن و فقط با کارت های اعتباری قابل استفاده بودن. رفتم و به باجه اطلاعات گفتم ولی اونم گفت که سیستم هلند کلا از سال پیش الکترونیکی و کارتی شده. جالبه که حتی دستگاه های فروش بلیط قطارهم پول قبول نمی کردن! این دیگه اساسی ضد حال بود. یعنی ظاهرا من در هلند قرار بود بد جوری با اون کوله سنگین پوستم کنده بشه. چاره ای نبود، با حسرت کمی همون دور و اطراف ایستگاه رو گشتم که اونم از شانسم تماما در حال ساخت و ساز بود و جز کارگاه های ساختمانی که با فنس و پلاستیک پوشیده شده بود چیزی دیده نمی شد. مردد بودم با این اوضاع برم تو شهر یا نه که فشار بیش ازحد دو کوله یک روزه و بیست وپنج روزه رو کتف، کمر و پاهام، متقاعدم کرد که باید مثل بچه آدم برگردم ایستگاه و برم آمستردام! (البته بعدها بلخره تونستم برم روتردام که گزارشش رو سر وقتش می دم، و به موقعش درباره این شهر که تو جنگ جهانی دوم کاملا ویران شد و حالا با جلوه ای بسیار مدرن و با سرعت در حال ساخته شدنه براتون می گم ). برگردیم به ماجرای سفر آمستردام. خلاصه با اون اوضاع بلافاصله سوار قطار شدم و تمام مسیر رو به مصیبت پیش رو فکر می کردم و امیدوار بودم که تو آمستردام از این جنگولک بازی ها نباشه و مثل بقیه جاها بشه پول پرداخت کرد. آمستردام که رسیدم دیدم یه سالن بزرگ مخصوص اماناته و دو تا نگهبان هم داره، خوشحال شدم گفتم بلخره اینجا صاحاب داره و میشه کوله ها رو به اینا سپرد اما دیدم نه اوضاع همونه و کارت می خواد. نگهبانه گفت می تونی از کسی که کارت اعتباری داره بخوای که با کارتش برات کمد بگیره. این دیگه از اون حرف ها بود. اگه خودمم کارت اعتباری داشتم عمرا این کار و نمی کردم چه برسه به این اروپایی ها. (صرفنظر از معطلی و دنگ و فنگش به لحاظ امنیتی هم ساک و صندوق بر اساس اطلاعات کارت اعتباری شخص ثبت می شه، حالا تو این دنیایه بلبشو چطور میشه به یه آسیایی خارجی احتمالا مسلمون اعتماد کرد) مونده بودم چه کنم که دیدم آقای جنتلمنی ساکشو تو کمد گذاشته بود و داشت می رفت. در اوج ناامیدی و با عجز ازش خواهش کردم که اگه ممکنه کارتشو برای کمد من هم بزنه تا پولشو نقدی بش بدم. در کمال ناباوری دیدم قبول کرد. بلافاصله کوله رو گذاشتم و در کمد رو بستم. حالا که اومدم پولو بدم دیدم پول خرد ندارم و اون هم نداشت. همین موقع یه پسره سیاه آسیایی هم اومد باز از اون مرده تقاضا کرد به جاش کارت بذاره! گفتم که آلانه دوتامونو هل بده و بره رد کارش. اما با خوش رویی قبول کرد و تازه چون اون هم پول خورد نداشت کلی معطل موند تا اون پسره بره پول خورد کنه و بیاد! تو این فاصله کمی باش خوش و بش کردم و گفتم که کجاها رفتم ولی هیچ کجا چنین مشکلی نداشتم. اونم تایید کرد و از این اوضاع متعجب بود. خوب حالا فکر می کنید این آدم متشخص و بامرام کجایی بود؟ ... دانمارکی! یعنی همونهایی که همه به سردی و کناره جویی می شناسنشون. ظاهرا باید یه تجدید نظری تو دانسته هامون بکنیم. و اما آمسترادام. اولین چیزی که آدم بعد از بیرون اومدن از ایستگاه راه آهن باش مواجه می شه شلوغی و رفت و آمد و انبوه دوچرخه ست. شهر خیلی زنده و توریستیه. یه عالمه خارجی تو شهر وول می خورن. خیابون اصلیش که کلا برای خوش گذرونی و تفریحه. راستش رو بخواید اول کمی تو ذوقم خورد. به نظرم اومد که شهر بیشتر محل تفریح کساییه که می تونن بی درسر از آزادی های منحصر بفرد هلند برای خوش گذرونی استفاده کنن. اما به تدریج که با شهر آشنا شدم و تو کوچه خیابوناش گشتم تصور دیگه ای تو ذهنم شکل گرفت. این بار یه شهر زنده و پر نشاط و البته بسیار زیبا و دلنشین رو می دیدم که اصلا فکرش رو نمی کردم. منطقه مرکزی شهر با کانال های آبی که به موازات خیابون ها جریان داره، و با درختان بی شماری که در دو سوی کانال وجود داره و دیوارهای خزه بسته و قایق هایی که تو سرتاسر کانال ها به چشم می خورن و انبوه دوچرخه هایی که همه جا رها شدن و ... تصویر تازه ای رو شکل می داد که تو ذهن هرکسی تا ابد نقش می بنده و مجذوبش می کنه. بعد فهمیدم که این تصویر یا ایماژ فقط منحصر به آمستردام نیست و تقریبا تمام شهرهای هلند همین تصویر رو بازتاب می دن. افسون این شهرهای دوست داشتنی که هر کدوم به بهترین نحو مصداق تلفیق شهر، طبیعت، زندگی روزمره و زیبایی ست، بدجوری تخیل رو قلقلک می ده. من که هنوز مسحور جاذبه زیبایی آمستردام و شهرهای هلندم. تصویری که لااقل برای من بعد از دیدن کلی جاهای زیبای دیگه هنوز تازه و دلپذیره. من دو روز آمستردام بودم و طبق معمول دوچرخه گرفتم و شهر رو گشتم. اینجا هم همه گونه تسهیلات برای دوچرخه سوارا مهیاست و به اصطلاح بهشت سایکلیستاست. 1 تا 3- این عکس ها نماهایی از منطقه جلو ایستگاه راه آهنه. اینجا برای گشت با قایق ایستگاه داره. گشت مناظر روزانه و شبانه که برای یک ساعت 8 تا 12 یورو هزینشه. اما مناظری که از تو قایق و روی آب می بینی خیلی بیشتر از اینها ارزششو داره. 4- میدان دام. اسما قرار بوده محل زندگی ملکه هم در همین میدون باشه اما ملکه ترجیح داده به همون شهری که واقعا پایتخت هلنده یعنی لاهه یا به گویش اینجائیا «دن هاخ» بره و از همون جا ناظر بر امور باشه. دن هاخ قبلا از اومدن ناپلئون اصلا پایتخت هلند بود. اما ناپلئون آمستردام رو پایتخت می کنه و بعد از رفتنش هم هلندی ها دیگه عوضش نمی کنن ولی عملا تمام امور سیاسی و بویژه بین المللی را می برن دن هاخ یا لاهه. 5 تا 12- مناظری از فضاهای شهری. توی این شهرهایی که تا آلان تو اروپا دیدم هیچ کدومشون به این زیبایی و دلنشینی نبود. 13- تو رو خدا چه چیز دیگه ای مثل دیدن این قویی که وسط این آب درست تو دل شهر داره شنا می کنه می تونه آرامش بخش تر باشه؟ 14- اینم نماد معروف شهره 15- اشاره کردم که در عین حال شهر شلوغی هم هست. 17- و البته کمی هم رومانتیکه! 18- خوب آزادی دیگه! ... ببینم مشکلی دارید؟ 19 تا 21- اینم میدان رامبرانده که فضای بسیار جالب و زنده ای داشت و ملت حسابی سرشون گرم بود تو این میدون! 22- قبلا تو خاطرات سفر آنتورپ گفتم که منطقه رد لایت آمستردام معروفه. اینجا در واقع دو محله قدیمیه که آلان به این شغل شریف اختصاص یافته. جالبیش این بود که پیاده روهای این منطقه مملو از جمعیت زن و مرد بود که برای تفریح و گردش اومده بودن و در حالی که بستنی یا ذرت دستشون بود گشتی در این مناطق می زدن که مملو از ویترین هایی با نئون قرمز بود و یه عالمه فروشگاه های لوازم لهو ولعب داشت. تو هیچ کجا به اندازه اینجا اینقدر ماجرا آزاد و عیان نبود البته بجز تایلند که واقعا وقیح بود. 23 تا 25- محلاتی که شب قبلش تا دم دمای صبح شلوغ و پرازدحام بود وحالا داره یه نفسی می کشه. کار تمیزکاری کوچه و خیابون ها هم در چشم به هم زدنی انجام می شه. 26- اینم داخل هاستیلیه که به هزار مکافات و با قیمت زیاد به دست اوردم. تو هلند کلا محل اقامت گرونه و برخلاف جاهای دیگه که هاستیل ارزون گیر میاد (مثل تو روم ایتالیا با 9.5 یورو) اینجا با این قیمت ها نیست. و این منحصر به آمستردام هم نیست. حتی تو شهرهای کوچک هم برای برپا کردن چادر خودت با کلی پول بدی. اینجا کسی اجازه نداره هرجا دلش خواست چادرشو برپا کنه. فقط در مناطقی که برای کمپینگه مجازه اونم با پرداخت پول! پس چی فکر کردید ... تو این کشور کوچولو که وجب به وجب خاکشو با کلی تلاش و مشقت از چنگ آب دراورده، زمین خیلی ارزش داره. رایجه بین خودشون که میگن سرزمین همه کشورها رو خدا خلق کرد اما ما خودمون سرزمین مون رو بوجود اوردیم. یه نکته دیگه درباره هلند این که چون کشور بسیار کوچیکیه نقشه هاش خیلی بامزه ست. یعنی خیلی جاها مقیاسش در حد 100 متر و 200 متره! نقشه های هاستیل هم که خودشون رو راحت کردن و فواصل رو به قدم می نویسند! و جالب اینه که تو نقشه کشورش هم میشه نقشه شهرهای بزرگ رو توش تشخیص داد. خلاصه این مدت در هلند بد جوری به این فواصل کوتاه عادت کرده بودم. به نحوی که وقتی رفتم برلین، با اون مقیاس بی درو پیکرش بد جوری به زحمت افتادم. و این البته فقط مقیاسش نبود که حالمون رو گرفت چیزهای دیگه ای هم بود که تو پست بعدی می گم. عکس های آمستردام رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/ برلین یا شهری در تاریکی تا رسیدم برلین شد ساعت 11 و نیم شب. اولین چیزی که جلب توجه می کرد ایستگاه راه آهن بسیار مدرن و شیکش بود که یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود. تو چهار طبقه قطارها در حال رفت و آمد بودن! بسیار منظم و تمیز. خیلی جو گیر شدم و از همه مهمتر این که باجه اطلاعاتش تا اون ساعت هنوز دایر بود و دو نفر پاسخگوی مراجعین بودن. بلافاصله نقشه رو گرفتم و به نزدیک ترین هاستیلی که همون نزدیکی بود رفتم. تو شب، نماهای شهری بسیار چشمگیر و درخشان بود و به نظر میومد با جای ترو تمیزی مواجه هستیم اما فقط فرداش بود که فهمیدم همه اش منحصر به همون ایستگاه راه آهن و نماهای شبانشه. به هر صورت هاستیلش که بسیار تر و تمیز و خوب و مدرن بود. از اون جایی که رسما یوس هاستیل بود یه عالمه دانش آموز آلمانی هم توش بودن. البته من در یه اتاق 4 تخته بودم که فقط یه نفر توش بود. سرویس حمام و دستشویی مدرنش برخلاف جاهای دیگه تو خود اتاق بود و خلاصه دوش مفصلی گرفتیم و شب خوب و آرومی رو اونجا گذروندم با این امید که فردا همه چیز به همین خوبیه ، که البته نبود! صبح صبحانش بوفه باز بود و بسیار چسبید و خلاصه تلافی این مدت رو دراوردم. قصد داشتم با قطار شب برم پراگ اما فقط برای روز قطار داشت بنابراین مجبور بودم یک شب دیگه بمونم برلین. دوچرخه کرایه کردم و براساس نقشه گشتی در شهر و محدوده های به اصطلاح شرقی غربیش زدم. هوا ابری و نسبتا سرد بود و گاه نم برفی می بارید. 1 و 2- نمایی از ازداخل و بیرون هاستیل. 3 و 4- نماهایی از ایستگاه راه آهن . 5 و 6- بنای یادبود یا دروازه براندنبرگ مربوط به 1791 که بعد از ماجراهای جنگ جهانی دوم مرز بین دو برلین شرقی و غربی بود. حالا به مکان توریستی پرطرفداری تبدیل شده که میشه جلوش یه عالمه چیزای جالب دید از سربازان شوروی و استالین و دیگر شخصیت های تاریخی گرفته تا عروسک ها بزرگ خرس نماد شوروی که بساط پهن کرده بودن برای توریست ها. نمایشگاهی به مناسبت برداشتن دیوار برلین در یک فضای با طراحی بسیار زیبا در میدان الکساندر برپا بود که با تمام امکانات رسانه ای ماجرا را نشون می داد. درگیری های مردم با پلیس و زدوخوردهایی که اون موقع جریان داشت در فیلم های مستند و در مونیتورهای مختلف به نمایش گذاشته شده بود. 7 و 8- بنای معروف رایشتاگ که در 2 اکتبر 1990 اتحاد مجدد دو آلمان توش رقم خورد. 11 تا 13- منطقه معروف پتسدام که ظاهرا خیلی مدرنه. 14 و 17- اینجا رو به یادبود یهودیان کشته شده در زمان نازی ها در جنگ جهانی دوم ساختن. فضای خیلی جالبی داره. مجموعه ای از مکعب مستطیل های کوچک و بزرگه که روی یه سطح پر انحنا و به صورت شبکه ای ساخته شده. وقتی واردش می شی یه احساس عجیبی بهت دست می ده و چون محدوده دیدت کمه یه باره غافلگیر می شی. بچه هایی که در این جنگل مکعب ها رفت و آمد می کردن مرتب با دیدن ناگهانی همدیگه جیغ و فریاد می زدند. اینجایی که من وایسادم جاییه که ارتفاع مکعب ها کمه. کمی جلوتر ارتفاع مکعب ها به 3 متر هم میرسه و وسط شون گم می شی. خلاصه تجربه جالبی از غافلگیری و شگفتی بود و در اشل واقعیش دلهره و ترس.
خطوط مترو و ترم برلین یکی از پیچیده ترین خطوط ترانسپورت رو داره و من که یکی دو ساعت اول کمی گیج می زدم تا بلخره ازش رمز گشایی کردم. اما واقعا بسیار کار راه بندازه. فقط کافیه مسیرها و خطوط رو یاد بگیری اون وقت می تونی طولانی ترین و پیچیده ترین مسیرها رو بدون این که از ایستگاه ها بیرون بیای و با تغییر قطارها طی کنی. به هر صورت فردا صبح زود رفتم تا با قطار برم به پراگ. تعریف پراگ رو زیاد خونده و شنیده بودم. اما شنیدن (یا به طریق اولی خوندن) کی بود مانند دیدن. تو پست بعدی از این شهر قصرهای پریان براتون می گم. عکس های برلین رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/
پراگ یا «دیار قصرهای پریان» اول بگم وقتی به سمت جنوب و مرز چک نزدیک می شید مناظر کوهستانی میشه و تو منطقه چک هم که رسما کوهستانیه، البته نه خیلی مرتفع. بنابراین کمی حال و هوای مناظر عوض میشه. خوب ببینیم پراگ کجاست. شهر کافکا، واسلاو هاول، بهار پراگ، انقلاب مخملی (اون موقع هنوز مخمل ها رنگی نشده بودن!)، و از همه بارزتر، پراگ موزه بازیه از معماری قرون وسطا و رنسانس. اول از ورودم به شهر بگم که قاعدتا از طریق ایستگاه راه آهنشه. خوده این ایستگاه به تمامی گویای این بود که به اروپا شرقی وارد می شویم و نیازی به هیچ توضیح اضافه نبود! حال و هواش تداعی گر فضای شوروی سابق بود. به عنوان نمونه من هیچ کجا نتونستم سر از کار دستگاه های فروش بلیطش در بیارم. همه شون قدیم و عجیب وغریب و به زبان ناآشنا بودن، بدون دو کلمه انگلیسی! اینقدر هم ماجرای فروش بلیط رو پیچیده کرده بودن که بر اساس این که تو چه منطقه ای میری، کی می ری، چه جوری می ری باید یه بلیط خاص می گرفتی! به صفحه انتخاب بلیطش که نگاه می کردی بیشتر شبیه صفحه بازی های پیچیده فکری بود که می بایست از رمزگشایی می کردی. خلاصه اگر نبود کمک یه خانم چک خوشرو که بدون این که یه کلمه حرف بزنه تونست راهنماییم کنه که چه بلیطی بخرم، نمی دونم تکلیفم تو اون ایستگاه راه آهن متوقف در تاریخ چی بود! اما کمی بعد از ایستگاه نچسبش، خیابان اصلی شهره که یه دفعه چشم انداز شهریه بسیار زیبایی جلو روت باز می شه. این بلوار از بنای نئو کلاسیک موزه ملی شروع میشه (عکس 1 تا 3 ) و در آخر هم منتهی می شه به شهر قدیم یا به قول خودشون Stare Mestro. اونجا واقعا فکر می کنید وارد تاریخ می شید (عکس 15 تا 20 ). اونم تاریخ بسیار شیک و تروتمیز! کوچه های تنگ و باریک و لابیرنتی با بناهای قدیمی ولی تمیز و بازسازی شده. پراگ واقعا دوست داشتنیه. تو میدان اصلی قدیمیش فضا و اتمسفر محیط شبیه فضای افسانه پریانه. با قصرهایی با بام نوک تیز و بناهای به سبک گوتیک. جالبه که یکی از سوغاتی های اونجا عروسک پیرزن جادوگره در حالات مختلف- با چوب جارو، بدون چوب جارو، رو تاب ... و یه صدای خنده ترسناکی هم بعضی شون داشتن! (عکس 10 ). یه شهر جدید هم دارن که خودشون می گن Nove Mesto که فقط در قیاس با قبلی جدیده وگرنه متعلق به قرن چهادهمه! بعد که به سمت رودخونه برید میرسید به یکی دیگه از شگفتی های شهر یعنی پل قدیمیه معروف به پل چارلز متعلق به قرن چهادهم(عکس 30 تا 32 ). دستور ساختش رو خود چارلز چهارم تو سال 1357 بعد از این که پل قبلی با سیل از بین رفت داد. سال 1400 هم ساختش تموم می شه. ولی از اون موقع تا قرن نوزدهم به عنوان پل سنگی می شناختنش و فقط بعد از قرن نوزدهمه که به اسم پل چارلز معروف می شه(برخلاف اینجا که هنوز پل ساخته نشده رو اسم گذاریش دعواست!). بعدا و طی قرن ها بعد روی این پل 30 مجسمه مختلف از مسیح می سازند که اولیش مربوط به قرن هفدهم و آخریش مربوط به اواخر قرن نوزدهمه. هر کدوم از مجسمه ها هم یکی از روایت انجیل رو نشون می ده. من که از این یکی خیلی خوشم اومد، خیلی بامزس (عکس 33) . همین طور که می بینید شهر دقیقا معماری و بافت قدیم و کهن خودشو حفظ و بازسازی کرده. یه جورایی شبیه شهر پریانه. ساختمون هایی با بام های مخروطی نوک تیز که فقط در فیلم های تخیلی پیدا میشه. در مجموع شهر بسیار زنده ایه و من که واقعا خوشم اومد به خصوص همین پل به تنهایی کلی حال و هوای آدمو عوض می کنه. قصر پراگ هم به عنوان بزرگ ترین قصر قدیمی در اروپا ثبت شده و متعلق به قرن 9 میلادیه. (عکس 44 ). دیدن کامل این مجموعه عظیم تاریخی خودش به تنهایی دو روز وقت می گیره. جالبه که بلیط های ورودیش هم دو روز اعتبار داره! بنابراین با خیال راحت آدم می تونه تمام سوراخ سنبه های این مجموعه عظیم رو ببینه. حیاط های چندگانه، کلیسای جامع، باغ سلطنتی، و خیلی چیزای دیگه. اون جا می شه سیر تحول تاریخی حکومت گران رو آشکارا دید. برج ساعت نجومی معروف تالار بزرگ شهر متعلق به 1410 هنوز بعد از 600 سال فعاله اونم چه جورم. غروب که اونجا بودم دیدم یه جماعتی همین جور میخ پای برج ایستادن و بالا رو نگاه می کنن. منم بالا رو نگاه کردم اما دیدم خبر خاصی نیست. داشتم می رفتم که دیدم اصوات عجیب غریبی به صدا دراومد و بعد از این که ساعت نجومی زنگ خودش رو زد یه تندیس اسکلت مانند از تو یکی از پنجره هاش اومد بیرون و نیم دوری زد و از دریچه بعدی رفت داخل. بعد یه جماعتی اون بالای برج شروع کردن به ساز زدن اونم با لباسای عجیب و غریب که فقط تن جوکرها می بینیم. (عکس 17). تقریبا یه چیزی تو مایه های نقاره نوازان حرم مشهد با این تفاوت که ملودی اینا نظم داره. جالبه بدونین بعد که ساز زدنشون تموم شد ملت براشون کف زدن! خلاصه اینجا همه همینجوری واسه خودشون خوشن! ... چیه؟ مشکلی دارید؟! ... و نکته دیگه این که از روی این ساعت کلی مجسمه و جاسویچی و خلاصه ادوات سوغاتی درست کردن (عکس 27 ). یکی از مراسم جالب اینجا جشن استر در اول بهاره. معمولا در ابتدای بهار شهر رو تزیین می کنن (عکس 5) و تخم مرغ رنگ می کنن و خلاصه مراسم جالبی دارن. اما تخم مرغ رنگی اونا کلی با ما تفاوت داره و بسیار ظریف تر و دقیق تر و زیباتره(عکس 6 و 7 ). تو محدوده شهر قدیمی چندتا اتومبیل مدل قدیمی و تمیز بود که غیر از این که جیب توریست ها رو خالی می کرد اونا رو تو شهر می گردوند،به 50 یوره ناقابل (عکس 25 ). اینجا هم هنوز به پول واحد اروپا در نیومده. بنابراین باید پول رو چنج کرد. اینجا هم مثل ایران، این که کجا چنج می کنی کلی قیمت یورو توفیر داره. باز هم کلی الافی برای پیدا کردن قیمت مناسب داشتم. سر همین ماجرا هم در ابتدا که مجبور بودم کمی پول چنج کنم کلی ضرر کردم. تا تونستم فحش به هاول دادم که هنوز اسلافش نتونستن خودشون رو به روز کنن! مقصد بعدیم بوداپست بود. گرچه خیلی دوست داشتم پیش از رفتن به اونجا سری به براتیسلاوا پایتخت اسلواکی بزنم ولی هرجور حساب کردم دیدم وقت نمی شه. در بوداپست قدر پراگ رو بیشتر دونستم. ماجراشو تو پست بعدی می گم. عکس های پراگ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
جاتون خالی چند روز پیش به واسطه یه جشنواره فرهنگی، یه سفر مجازی به اندونزی داشتم که گفتم بد نیست لابلای گزارش سفر به اروپا ارسالش کنم و یه خورده فضای سرد و سورده اروپایی عوض شه و حال و هوای آسیایی پیدا کنه.
فعالیت هایی که در قالب جشنواره و نمایشگاه به قصد معرفی ویژگی های فرهنگی کشورها و معمولا به بهانه مناسبت های خاص ملی برپا می شه، یکی از بهترین جاها برای دیدن و تجربه زندگی ملل مختلفه بدون این که به اون کشور سفر کنی. متاسفانه آلان تو مملکتمون به هزار و یک دلیل فرصت چنین تجربه ای بسیار کم گیر میاد و اونقدر محدودیت های عجیب غریب و من در آوردی هست که اگر قرار باشه چیزی هم به نمایش دربیاد اونقدر استحاله می شه که اثر نهاییش میشه یه کار ایرانی اسلامی! و کمتر نشونی از اصل کار توش می بینی. چند وقت پیش یه جشنواره ای دیدم که با هدف معرفی فرهنگ و هنر و اندونزی برپا شده بود و به تمامی هرچی رو که برای آشنایی با اون کشور نیاز بود یکجا فراهم کرده بود. ارائه کتاب و بروشورهای معرف هنر و فرهنگ قدیم و جدید اندونزی، پخش اسلاید از مناظر طبیعی و مراسم مختلف محلی مردم، عرضه وفروش صنایع دستی، طبخ و ارائه انواع خوراکی های بومی و از همه جالب تر اجرای زنده موسیقی و رقص های محلی و آیینی با لباس های سنتی. و البته برای سرگرمی مخاطب اروپایی هم به قول خودشون یه «ایندو راک کافه» هم در کنارش دایر کرده بودن که موسیقی غربی زنده اجرا می کردن با مخلفات. اما نکته جالب رقص بامزه اهالی شریف اندونزی مقیم یورپ بود که گرچه رقصشون خیلی ساده ست اما خیلی جذاب و دیدنیه بخصوص که کاملا هماهنگ با هم میرقصن و فقط متناسب با ریتم آهنگ ها، سرعتش رو کم و زیاد می کردن! روی صحنه هم نمایش ها و رقص های سنتی و آیینی اجرا می شد. نسخه های مشابه ای از این رقص ها رو تو مالزی و تایلند دیده بودم. البته این کشورا چیزای مشترک زیادی با هم دارن و از جمله صنایع دستیشون که خیلی شبیه همه. تو این نمایشگاه هم کلی غرفه صنایع دستی بود که انواع محصولات سنتی از چوبی تا پارچه ای رو عرضه می کردن. با این تفاوت که اونجا همه چیز بسیار ارزون بود ولی اینجا و به یورو بسیار گرون درمی اومد. کلی سوغاتی های مختلف هم بود. سوغاتیاشون گرچه بسیار گرون بود اما در مجموع بازار پررونقی راه انداخته بودن. اما جالبه بدونین زحمت ساخت بسیاری از این سوغاتی ها رو کشور برادر چین یک تنه به دوش کشیده! و البته این قبول زحمت فقط منحصر به کشورهای دور و بر چین نمیشه. حتی وقتی تو شهر دلف (یا دلفت) بودم که به ساخت سرامیک های معروف سفید و آبی شهره ست (مثل مجسمه های کوچک دخترکان هلندی با کلاه و لباس محلی و آسیاب بادی که تو بازار ایران هم فراوونه) همگی ساخت چین بودن و در فروشگاه های صنایع دستیشون به فروش می رفت! به بیان دیگه این نوع محصولات صنایع دستی دیگه کارکرد واقعی خودش رو از دست دادن و صرفا کارکرد نمادین دارن و بیشتر یادآور یه سری ایماژهای ملی و بومین در قالب محصولات تولید انبوه بنجل. برگردیم به نمایشگاه. تو بازارش که به سبک سنتی و بومی تزیین شده بود همه چی بود: انواع اقسام عود، روغن های طبی عجیب غریب و بودار، انواع سنگ های تزیینی، مجسمه های چوبی سنتی و آیینی، از جمله مجسمه معروف «بودای گریان» (که می گن خیلی خاصیت داره و با دست کشیدن به پشتش می تونی تمام غم و غصه هات رو به اون منتقل کنی! – ماجراشو که می دونین، این بودا در اثر شنیدن خبر ناگوار کشت شدن ناغافل پسر به دست پدر در جنگ، اینجور به خودش پیچیده) یه جا هم بساط کف بینی به راه بود و یه جای دیگه هم البته پشت پرده ماساژ سنتی می دادن. رستوران های سنتی هم حسابی بازاری برای خودشون راه انداخته بودن. بوی غذاهاشون بد جوری اشتها آور بود و آدمو یاد بوی غذاهای عروسی های محلی ایام ماضی می نداخت - نه عروسی های الان که معمولا شام تو سالن رستوران سر خیابون، سرپایی سرو میشه. بوی برنج دم کشیده و ادویجات تند و تیز حسابی اتمسفر فضا رو آسیایی کرده بود. البته قیمت ها سرسام آور بود. اگه تو مالزی می شد با یه دلار یه غذای درست و درمون بخوری، اینجا برای خرید هر قسمت از غذا باید 7-8 یورو پیاده شی. (خلاصه من که توصیه می کنم تا مالزی هم به صرافت نیفتاد ازمون ویزا بخواد و هنوز ریالمون سقوط نکرده، هر چه زودتر تو همین تابستون یه سر برید اونجا، آب و هوایی عوض کنید و از وفور نعمت اونجا لذت ببرید.) عکس های این سفر مجازی به اندونزی رو می تونین تو لینک زیر ببینید.
بوداپست یا «از دور قشنگه» صبح زود رسیدم بوداپست. اول گفتم بلیط مقصد بعدیم رو که وین بود بگیرم که هم تکلیف زمانم روشن بشه و هم خیالم راحت. اما وقتی رفتم بلیط بگیرم دیدم قیمت بلیط برای یه همچه مسافت کوتاهی اونم از یک کشور اروپا شرقی خیلی زیاده (نزدیک 70 یورو) اینه که تصمیم گرفتم با اتوبوس برم. البته اتوبوسش Euro Line بود که شبکه اتوبوس رانی کل اروپاست و خدماتش بسیار عالیه. فقط ترمینالاش برخلاف ایستگاه های راه آهن که وسط شهره، معمولا در حومه شهره و کلی برای رفتن به اونجا باید هزینه کنی. اما چون من بلیط روزانه مترو رو خریده بودم از این نظرمشکلی نبود. معمولا اتوبوساش هم راس ساعت حرکت می کنن، یعنی درست زمانی که ساعت دیجیتالی داخل اتوبوس ساعت حرکت رو نشون می ده راه می افته! بلیط اتوبوس حدود 30 یورو شد بدین ترتیب هم مشکل بلیط حل شد و هم 40 یورویی سیو کردم که بعدا خیلی بدردم خورد. چون تونستم با تورهای گشت شهری، حسابی شهر رو هم تو خشکی و از روی دانوب ببینم. شهر در جوار رودخانه دانوبه یا به قول خودشون دونا (Duna) . شهر دو قسمته یکی تپه ای و مرتفع در سمت غرب دانوب به نام بودا (که این Buda هیچ ربطه شکلی و محتوایی با بودای خودمون نداره) و یکی هموار و جلگه ای در سمت شرق به نام پست (pest). خوب دیگه معلوم شد اسم شهر از کجا اومده. قصر معروف و عظیم بوداپست هم که روی تپه واقع شده و خود ناگفته پیداست در قسمت غربه شهر قرار می گیره، مجموعه ای از بناها و موزه های مهم آثار دوره قرون وسطاست که به ثبت یونسکو رسیده(عکس 21 ). من پراگ رو قدم به قدم گشتم و اینقدر جذاب جالب بود که نفهمیدم دارم چه به سر پام می یارم. اینو وقت اومدم بوداپست فهمیدم! دیدم اصلا توان قدم زدن و گشتن رو ندارم و بد جوری پام درد می کنه و به علاوه بوداپست هم مثل پراگ جمع و جور و کوچولو نبود و ابعاد و مسافت ها بد جوری آدم رو به زحمت می نداخت. و از این گذشته به تروتمیزی و مرتبی پراگ هم نبود. اینه که با توجه به صرفه جویی که در بلیط کرده بودم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم و با اتوبوس های توریستی که تورهای یک روزه و با امکانات بسیار خوب داره شهر رو بگردم. خدماتشون خیلی جالب بود. این اتوبوس ها هر نیم ساعت راه می افتاد و داخلش هدفون بود و به زبان انتخابی خودت به توضیحات راهنما گوش می دادی. همزمان که از جلوی هر عمارت یا جای دیدنی رد می شد توضیحات اونجا رو می داد (خوب اینارو که همه می دونن) اما جالبیش این بود که می تونستی در هر کدوم از نقاط مشخص شده شهر (مجموعا 19 نقطه توریستی) از اتوبوس پیاده شی و اون جا رو حسابی بگردی و مجددا با اتوبوس بعدی به نقطه بعدی بری. این ماجرا رو به مدت دو روز می تونستی تکرار کنی! به علاوه می تونستی با همین بلیط دو تا گشت با قایق روی دانوب بزنی (یکی روزانه یکی هم برای مناظر شبانه!) به اضافه یه عالمه تخفیف از رستوران ها و مراکز خرید! خدماتش اینقدر زیاده که واسه این که یادت نره، همراه بلیط یه دفترچه رنگی کوچیک می دن که توش تمام برنامه ها و مراکزی که تخفیف می دن به همراه تبلیغاتشون چاپ شده بود! خلاصه اون روز رو به مرحمت این بلیط کذایی به خوشی در بوداپست سپری کردیم. ... می پرسید حالا این بلیطه چقدر بود؟ ... واسه شما 12 یورو! قابل نداره تو رو خدا! ... بازم بگید این اروپا شرقی ها مرام ندارن! هوا آفتابی و تا حدی گرم بود. واسه همین تو وسط شهر با ترافیک مسخره و مزخرفش حسابی حال آدم بد می شد. فکرش رو بکنید اتوبوس برای رد شدن از پل معروف ویکتوریا نزدیک 20 دقیقه معطل بود. فقط اون بالا رو تپه هوای تمیز و تازه ای بود با یه چشم انداز زیبا. بوداپست فقط از اون بالا خوشایند و زیبا بود. روی همون تپه سابق الذکر یه جایی بود به نام سیتادلا که چشم انداز بسیار وسیع یا به قول خودشون پانورامایی از شهر رو می تونستی ببینی(عکس 18 و 27 ). همون جا یادمان استقلال هم سرپا شده. مجسمه یادمان استقلال پیکره 14 متری زنیه که شاخه نخلی رو رو دست بلند کرده در سال 1947 به یادبود سربازانی که جونشون رو برای آزادی بوداپست در جنگ جهانی دوم از دست دادن ساخته شده. (عکس 6 )
عکس های بوداپست رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/
اتوبوس دقیقا با ساعت دیجیتالی داخل اتوبوس راه افتاد. حدودا 11 شب می رسیدیم وین. خوشحال بودم از این که زمانی که می رسم حتما اونجا هم مثل ایستگاه برلین همه چیز مرتبه و می تونم اون وقت شب یه جایی گیر بیارم. قبل از رسیدن به وین تو راه داخل فرودگاه یه توقف داشت و یه خونواده جوون انگلیسی رو پیاده کرد. بلخره ساعت 11 شب رسیدم وین. ظاهرا اونجا ترمینالش بود ولی بسیار سوت و کور بود و سگ پر نمی زد. عملا هیچ جایی باز نبود و هیچکس نبود. پشت سر جماعت مسافرایی که به یه سمتی می رفتن خیلی با اعتماد به نفس راه افتادم. دیدم میرن به ایستگاه مترو. منم رفتم و بعد از این که 1.8 یورو دادم بلیط گرفتم و بر اساس تابلوهای راهنما رفتم سوار قطار شدم و در ایستگاه مرکز شهر پیاده شدم. از سکو که خارج شدم بعد از عبور از چند راه رو یی که به دلیل کارهای ساختمانی برای عبور عابرها گذاشتن، یه دفعه سر از وسط خیابون در آوردم! یعنی چی پس ایستگاه و دفتر و دستکش کجا بود که ندیدم. گشتی بیرون زدم دیدم خبری نیست همه جا تعطیله. دوباره برگشتم و از اون دهلیزهای تو در تو رد شدم و باز دیدم همه به سکوهای خالی منتهی می شد، خلاصه تمامشون رو امتحان کردم دیدم خبری نیست. دوباره برگشتم توی خیابون همه جا خاموش و تعطیل بود. فقط یه دکه کباب دونر داشت یواش یواش بساطش رو جمع می کرد. گرسنم بود و همونجا یه ساندویچ گرفتم و سوال کردم ایستگاه راه آهنش کجاست که انگلیسی بلد نبود و نتونست کمکی بکنه. دیگه داشتم نگران می شدم که این شب رو کجا بگذرونم. دیدم دو سه زن و مرد جوون داشتن از هم خداحافظی می کردن که ازشون کمک خواستم. پسره انگلیسیش خوب بود و گفت ایستگاه رو دارن بازسازی می کنن و خبری از ایستگاه نیست. گفتم یعنی شهر به این بزرگی هیچ ایستگاهی نداره؟ گفت نه «وین همینه دیگه!»(والبته بعدا که شهر رو دیدم بهش حق دادم). بعد برای هاستیل پرسیدم خودش نمی دونست اما یکی از رفیقاش گفت که شماره تلفن یه هاستیل رو داره خلاصه شماره رو داد ولی هرچه زنگ زد جواب نداد! دیگه داشتم قاط می زدم (من معمولا با تای شنیع دسته دار قاط می زنم، بقیه رو نمی دونم!). ظاهرا هر چی تلاش کردن جایی برای شب موندن پیدا کنن موفق نشدن. تصمیم گرفتم برم فرودگاه و گفتم بلخره اونجا یه جای پر رفت و آمدیه و میشه در «رست روم»(اتاق انتظار و استراحت مسافرا که معمولا صندلی های راحتی بزرگ و امکانات رفاهی خوبی داره) اونجا تا صبح استراحتی بکنم. رفیقش که خانم خوش برخورد و خوشرویی بود چون با من هم مسیر بود اومد و کمکم کرد که بلیط مسیر قطار به فرودگاه و قطار مربوطش رو بهم نشون داد. یه نیم ساعتی معطل قطار در ایستگاه خلوت مترو شدم. بلخره رفتم فرودگاه. اما ... اما اونجا درست مثل این که گاز خردل زده باشن هیچ موجود زنده ای نبود. سالن و راه روهای بسیار تمیز و حیاط و سالن انتظار بسیار مدرن وشیک و بزرگ اما سگ پر نمی زد. توی اون شرایط استیصال بد جوری خندم گرفته بود. واقعا هیچ کس نبود. تصور من یه فرودگاه بسیار پر رفت و آمد و شلوغ بود که دقیقه به دقیقه هواپیما توش میشنه و بلند میشه. اما کاملا خلوت بود. بلخره بعد از کلی گشت توی اون ساختمان بسیار مدرن و تمیز ولی خالی از سکنه، که حتی کسی نبود بپرسه اینجا چه می کنی، بلخره در اون ته مهای یه رستوران، نشونه هایی از حیات رویت شد! کارگری که داشت زمین رو تی می کشید اولین موجود زنده ای بود که اونجا دیدم. خلاصه کار نداریم، اون شب گرچه بد جوری تو ذوقم خورد اما خودش کلی ماجرا داشت و هنوز که بهش فکر می کنم خندم می گیره. صبح زود، بعد از خواب نچندان شیرینی روی کاناپه سالن انتظار بلخره راه افتادم رفتم با مترو تو شهر. در همون نزدیکی یکی از ایستگاه های قطار یه هاستیل خوب پیدا کردم. بعد از اینترنت و حمام کردن و سبک کردن کوله راهی شهر شدم. یه بلیط یه روزه مترو گرفتم تا بی درد سر شهر رو بگردم. با همون بلیط و با استفاده از ترم تمام محدوده مرکزی شهر رو چند بار دور زدم و پیاده سوار شدم. (عکس 5) پارک زیبای وسط شهر با مجسمه موتسارت. جالبیش این بود در همه جا کم و بیش حضور موسیقی رو حس می کردی. حتی توی یه توالت عمومی داخل یکی از پاساژهای زیر گذر شهر، موسیقی کلاسیک با صدای بلند پخش می شد و شکل و شمایلش رو هم شبیه تالار موسیقی درست کرده بودن و رو هر اتاقک توالت نوشته شده بود لژ شماره فلان! و در و تزییناتش هم با مخمل قرمز و سایر عناصر تزیینی تالارهای بزرگ موسیقی مزین شده بود، آدم فکر می کرد رفته تو تالار وحدت! (عکس 1 )
عکس های وین رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/
خاطرات سفر اروپا
(10): مونیخ یا
«زندگی را خوش
است»
مونیخ یا «زندگی را خوش است» میگن مونیخ به تنهایی معرف کل آلمانه، بعضی هم با همین استدلال میگن به همین دلیل یه شهر منحصر بفرده و با بقیه جاهای آلمان فرق می کنه. مونیخ کانون منطقه باواریا یا بایره. میگن اهالی مونیخ خیلی خوب فهمیدن چطور از زندگی لذت ببرن. برای من که روز آخر هفته شون اونجا بودم به عینه دیدم که چطور همین کارو می کنن. تو همون به اصطلاح شنبه بازاری که در جوار منطقه قدیمی شهر راه انداخته بودن، کیپ تا کیپ آدم نشسته بود و سرگرم صحبت و معاشرت بودن و زیر آفتاب دلچسب بهاری می خوردن و می خندیدن(عکس های 16 تا 23). ملت چنان فشرده کنار هم نشسته بودن که گویی همگی اعضای یه خانواده یا یه فرقه هستن. یعنی اگر ایران بود، حضور تنها نصف همین جمعیت کنار همدیگه می تونست فجایع جبران ناپذیری رو رقم بزن! من که شخصا این شیوه لذت بردن مونیخی ها از زندگی رو تحسین می کنم و به اصطلاح در مقابلشون کلاه از سر بر می دارم ( ... این کلاهه هنوز دستمون مونده، کسی نیست بذارم سرش؟!). جماعتی که وسط این شهر قدیمی به گشت زنی مشغول بودن اونقدر زیاد بودن که به نظر می رسید در حال راهپیمایی هستن (البته نه فحش می دادن و نه مرگ کسی رو می خواستن!). اینجا و اونجا گروه های موسیقی هنرنمایی می کردن و مجسمه های زنده هم همچون همیشه مردم رو سرکار می ذاشتن. (عکس 5 و 6 ) نوازندگان از همه جورش اونجا بودن ، اونایی که سازهای ابتکاری داشتن و قطعات معروف رو با همون سازهای عجیب می زدن و عده ای که هنر بومی خودشون رو به نمایش می ذاشتن. یه عده ای هم با ساز های کلاسیک موسیقی کلاسیک می زدن مثل این ها که در اون فضای تاریخی هنرنمایی جالبی کردن و موسیقیشون بسیار چسبید(عکس 30). جالبه وقتی که داشتن قطعه موسیقی معروف آرایشگری چارلی رو می زدن یه مرده ای که احتمالا کمی تو نوشیدن زیاده روی کرده بود داشت همراه با ملودیش همون کارهای چارلی چاپلین رو اما اینجا با صورت خانمش (؟!) می کرد و کلی هم از این کارش محظوظ شده بود و مدام می خندید! ... خلاصه روی هم رفته فضای پرنشاط و زنده ای بود. این مکدونالد هم که هرجا می رفتیم بود(عکس 3 ) و بد جوری سردر و نماد رستوراناش تو مکان های مختلف به چشم میومد. میگن مونیخ شهر جهان وطنیه، از همین تابلو مک میشه فهمید اونجا چه خبره. در مورد این مک ها هم بگم که من که چشم دیدنشونوندارم و به طریق اولی کلا مخالف فست فودم (قبلا که گفتم ماجراشو، اسلو فود و باقی قضایا). اما یه چیزش فقط جالبه و اونم توالت های ترو تمیز در جوار رستورانش که با پول اندکی می تونن لبخنده رو بعد از تحمل طولانی مدت دوباره به لبا برگردونن.! تو اون مرکز شهر، بساط دستفروش ها و کیوسکی ها که مواد خوراکی می فروختن پر رونق بود و از شیر آدمیزاد تا پاچه مرغ توش گیر میومد. (عکس 4 ) اونجا خرما بود به اندازه خیار، انبه بود به اندازه طالبی، تربچه بود به اندازه گوجه فرنگی و خلاصه هیچ چیزی به اندازه خودش نبود! یه جا هم زیتون بود اندازه ... بابا ول کن دیگه! ... خلاصه انواع زیتون بود و حتی از نوع پروردش که یه سینی هم برای تست گذاشته بودن و از این طریق من مزه هاش رو تجربه کردم. زیتون هاش بسیار خوش خوراک و گوشتی بود و مزه اش هم بسیار خوب بود. قبلا هم اشاره کردم این جماعت اروپایی معمولا هر هنری دارن تو همین میادین اصلی شهرشون که غالبا همون منطقه قدیمی شهره به نمایش می ذارن. روزی که مونیخ بودم و تو وسط میدون میون مردم وول می خوردم یه صحنه ای دیدم (صحنه ها!) که اولش کمی شوکه شدم. یه خانم نسبتا متشخصی رو به شکل عریان زیر یه پلاستیک شفاف خوابونده بودن و اینجا واونجای بدنش هم مایع قرمز رنگی دیده می شد که به نظر می اومد خون باشه. منی که با دیدن خون حالم بد میشه، حتی اگر یه پیکر عریان بلورین هم کنارش باشه، اولش کمی منزجرم شدم و فکر کردم یه نوع پرفورمنس خیابونیه اما بعدا که از شوک اولیه در اومدم دیدم ماجرا مربوط به اعتراض نمادین یه جماعتی برای مصرف گوشت حیواناته. و اون همشیره ای هم که زیر پلاستیک بود نماد بسته های گوشت مرغ بود که خیلی خوب شبیه سازی شده بود. خلاصه این مونیخی ها علاوه بر این که خوب می دونن چطور از زندگی لذت ببرن ، خوب هم میدونن چطور با احساسات آدما بازی کنن. بقیه ماجرا رو هم میشه از عکس ها فهمید(عکس 9 تا 11). در کنار این نمایش یه سن هم برپا بود که یه جماعتی موسیقی میزدن و کلا اتمسفر تاثیر گذاری رو فراهم کرده بودن. غیر از اون پری پیکرانی که خودشونو به زحمت انداخته بودن و زیر پلاستیک خوابیده بودن یه عده پری پیکر دیگه هم زحمت جابجایی مردم شریف رو در محوطه های توریستی بر عهده داشتن(عکس 28 ). این که با این اوضاع و احوال (اوضاع و احوال ها!) چقدر این توریست ها رو پیاده می کردن خبر ندارم . من که مثل بچه آدم سرمو زیر انداخته بودم و مثل شتر تمام کوچه و خیابوناشو پای پیاده می گشتم. از اونجا که منطقه مرکزیش فقط مخصوص پیاده ها بود، من برخلاف جاهای دیگه دوچرخه نگرفتم. اینم یکی از بازماندگان اهالی باواریاست که تو اون شلوغ پلوغی همراه قازش اومده تو شهر تا به اهالی یادآوری کنه چی بودن و چی شدن! (عکس 34 و 35 )اما به غیر از تنبون تاثیرگذارش، خود اون قازش خیلی جالب بود که سینه شو جلو داده بود و گستاخانه به همه حمله می کرد و حتی دنبال سگ های دوبرابر خودش میدوید! من که تا کلی میخ این دو تا بودم که حسابی مفرح ذات عابرین شده بودن. عکس های مونیخ رو می تونین تو لینک زیر ببینید: http://picasaweb.google.com/ بازار سنتی پنیر الکمار نگو بلا بگو! مراسم جالب و بامزه بازار پنیر تو هلند، از اون برنامه های بسیار مفرح و شاده که نباید از دستش داد. این گزارش مربوط میشه به جمعه بازار معروف پنیر در شهر الکمار. شهری که برای تبلیغ خودش میگه «بگو پنیر، بگو الکمار» در همین راستا سایت اینترنتی اطلاعات توریستیش هم همینه! www.SayCheeseSayAlkmaar.nl پنیر همین جوریش تو هلند خیلی چیز مهمیه، به خصوص تو شمال هلند که یه بیزینس بسیار جدی هم محسوب می شه. تو شهر الکمار هر هفته روزهای جمعه یه بازار سنتی پنیر هست که سابقه اش برمی گرده به قرن هفدهم. در این بازار هر هفته حدود 30000 کیلو پنیر تو بسته های گرد زرد رنگ براق برای ارزشیابی و فروش عرضه میشه. مراسمش خیلی جالبه. جای همه دوستان کوچیک و بزرگ خالی! همه چیز مراسم به شکل سنتی خودش برگزار می شه. مراسم در میدان قدیمی شهر و جلو ساختمان موزه پنیر برگزار میشه. اول پنیرها رو به محوطه باز میدون میارن و مرتب و منظم می چینن روی سنگ فرش میدون. بعد چندتا آدم سالمند با روپوش سفید میان که پنیرها رو تست کنن. برای امتحان کردن پنیرها، یه ابزار ساده مخصوص این کار دارن که میله کوچیک تو خالیه و اون رو وسط پنیر فرو می کنن و بعد می کشن بیرون. میله همراه با برشی از مغز پنیر میاد بیرون و اونا همونو با دقت بو می کنن و می چشن تا بتونن بر اساس کفیتش قیمیت گذاری کنن و نسبت به خریدش تصمیم بگیرن. جالبه که بعد از اتمام مراسم تست پنیر، همین آقایون و خانم های داور یکی از بسته های پنیر رو دست می گیرن و با همون ابزار فوق الذکر، نمونه هایی رو به جماعتی که دورتادور میدون شاهد مراسم هستن میدن تا اون ها هم ذائقه داورا رو تائید کنن! جالب تر اینه که مراسمه دادن نمونه پنیر به مردم خیلی باوقار برگزار می شه، نه کسی هول می زنه، نه بین جماعت ولوله می افته، نه کسی دستشو از وسط جمعیت دراز می کنه و ... خلاصه خیلی آروم خودشون می یان یه نمونه به کسایی که جلو جمعیت هستن می دن و تمام. حالا اگه ایران بود حتما موقع دادن پنیر یه قیامتی میشد که حداقل سه نفر زیر دست و پا له می شدن و چند داور هم مفقود الاثر! بعد که پنیرها ارزش گذاری شد می برنشون برای وزن کردن، اون هم روی قپان قدیمی بسیار بزرگی که اندازه یه ساختمونه و از همون دوران قدیم به جا مونده. وزنه ها هم همون وزنه های قدیمیه خودمونه ولی در ابعاد بزرگ. بعد از این که کار وزن کشی تموم شد، بسته های گرد زرد رنگ خوشگل پنیر رو می ذارن روی تخته های برانکارد شکلی که توسط دو نفر آدم قوی هیکل سفید پوش حمل میشه. فقط فرقش اینه که به جای این که دسته هاشو بگیرن اونا رو به تسمه های چرمی که رو دوشه شونه آویزون می کنن. بنا بر این هر دو تا دستشون آزاده و موقع حرکت که معمولا به حالت دویدن هست نمایش جالبی میشه که معمولا با مزه پرانی های اون ها موقع دویدن خیلی جالب تر هم میشه. این مردان سفید پوش معمولا کلاه های رنگی سبز، زرد و قرمز روشن سرشونه که هر رنگ مشخص کننده شرکت عرضه کننده پنیرهاست. بعد از این که پنیر ها رو وزن کشی کردن همون آقایون سفید پوش کلاه رنگی، پنیرها رو با همون تخته های چوبی می برن سمت گاری های چوبی تا اون هارو بچینن تو گاری و مثلا ببرن برای بازار. البته در نسخه مدرنش بعد از این که تو گاری چیدن یه نفر گاری رو تا کامیونی که انتهای میدون وایساده می بره تا داخل کامیون بچینن. مراسم بسیار بامزه و مفرحه و یه مجری هم داره با لباس زرد که گزارش لحظه به لحظه بازار رو به سه زبان هلندی، فرانسوی و انگلیسی می ده. چندتا دختر سفید بور خوشگل با لباس های سنتی هلند هم تو یه گاری چوبی چند برش از پنیرهای مختلف رو در کیف هایی با آرم بازار پنیر الکمار به قیمت 10 یورو می فروشن. که در قیاس با قیمت بازار خیلی مناسبه. در اطراف میدان هم بساط دست فروش ها حسابی پر رونقه. از فروش انواع پنیر گرفته تا صنایع دستی و سوغاتی های معروف هلند. نکته آخر این که مزه پنیرهاش واقعا غیرقابل توصیفه، فقط باید خورد و لذتش رو برد. البته قیمت این پنیرهای زرد در قیاس با پنیرهای به اصطلاح تازه (fresh) که ما معمولا می خوریم گرون تره. اما در همون دست فروش ها می شد برش های کوچکی رو از انواع عجیب غریب پنیرها خرید و امتحان کرد. این مراسم یکی از جاذبه های توریستی شهر محسوب می شه و هر هفته کلی توریست رو برای دیدن مراسم به شهر می کشونه. خود شهر هم بسیار زیباست و مثل بقیه جاهای هلند ترکیبی از بناهای زیبا و کانال های آب و محیط های سرسبزه ... اگه فرصت شد گزارش این شهر رو بعدا می دم، شهری که در سال 1573 به دنبال اشغالش توسط اسپانیا، تمام آب بندهاشو باز می کنه تا شهر رو آب بگیره و متجاوزا رو مجبور به عقب نشینی کنه. هلندی ها به توانایشون در مهار آب حسابی مینازن و کسی رو رقیب خودشون نمی بینن. عکس های بازار پنیر الکمار رو می تونین در لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/ عکس های شهر الکمار رو الاحساب می تونین تو لینک زیر ببینید تا گزارشش آماده بشه!
http://picasaweb.google.com/
زوریخ یا «زیبایی شناسیتو … » صبح رفتم زوریخ. با قطار که تو راه بودم مناظر زیبای کوهستانی جنوب آلمان، شمال غربی اطریش و شمال شرقی سوئیس حسابی شنگولم کرد (اینجاهایی که گفتم همش یه منطقه ست که به لحاظ طبیعی یکیه اما به واسطه تقسیم بندی جغرافیای سیاسی سه تاست!) زوریخ بالای دریاچه زوریخه و در همون ابتداش قرار گرفته، جایی که رودخونه لیمات به دریاچه می ریزه. این نمای روبروی ایستگاه راه آهنه. در واقع این خیابون که مرکز خرید شهر محسوب می شه از ایستگاه راه آهن شروع میشه و بعد از چند پیچ عجیب غریب به جاهای باریک ختم میشه! در واقع به خیابونی می خوره که به دریاچه می رسه. سوئیس کشور بسیار گرونیه. در واقع گرون ترین کشور دنیاست. واحد پولش فرانکه و اسکناسای بسیار گرون قیمتش هم بسیار رنگ و وارنگه. انگار یه بچه با مداد شمعی نشسته و با رنگ های تند خط خطیش کرده و خلاصه که قیافش هیچ شباهتی با اسکناس هایی که تا حالا دیده بودم نداره. این زیبایی شناسی غریب سوئیسی ها خودش جای تحقیق داره چون ماجرا تنها به اسکناساش ختم نمی شه ... بعدا اشاره می کنم. اما سوئیس علی رغم گرونیش، به دلیل وجود دولت عجیب غریبش، هم مردمش در آرامش و رفاهن و هم یه حالی به دیگران می ده. جالبه بدونین تو سه شهر توریستی زوریخ، ژنو و برن دوچرخه رو مجانی کرایه (یا در واقع عاریه) می دن. فقط 20 فرانک ودیعه می ذاری و بعدا در هر کدوم از ایستگاه های دوچرخه که تحویلش بدی پولتو پس می گیری. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن یه ایستگاه دوچرخه خلوت بود که دوتا پسر سیاه لاغر مسئولش بودن. یکیشون مشخصاتت رو می نوشت و رسید ودیعه رو می داد. اون یکی بیرون منتظرت بود تا دوچرختو امتحان کنه و صحیح و سالم تحویلت بده! خلاصه اشتغال زایی و کار آفرینی در زوریخ برای مهاجرین افریقایی به نحو احسن در جریان بود. جالبه بگم موقعی که پاسپورتم رو دید گفت: آها ... ایرانی؟ ... احمدی نژاد؟ ... سلام علیکم! (البته به عربی) ... خلاصه نمی دونین این محرومان تاریخ چه چشم امیدی به این مملکت و رئیسش بستن!! شهر کاملا خلوت بود. البته روز یکشنبه بود و انتظار هم می رفت که خلوت باشه. گشتی در مرکز شهر و خیابان های اصلی زدم. اینجا هم مسیر دوچرخه سواری مستقل داشت اما بعضی جاها مسیر قطع می شد و آدمو وسط خیابون رها می کرد. تو آلمان هم همین جور بود. فقط تو هلند بود که مسیر خط کشی شده و قرمز رنگ مخصوص دوچرخه همه جا حتی موازی با جاده های بین شهری هم بود. هلند واقع بهشت دوچرخه سواراست. اما برگردیم زوریخ. تصور من از زوریخ با توجه به این که بیشتر کارکرد اقتصادی داره تا فرهنگی (برخلاف ژنو) این بود که احتمالا یه شهر مدرنی با آسمانخراش های شیشه ای و مرکز پر جنب و جوش بازار و تجارت باشه. در حالی که لااقل مرکز شهرش کم و بیش مثل جاهای دیگه اروپا بود. اما در هر صورت شهر منظم و مرتب و تمیزی بود.
خلاصه تو این شهر تمیز ولی ساکت گشتی زدم و بعد رفتم به سمت دریاچه ش که احتمال می دادم باید جای جالبش باشه. همین طور هم بود. کنار دریاچه بسیار زنده و زیبا بود و مردم، پیر و جوون تو مسیر کنارگذر خوش ساخت دریاچه به گشت و تفریح مشغول بودن. یادم اومد که تو کتاب راهنما نوشته بود روزهای تعطیل هیچکی تو شهر نیست و ملت در یک توافق جمعی و به زبون نیامده همه می رن کنار ساحل دریاچه.
خلاصه اونجا که بودم گرچه هوا ابری بود اما یه دفعه برای یکی دو ساعتی آفتاب دراومد و حسابی هوا دلپذیر شد (ولی گل از خاک برندمید و در عوض نزدیک غروب یه بارون اساسی گرفت که حتی علی رغم پوشیدن بادگیر و گورتکس، یه جای خشک تو لباسامون نذاشت!). مناظر اطراف دریاچه رویایی بود. دریاچه بسیار زیبا، کوههای سرسبز در دور دست، ردیف خانه های شیروونی دار کنار ساحل، و مرغابی ها و قوهای توی آب آرامشی به آدم میداد که کم نظیر بود (اون موقع هنوز بارون شروع نشده بود!). کنار دریاچه پارک زیبا و سرسبزیه که کلی مجسمه های عجیب توش هست که در قیاس با نمونه مشابه کشورهای همسایش بسیار ناامیدکنندس! بلخره آدم یا باید مطمئن ترین بانک های دنیا رو داشته باشه یا باید به هنرش برس، دوتاش همزمان که نمیشه! ... شما هم چه توقعاتی دارینا! ضمنا تو سوئیس بر اساس این که با کدوم کشور هم مرزه ، به همون زبون حرف می زنن! شمال و شرقش آلمانی، جنوبش ایتالیایی، و غربش فرانسوی. عکس های زوریخ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/
اوولوشن یا روولوشن!
چند شب پیش یه
برنامه بسیار
جالب و مهیج
دیدم. یه تئاتر
مولتی مدیا همراه
با نمایش
اکروباتیک. همیشه
فکر می کردم با
وجود چین و کره،
کسی دیگه نمی
تونه تو کارهای
آکروباتیک خودی
نشون بده. اما
نمایش اون شب
نشون داد اروپایی
ها هم حسابی
خبرن. نمایش و
کارهاشون خارج از
تصور بود و به
خصوص که از تمام
امکانات نور و
تصویر و صدا هم
استفاده کرده
بودن. اسم کار
تکامل بود(Evolution) اما
به قول روزنامه
ها کارشون واقعا
یه انقلاب بود(Revolution) تو
این زمینه. مضمون
نمایش هم تکامل
بود از نوع
داروینی، که در
پرده های مختلف
جلوه ای از اون
رو نمایش می
دادن. بازیگراش
با هیکل های
آرمانی و
متناسبشون حرکات
عجیب و غریبی می
کردن که گویی
اصلا استخون تو
بدنشون نیست. مدت
نمایش 3 ساعت بود
و وسطش هم
پذیرایی مفصلی با
انواع نوشیدنی
حلال و حروم بود
که حسابی چسبید.
جالب این که ساعت
بیست دقیقه به
یازده شب که از
سالن در اومدیم
هنوز هوا کاملا
روشن بود، انگار
یه نمایش عصرانه
رفته بودیم! ه
مراسم پیاده روی چهار روزه این مراسم راهپیمایی همگانی که به مدت 4 روز و با حضور تمامی شهروندان محترم از کودکان تا سالمندان برگزار میشه بسیار مراسم دلنشینیه. ملت یه مسافت 14 -15 کیلومتری رو در مسیرهای از قبل تعیین شده در وسط و اطراف شهر طی 4 نیم روز پیاده می رن. افراد هر محله همگی با لباس های یکرنگ و کنار هم هستن. در ابتدای مراسم که در فضای بسیار شاد و پر از موسیقی آغاز میشه افراد هر محله کنار هم قرار می گیرن و به ترتیب و منظم راه میافتن. اینه که موقعه حرکت نمایشی از رنگ های شاد و زنده رو آدم می بینه که جلوه ای شبیه کارنوال داره. افراد سالمند هم با لباس های همرنگ (آبی آسمانی) و عموما رو ویلچر، گروه رو همراهی می کنن. جالبه که در دو روز بارون شدیدی گرفت اما باز مردم از رو نرفتن و تا انتهای مسیر رو رفتن. قیافه بچه ها و مردمی که خیس آب شده بودن ولی همچنان شاد و خندان می رفتن بسیار دیدن داشت ... با خودم گفتم ما چه زمانی ممکنه چنین برنامه هایی داشته باشیم ... هر چه فکر کردم تاریخ قابل قبولی یادم نیومد!
خاطرات اروپا : ماستریخت یا «اینا دیگه کین؟» ا شهر ماستریخت در جنوبی ترین نقطه هلند و در دو سوی رودخانه ماس (Maas) قرار گرفته و درست در منطقه ایه که شبیه یه زبونه بین دو کشور بلژیک و آلمان نفوذ کرده و درست به همین دلیل هم شهر یه موقعیت ویژه و خاص داره. یعنی نشونه هایی از هر سه فرهنگ رو میشه هم زمان توش دید. به علاوه یکی از قدیمی ترین شهرها و به یه روایتی قدیمی ترین شهر هلنده، فعلا بین این شهر و شهر نایمیخن در شرق هلند روی قدیمی تر بودن دعواست! هیچ کجای دیگه نمیشه این همه آثار قدیمی و عمدتا مربوط به 1000 سال پیش رو یکجا دید. ظاهرا تاکید زیادی هم روی این قدیمی بودن می شه و به همین خاطر اصراری را هم برای نوسازی منطقه قدیم شهر نیست که هیچ، حتی حاضر نیستن دستی به سر و روش بکشن! و این تو هلند که معمولا شهرهاش بسیار تمیز و منظمه یه استثنا محسوب می شه. ماستریخت وسط بلژیک و آلمانه اما به دلیل وجود آثار معماری رومی شاید بیش از همه به ایتالیا شبیه باشه، با همون کهنگی و فرسودگی. و این البته همه ماجرا نیست چون حتی برخلاف کل هلند اینجا تنها جائیه که میشه چند نقطه مرتفع و تپه ماهور دید، البته در مقیاس سرزمین پست و جلگه ای هلند، وگرنه بلند ترین نقطه اش 323 متره که اتفاقا روی همون نقطه محل تلاقی مرز سه کشوره! مردمش هم تقریبا به چند زبون مسلطند و یه جایگاه ویژه برای خودشون قائلن. شاید مردم اینجا کمترین شباهت رو به مردم هلند داشته باشتن و درست مثل شهرشون که هیچ نشونی از نشانه های متداول هلند نداره، مثل آسیاب های بادی، مزارع لاله، پنیر، کفش های چوبی ... ، کمتر نشانی از هلندی ها دارن. همین تفاوت ها باعث شده که بگن واقعا اینا هلندین یا چی؟! اما ماستریخت تقریبا ده سال پیش حسابی اسمش سر زبون ها افتاد به این دلیل که نقطه عطفی در شکل گیری اتحادیه اروپا شد. در سال 1991 در این شهر 12 کشور اروپایی پیمان نامه اقتصادی، سیاسی و پولی می بندن و اروپای واحد رو شکل می دن. بنابر این یه جورایی زادگاه یورو هم محسوب می شه. اون موقع که اونجا بودم تو میدون اصلی منطقه قدیمی شهر به نام فرایهوف، داشتن سازه های بزرگی رو نصب می کردن تا یه سن عظیم برای برگزاری کنسرت بزرگ آندره ریوی معروف تو شهر زادگاهش برپا کنن (تو عکس مشخصه). آندره ریو(Andre Rieu) همون رهبر ارکستریه که معمولا اجراهای شب کریسمسش تو اروپا کلی طرفدار داره و اجراهای شوخ و شنگش از آثار کلاسیک چهره دلپذیرتری رو از این نوع موسیقی به نمایش می ذاره. من که هر وقت اونو می بینم یاد چکناواریان خودمون می افتم که اون هم تلاش زیادی می کنه تا با اجراهای متفاوتش فضای خشک و جدی موسیقی کلاسیک رو با طراوت و با نشاط بکنه. البته خیلی از اهل فن سبک کارشو نمی پسندن اما برای من که همیشه جذاب بوده. عکس های ماستریخت رو می تونین تو لینک زیر ببینید. عکس های چشم انداز شهر رو از بالای برج کلیسای سبک گوتیک سنت یان در میدان فرایهوف گرفتم. http://picasaweb.google.com/
خاطرات سفر اروپا (12): کلن یا «دام دورت بگردم» می گن کلن حتی در زمان رومی ها هم شهر مهمی محسوب می شده و تا قرن نوزدهم بزرگترین شهر آلمان و یکی از مهم ترین شهرهای اروپای شمالی بود. در حال حاضر هم به برکت حضور دام یا همون کلیسای جامع معروف و شگفت انگیزش هنوز مرکز رومن کاتولیک های آلمانیه. درباره این دام عظیم الجثه بگم که ارتفاع برج هاش به 157 متر می رسه و تا قبل از سر پا شدن برج ایفل بلندترین برج های اروپا بودن. بنای دام در سال 1248 و به سبک گوتیک فرانسوی رایج اون دوران شروع میشه و تا قرن شانزدهم ادامه پیدا می کنه تا این که حدود 300 سالی کار ساختش به تاخیر می افته ولی دوباره در سال 1842 به همون سبک قبلی شروع به تکمیل میشه و در سال 1880 بلخره ساخت این بنای غریب و با ابعاد باور نکردنی به اتمام می رسه. تو جنگ جهانی دوم که شهر شبانه بمباران و ویران می شه، به شکل معجزه آسایی جون سالم بدر می بره تا هنوز مکانی برای رستگاری آلمانی ها باشه! ابعاد بنا اونقدر بزرگ و تزییناتش آنچنان پر از ظریف کاری و جزییاته که اگه یک روز هم دورش بگردی هنوز هم چیزهایی داره که شگفت زدت بکنه. جالبه که این بنای به این عظمت درست جفت ایستگاه راه آهنه و وقتی وارد سالن ایستگاه می شی یه باره از پشت شیشه به شکل رعب آوری خودنمایی می کنه (این آلمانی های قرون وسطا هم چه کاریی می کردن ها ... نکردن لااقل این دامشون رو یه خورده دورتر از ایستگاه راه آهن بسازن!). صحبت قطار شد اینو بگم که تو اروپا قطارها نقش اساسی و تعیین کننده تو زندگی مردم دارن و عملا نقش مهمی هم در نظم بخشیدن به فعالیتاشون، به اصطلاح ایفا می کنن. در مجموع قطارها درست سر وقت و بدون هیچ تاخیری حرکت می کنن. اونقدر دقیق که میشه ساعتت رو باش تنظیم کنی. واسه همین هم خیلی جاها که باید قطارت رو عوض کنی و برای رسیدن به مقصدت چند بار خطوط مختلف رو پیاده و سوار بشی، کوچکترین تاخیر هر کدوم می تونه تمام برنامه ها رو بهم بزنه و عملا همه چیز مختل بشه. جالبه که موقع خرید بلیط از گیشه خود مسئول گیشه پرینت کامل ایستگاه هایی که باید پیاده و سوار بشی رو با ذکر جزییات کامل شامل ساعت حرکت، مدت زمان حرکت و حتی شماره سکوی قطار رو بهت می ده. این موضوع سر وقت بودن به خصوص برای کسایی که به قطارهای بین المللی و یا یه جاهایی مثل فرودگاه کانکشن دارن خیلی حیاتیه. من که توی این مدت حسابی از این نظم و دقت لذت بردم، اما ... اما درست در همین آخرین مسیری که از زوریخ به کلن می رفتم، قطار دقیقا 55 دقیقه تاخیر داشت! و به جای ساعت 6 صبح حدود ساعت 7 رسید کلن. ظاهرا حق با اون مامور خوشگل قطار بود که می گفت این قطار استثناییه ، البته نه از این لحاظ از اون لحاظ! ماجراشو آلان میگم: من بلیط این قطار رو که تمام شب تو راه بود، به صورت کوپه خواب یا اسلیپر(تخت دار) گرفته بودم اما وقتم رفتم دیدم کوپه معمولیه شش نفرس که صندلی هاش هم از جاشون تکون نمی خورن! و از اون جالب تر این بود که شماره صندلی کوپه من اصلا نبود!! یعنی شماره های دو کوپه پشت سر هم یه گپ داشت و مثلا از شماره 61 ، 62 میشد 68 و 69. حالا شماره من 65 بود! صرف نظر از موقعیت مضحکی که توش گیر افتاده بودم، خود نفس ماجرا برام سوال بود که این گپ چیه؟ اول فکردم شاید قطار رو اشتباهی سوار شدم، اما وقتی به مامور بلیط که یه دختر خانم خوشگل آلمانی بود موضوع رو گفتم با خنده گفت بلیطه همین قطاره اما این یه قطار استثناییه! و خیالمو راحت کرد که هرجا که دلم خواست می تونم بشینم! گفتم اما بلیطم کوپه خوابه گفت پس هرجا دلت خواست بخواب! اگرچه خوشگل و بامزه بود اما از این بی خیالیش کفرم گرفته بود! خلاصه منم که دیدم اوضاع اینجوریه و هرکی به هرکیه، وسایلمو گذاشتم و در کوپه رو بستم و روی سه صندلیش خوابیدم. جالبه که تا صبح تخت برای خودم خوابیدم وهیچکی هم تو کوپه نیومد! ... چی؟ عکس دختر خوشگل مامورقطار رو می خواین؟! ... ببینید من تو اون موقع اگه کاردم می زدن خونمم به زور در میومد چه برسه که بخوام عکس بگیرم! تازه موقع خین وخین ریزی هم که نمی شه عکس گرفت! و اما یه ماجرای جالب برای کرایه دوچرخه. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن دوچرخه کرایه می دادن به قیمت 8 یورو در روز که نرخ متعارفی بود. دوچرخه مشکی رنگ و درشت اما بسیار کار درستی بود. در واقع روبراه ترین دوچرخه ای بود که کرایه می کردم. مسئولش ازم پاسپورت خواست تا از صفحه اول و صفحه ویزاش کپی بگیره. برام کمی عجیب بود چون جاهای دیگه یه همچه مراسمی نبود ظاهرا این آلمانی ها خیلی مته به خشخاش می ذارن (مته... خشخاش... آلمان.... اینم شد طرز حرف زدن!) اما جالبه که بدونین وقتی دوچرخه رو تحویل دادم و ودیعه و کپی پاسپورتم رو پس گرفتم دیدم یارو اشتباهی صفحه ویزای تاجیکستان رو جای ویزای شینگن کپی گرفته بود! تصورش رو بکنین!! عکس های کلن رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
سیاره تنهای تنها
یا کتاب محبوب من
تو این کتاب های Lonely
Planet مربوط
به اروپا، شاید
بهترینش برای
امثال ماها که می
خوایم با کمترین
هزینه سفر کنیم
کتابیه با عنوان
:
Europe
on shoestring,
big trip on
small budgets که
هم بسیار کامله و
هم تمام شهرها و
کشورهای دیدنی اروپا
رو توش معرفی
کرده. برای من که
این کتاب واقعا
بدرد بخور و کار
راه بنداز بوده.
کتاب رو دست بگیر
و راه بیوفت تو
شهر، خود کتاب
بگویدت که چون
باید رفت! نقشه
تمام شهرها و
نقاط دیدنی، نحوه
دسترسی به اون
ها، مکان های
دیدنی با ذکر
جزئیات کامل حتی
ساعت کار و زمان
باز بودنشون در
طول سال و قیمت
ورودیه ها ،
اتوبوس ها
وقطارهای توی
مسیر... و خلاصه
همه چیز. در واقع
چیزی برای
غافلگیری نذاشته!
اما یه اشکال خیلی بزرگی که این کتاب ها برای ما دارن اینه که از دید امریکاییا و تا حدی انگلیسی هاست و درواقع بر اساس همون مخاطبین هم مطالب تهیه و تنظیم شده. من تو این مدت جاهای زیادی رو دیدم که برام بسیار جالب و دیدنی بود اما در کتاب ذکری ازش نشده بود. شاید به این علت که برای اون مخاطب خاص جذابیتی نداشته. و یا برعکس به چیزهایی اشاره کرده که برای ما شاید جذاب نباشه یا اصلا مهم نباشه. بنابراین در برخی موارد خیلی هم نمیشه به این کتاب ها متکی بود. خود دفاتر اطلاع رسانی توریستی در شهرها معمولا بهترین منبع برای پیدا کردن نقاط دیدنین. اما با تمام این حرفا این کتاب تا زمانی که نسخه آسیایش تدوین نشده(!) هنوز برای من یکی که بهترین محسوب میشه!
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها لایدن یا «کلید باغ عدن» شهر لایدن Leiden واقعا زیبا و دوست داشتنیه. واقعا دلنشین و باصفاست. هر کس ببینش شیفتش میشه. همه جا گل، همه جا کانال آب، همه جا تمیز و همه جا قشنگ. این شهر بعد از آمستردام بیشترین کانال های آب رو داره. از این گذشته رودخانه راین تو این شهر واقعا دیدن داره. به خصوص در قسمتی که دو شاخه اش دوباره به هم می رسن. و این نقطه درست در وسطه شهره و حسابی شلوغ و پرجنب و جوشه. در واقع به لحاظ تاریخی هم شکل گیری این شهر زیبا از همین نقطه شروع می شه.
لایدن اما فقط زیبایش نیست که معروفه از برخی جوانب شهرت زیادی داره که اونو یکی از شهرهای شاخص بدل می کنه. دانشگاه معروف لایدن با بیش از بیست هزار دانشجو، قدیمی ترین دانشگاه هلنده و بنا به دلایلی پر حرف و حدیث هم هست. لایدن به دلیل این که جلوداره پروتستانیسم بوده عملا فضای بازی رو بوجود می یاره تا اون هایی که می خواستن دگم های کلیسای کاتولیک رو بشکنن به راحتی بتونن توش فعالیت بکنن و حرفشون رو بزنن. رنه دکارت هم همین جا درس خونده .
لایدن شهر کلیدهاست. علامت و نقش کلید رو میشه همه جا دید. ظاهرا این ماجرا برمی گرده به تصویری بر یه سند قدیمی شهر که سنت پیتر رو کلید به دست نشون می ده که تجسمی از روایت انجیله که می گه مسیح کلید رو به سنت پیتر داد و گفت «من کلید باغ بهشت رو به تو می سپارم» بزرگترین کلیسای اینجا متعلق به 1121 هم به اسم همین سنت پیتره.
این شهر برای توریست ها بسیار جذابه چون می تونن توی یه محدوده کوچیک 12 موزه و بیش از 2700 یادمان تاریخی رو ببینن. تو موزه های مختلفش بنا به کارکردش از اسکلت های عظیم دایناسوره و ماموت گرفته تا تابوت های مصر باستان، از تابلوهای رامبراند گرفته تا مجسمه های بودا، از هنر افریقاییا و سرخپوستا گرفته تا ابزارآلات و وسایل قدیمی علمی تو شون پیدا میشه. ولی از همه جالب تر و متفاوت تر بنایی به شکل آدمه و اسمش هست «کالبد: سفری به درون بدن انسان» و توی اون تمام اعضای بدن در ابعاد غول آسا ساخته شده به نحوی که به قول خودشون شما به صورت یه گلبول قرمز خون به تمام اعضای بدن سرک می کشید!
علاوه بر این لایدن همون شهریه که به مهاجرین مذهبی انگلیسیی جا و مکان میده که بعدا به امریکا می رن و نیو انگلند رو شکل میدن و عملا به عنوان پدران پایه گذار ایالات متحده امریکا شناخته میشن و چند تا از روسای جمهور معروف امریکا هم از دل همین مهاجرین در می یاد. تو این تابلوهای اطلاع رسانیشون یه جوری ماجرارو توصیف می کنن گویی که امریکا کمی تا قسمتی مدیون حمایت لایدن از اجداد مهاجر بنیانگزاران امریکاست! جالبه که غیر از نیاکان روزولت و بوش، ظاهرا اوباما هم نیاکانش یه جوری وسط این جماعت بودن!
لایدن زادگاه چند هنرمند مشهوره از جمله رامبراند نقاش معروف هلندی که 26 سال اول زندگیش اینجاست و تئو وان دزبورگ که پیشگام نوعی هنر جدید میشه که به داستیل شهرت پیدا می کنه. اونا در کاراشون صرفا از خطوط مستقیم و رنگ های اصلی استفاده می کردن و همین به کاراشون یه نظم و منطقی می داد که مشخصه سبکشون شد. این سبک به دلیل زیبایی منحصر بفردش بعدا در بسیاری از طرح ها و آثار تجسمی استفاده شد.
اما یکی ویژگی های جالب شهر نحوه اطلاع رسانیش به توریست ها بود. یه مسیر گردش پیاده طراحی کرده بودن که تمام نقاط دیدنی شهر رو میشد تو اون مسیر دید. و در سرتاسر مسیر تابلو های راهنما و تابلوهای جهت یابی به اضافه تابلوهایی که در کنار هر کدوم از آثار بود و اطلاعات رو به هلندی و انگلیسی می داد وجود داشت. به علاوه می تونستی از طریق موبایل و با وارد کردن شماره مربوط به هر نقطه اطلاعات بیشتری درباره اون بگیری. تابلوهای جهت یاب همه جا بودند. کافی بود براساس تابلوها پیش بری تا ضمن دیدن نقاط تاریخی و زیبای شهر حداکثر استفاده از وقتت رو بکنی. هیچ کجا اینقدر مرتب و منظم برای توریست ها امکانات فراهم نشده بود. تازه دفتر اطلاعات توریستی اش هم بسیار مدرن و دست و دلباز بود و بر خلاف جاهای دیگه هلند کلی بروشور و نقشه و کتابچه راهنمای مجانی می داد. اخیرا یه فیلم اطریشی در باره گوشه ای از زندگی گاستاو مالر ساخته شده که ماجرای دیدار مالر با فرویده و توی فیلم مالر روی تخت معروف روانکاوی معروف فروید می خوابه و شرح ماوقع می ده. دیدار تاریخی این دو هم در همین شهر لایدنه.
http://picasaweb.google.com/
خاطرات اروپا:
آهسته با لاله ها
(5)
کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر» میگن کارناوال تابستانه روتردام چیزی از کارناوال برزیل کم نداره. من که هنوز مال اونجا رو ندیدم ولی این یکی که واقعا پروپیمون بود و کلی خرجش کرده بودن و حسابی هم مفصل برگزارش کردن. برای من (که هنوز کارناوال ندیده بودم) خود این ماجرا، به خودی خود به عنوان یه تحرک شاد اجتماعی که همه رو با خودش همراه می کنه و تا مدتی فضای شهر رو تحت تاثیر خودش قرار می ده، جذاب بود. به خصوص که ما هم اصولا نمونه مشابهش رو تو مملکتمون نداریم و می تونه برامون تازگی داشته باشه. در واقع ما تحرکات اجتماعی خیابونیمون (شاید به جز تجمعات بی برنامه و خودانگیخته برای شادی بعد از پیروزی تیم فوتبال) عموما رنگ وبوی سیاسی داره و ریختن دسته جمعیمون تو خیابون معمولا له یا علیه یه سیاستیه، و یا استقبال از کاروان یه مقام برجسته و هیات همراهشه، و نظایر این. شاید تنها ماجرای قابل قیاس با اون همین کاروان های مراسم عاشورا تاسوعا باشه که خود ناگفته پیداست به قصد تفریح نیست (یا لااقل بنا به کارکردش قرار نیست برای تفریح باشه، اما این که در عمل تو سال های اخیر چه به سرش اومده یه ماجرای دیگه ست). به هر صورت دیدن این کارناوال تابستانه روتردام صرف نظر از ماهیت تفریحیش، تجربه جالب و منحصر بفردی بود. از ساعت ها قبل از شروع کارناوال ملت اطراف مسیرهایی که قرار بود کاروان از توش رد بشه ایستاده بودن و جا گرفته بودن. بعضی ها با صندلی تاشو اومده بودن و بعضی ها هم یه سبد بزرگ پیک نیک با خودشون اورده بودن. ایستگاه راه آهن به دلیل برگزاری مراسم فضای بسیار شلوغ و غیر عادی داشت. هر قطار که می رسید یه جماعت بزرگی روونه خیابون ها میشد. همه تیپ آدم بود. مراسم این اجازه رو به همه می داد تا کاملا آزاد باشن. با این حال همه جا پلیس بود و امنیت کاملا برقرار بود. توی مسیر بعضی ها هم با لباس فرم نقشه مسیر حرکت کارناوال رو بین مردم توزیع می کردن. تو نقشه مشخص شده بود که کارناوال چه ساعتی به کدام نقطه می رسه. همچنین در یه بروشورهم اسامی گروه هایی که در قالب 58 تریلر بزرگ، کاروان رو شکل می دادن به همراه مشخصات و نام اجراهاشون نوشته شده بود. در این میون چند تریلر هم متعلق به اسپانسرهای برنامه بود که یکیش یه شرکت مخابراتی بود و سیم کارتشو تبلیغ می کرد و یکی دیگه یه شرکت تولید آبمیوه بود.(این رو گفتم که بدونین اسپانسراش بچه مثبت بودن!) البته شرکت های معروف مشروب سازی و به ویژه آبجو هاینکن (که اسپانسر همیشه حاضره هر مراسم مفرحیه) جداگونه برنامه داشتن. درواقع اونا بلافاصله بعد از رفتن آخرین تریلر کاروان در چشم بهم زدنی با یه جرثقیل بزرگ یه سن به چه عظمت رو برای اجرای موسیقی زنده برپا کردن تا مردم همیشه در صحنه همچنان بعد از اتمام کارناوال تا ساعت ها بعد و تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی مشغول باشن. برپایی خلق الساعه این سن بزرگ درست در نقطه ای پیش از اتمام مسیر کارناوال و بعد از رفتن آخرین تریلر واقعا از معجزات این مراسم بود!) به نحوی که با اتمام هیاهوی کارناوال به یک باره سروصدای موسیقی زنده بلند شد اون هم از نوع امریکای لاتینیش که «آدم مفلس رو هم وا می داره به رقاصی»! خلاصه قرار بر این بود که اون روز و شب خاطره خوبی برای مردم باشه و همه هم با همین نیت اومده بودن و تلاششون هم در راستای تحقق همین امر خطیر بود! اما مراسم. حرکت کارناوال در یک مسیر ال شکل در چند خیابان اصلی وسط شهر روتردام بود. مراسم ساعت 13:30 بعدازظهر شروع و 20:30 تموم می شد. تمام خیابون های توی مسیر بسته بود و ماشین و تراموا حرکت نمی کرد. پیش از روئیت کاروان، اول صدای بلند طبل هایی می یومد که یه ریتم معروف افریقایی رو می زد. بعد پیشاپیش کاروان چند ماشین اومدن که هدایای تبلیغاتی رو بین مردم پخش می کردن از جمله سوت یا شوت های رنگی که برای ابراز احساسات وسیله خوبی بود. میشه تصور کرد که بعد از توزیع شوت ها چه فضای پرسروصدایی راه افتاد! و اینجا هم به رسم همیشه، هیچکس برای گرفتن هدایا هول نمی زد و نظم رو بهم نمی زدن. بعد از اونا اولین گروه که همون طبل نوازان افریقایی بودن سروکله شون پیدا شد. و پشت سرشون هم ارابه باشکوه ملکه ملکه های کارناوال بود که خودش هم، با اندک پوشش همون بالا مشغول هنرنمایی بود، هنرنمایی ها! و بعد به ترتیب تریلرهای مختلف اومدن که هر کدوم متعلق به یه گروه بود و تو بعضی هاش نوازندگان موسیقی اجرا می کردن. پشت سر هر کدوم از تریلرها هم، گروه رقصنده هاشون بود که با لباس های رنگارنگ و گریم های عجیب و غریب در حال رقص و پایکوبی بودن. از همه نوع ملتی توشون بودن. عمدتا افریقایی بودن اما دو گروه ونزوئلایی و پرویی هم بودن که از همه جالب تر بودن بخصوص رقص های محلیشون با اون لباس های زیبا و رنگ و وارنگ بومیشون. برای من که جالب ترین قسمت کارناوال همین ها بودن که با لباس های سنتیشون (ونه مثل بقیه با اون لباس های عجیب) همراه با یه موزیک محلی رقص های محلیشون رو انجام می دادن. بخش عمده تماشاگران هم توریست بودن و عمدتا سیاه و خلاصه هلندی نمی دیدی! در اطراف مسیر هم غرفه های فروش مواد غذایی بود که انواع غذاهای ملل مختلف دنیا توشون پیدا میشد. از هند و اندونزی و تایلند و چین بگیر تا عربی و افریقایی و تا اون ور مکزیکی. فرصت خوبیه آدم با ذائقه جاهای دیگه آشنا بشه، البته مشروط به این که به قدر کفایت پول تو جیبش باشه. چون معمولا در این جورمراسم مثل هر جای دیگه ای حسابی دولا پهنا حساب می کنن. در مجموع مراسم از اون مراسم های فراملیتی و جهان وطنی بود که آدم کلی چیز از اوضاع و احوال دیگران دستگیرش می شد. و اما در مورد گزارش تصویری هم بگم به دلیل این که به قول فرهاد جعفری (نویسنده سابقا محترم کتاب کافه پیانو!) «نظام اخلاقی جامعه اخلاقی ما اجازه توصیفاش، اجازه بیاناش، اجازه گفتناش را نمیدهد» از ارسال عکس معذورم و لذا توجه شما رو به دیدن سایت رسمی مراسم جلب می کنم!
http://www.zomercarnaval.nl/ اگه فیلتر بود یواشکی برید به سایت اسپانسر مراسم که یه شرکت مخابراتیه و در نتیجه دلیلی برای فیلتر شدن نداره. ولی واقعیتش اینه که اون روز در اثر یه سهل انگاری دوربین رو با خودم نبردم و نتونستم عکس بگیرم! سوری! اما در عوض در بین آلبوم های پیکاسا این یکی که لینکشو زیر گذاشتم از همه مفصل تر به ماجرای کارناوال پرداخته بود. امیدوارم بتونین بازش کنین چون کلی عکس توشه.
http://picasaweb.google.com/ اما در پایان اجازه بدید این رو هم اعتراف کنم که خودم چندان این ماجرای کارناوال رو دلپذیر و زیبا ندیدم. در واقع یه مراسمایی مثل همون «روز ملکه» یا «پیاده روی چهار روزه» یا «راهپیمایی عشق» آلمان که با مشارکت همه شهروندان برگزار میشه خیلی صمیمی تر و واقعی تره تا اینی که بخش عمده مردم تماشاچین و دارن یه عده دیگه رو تماشا می کنن که برنامه های از پیش تعیین شده رو اجرا می کنن. در واقع تصویری که از این مراسم تو ذهن من نقش بسته نه اون نمایش باشکوه هزار رنگ و پر زرق و برق بلکه بیشتر چهرهای خسته بازیگرانیه که بعد از چندین روز تمرین و بعد از چندین ساعت اجرای یکنواخت در روز مراسم هنوز تلاش داشتن تا لبخندی بر لب داشته باشن و ماجرا رو تا آخرش پیش ببرن و احتمالا در انتها از مواهب مادیش هم برخوردار بشن. راستش رو بخواین این ماجرای کارناوال حتی کمی برام نچسب هم بود! این همه تحرک و جنب و جوش اغراق شده، این همه آدم رنگین پوست نیمه عریان با چهره و تن عرق کرده، آدم هایی با اون لباس های نامتعارف که خودشون رو در خیابان به نمایش می ذاشتن، به نظر می رسید بیشتر شبیه خیل بردگانین که برای لقمه ای نان تن به لعبده دادن. فکرش رو که می کنم وقتی اینجا در اروپا و در یه کشور مایه دار، نمایش این قدر ترحم انگیزه باشه وای به حال جایی مثل برزیل با اون همه فقر و فلاکت اکثریت مردمش! گرچه ممکنه در فرهنگ امریکای لاتین چنین مراسمی ریشه آیینی داشته باشه اما شکل فعلیش چیزیه در حد نمایش بزک شده ای از اسارت انسان در قلمرو پول و سرمایه. (این تیکه آخریش خیلی شعاری شد، تا بیش از این شورش در نیومده سخن کوتاه کنیم!)
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها(6) نواهایی از دوردست یا «آرامش در میان توفان» اینجا تو تابستون به هر بهانه ای یه مراسم مفرح و جالب هست. تقریبا هیچ آخر هفته ای به حال خودش رها نشده. یه هفته همگی با هم بادبادک هوا می کنن، یه هفته مسابقه قایق رانیه، هفته بعدش مسابقه قایق های کوچک کنترل از راه دوره، یه هفته هم دختر شایسته محله شون رو انتخاب می کنن، یه هفته سیرک راه می ندازن و یه هفته وسط شهرشون پارک بازی برپا می کنن و خلاصه حسابی سرگرمن و خوداشتغال زایی به نحو احسن مهیاست. اما یکی از برنامه های جالبشون اجرای موسیقی زنده در شهره که به مناسبت های مختلف برگزار می شه. مثل روز موسیقی و یا جز ویکند. در این روزها گروه های موسیقی در وسط شهر و در مناطق شلوغ برنامه اجرا می کنن. همه نوع موسیقی هم هست. از موسیقی کلاسیک گرفته تا راک و پاپ. بعضی وقت ها هم یه گروه موسیقی حرفه یا نیمه حرفه ای برای معرفی خودش به مردم یه منطقه یه برنامه مجانی تو پارک اجرا می کنه. یکی از این برنامه هایی که اخیرا دیدم، توی یه روز آخر هفته آفتابی دلچسب در یکی از پارک های زیبای شهر بود. یه گروه نوازندگان سازهای سنتی روسی اجرا داشتن و برخی از قطعات معروف رو البته با ویرایشی بسیار بدیع و زیبا اجرا می کردن. اجراهاشون واقعا خلاقانه بود. بعضی از قطعاتی رو که تقریبا همه میشناسن با پرداختی جدید و غیره منتظره اجرا می کردن به همین دلیل اجراشون خیلی جالب بود یعنی ما مدام بین حس آشنا و ناآشنا در نوسان بودیم. اولش اجرا مطابق انتظارمون شروع می شد اما مرتب رنگ آمیزی های نامنتظره ای به خودش می گرفت. خلاصه تجربه شنیداری خوبی بود. تو پارک هم مردم به شکل پراکنده روی زمین نشسته بودن و یا دراز کشیده بودن و موسیقی گوش می دادن. همه چیز خیلی راحت و خودمونی بود و به قول معروف مجلس بی ریا بود! موسیقی دلنشین، هوای عالی، آفتاب دلچسب، و مردم آرامی در نزدیکی ... جای همگی خالی. ... واقعا که اینجا چقدر آرومه! و برعکس سمت ما چقدر همه چیز شلوغ و پرهیاهوه ... مگه خدا خودش آرامشی به سرزمین سوختمون عنایت بکنه والا از دست بندگانش که دیگه کاری ساخته نیست .
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (7) بازار شرقی بیورویک یا «همه جای عالم در سرای من است!» نزدیکی های شهر زیبای هارلم در غرب هلند یه شهری هست به اسم بیورویک که بازارشرقیش معروفه و یکی از بزرگترین ها در اروپاست و معمولا کلی مشتری از کشورهای اطراف هم جلب می کنه. روزی که رفتم بارون شدیدی بود اما با این وجود بازارش برقرار بود. این بازار در روزهای شنبه و یکشنبه دایره و به دلیل تنوع و قیمت مناسبش کالاهاش بسیار پر مشتریه. جالب این که این بازار سنتی که در محدوده ای بزرگ و در سالن هایی عظیم سوله مانند برپا شده و بخشیش هم در فضای بازه، ورودیه هم داره (دو نیم یورو)!
اما نکته اصلی اینه که با ورود به این بازار عملا وارد فضای شرقی میشی. یه دفعه همه چیز شبیه حال و هوای بازارهای سنتی شرقی میشه، که بسته به این که کجای بازار باشی اتمسفرش فرق میکنه. بازار شرق آسیا بیشتر شبیه بازارهای سنتی به هم فشرده و شلوغ چینیه و به دلیل اغذیه فروشی های چینی به شدت بوی همونجا هم می ده! بخش غرب آسیاش دقیقا بازارهایی شبیه به بازارهای عربی و هندی و پاکستانی داره و یه بخشش هم یه چیزی تو مایه های بازار امام خودمونه. اونجا به زبون های مختلف تبلیغاتشون رو نوشتن و به دلیل حضور پر رنگ افغانی ها کلی مطالب فارسی هم می بینی. چندتا مغازه ایرانی ها هم هست. و البته اطعمه عربی و پاکستانی و افغانی هم که به وفور پیدا می شه. بوی عود و ادویجات تند پاکستانی و هندی هم همه جا پیچیده.
جالبه که یکی دو حجره هم مال برادرای دینی بود - از نوع ریش و پشم دار با شکم گنده و پیرهن مشکی- که کلی قرآن و تسبیح و عطر و خلاصه هر چی که تو بازار قم و مشهد ممکنه ببینی رو داشت و جالب تر این که تلاوت قرآن با صوت هم با صدای بلند پخش می کردن! تصورش رو بکنید کل فضای اون قسمت بازار تحت شعاع صدای تلاوت قرآن بود! من که یه لحظه خودمو تو بازار سنتی مشهد دیدم! خلاصه این برادرا اگه تو ممالک خودشون حسابی حق غیرخودی ها رو کف دستشون می ذارن اما این جا از فضای باز و آزاد (اونم از نوع 360 درجش) به نحو احسن حداکثر استفاده رو می کنن.
یه بازار سیاه (زوارت مارکت) هم دارن که هر جنسی رو که تو بازار رسمی پیدا نمی کنی اونجا میبینی اونم با قیمت مناسب. در واقع با گشت چند ساعته در این بازار آدم برای لحظاتی خودشو در محیط شرقی می بینه و کاملا از محیط اروپایی جدا می شه. خلاصه خوشا به حال این اروپایی ها که تو کشورشون همه چیز براشون مهیاست. بدون اینکه از کشورشون خارج شن می تونن حضور در و خرید از بازارهای شرقی رو، اون هم از همه نوع شرقیش، تجربه کنن.
خاطرات اروپا:
آهسته با لاله ها
(8)
جشنواره دریانوردی آمستردام یا به هرجا بنگروم فقط کشتی می بینوم! درود بر دوستان و رهروان عزیز. مراسم شگفت انگیز جشنواره دریانوری آمستردام واقعا جای همگی خالی بود. روزی بسیار هیجان انگیز و پرشور و حال، که آدم تا مدت ها خاطره شو مزه مزه می کنه. اول بگم که این شهر آمستردام واقعا بی نظیر و پرشروشور. همیشه توش یه چیزهایی هست که تو رو به شگفتی واداره. اگه به جدول برنامه ها و رویدادهای فرهنگی و هنریش نگاهی بکنید می بینید عین تقویم خودمون هر هفته اش یه مراسمیه (و از این نظر اصلا فرقی با ما نداره!). این برنامه ها شامل انواع و اقسام رویدادهای ملی و بین المللی میشه از جشنواره های رسمی فیلم و تئاتر و موسیقی بگیر تا برنامه های عمومی تری مثل جشن ها و مراسم شهری. تو تابستون هم که وقت کم میارن و بعضی وقت ها در یک هفته دو سه برنامه با هم تلاقی می کنه. مثل همین هفته پیش که هم زمان سه جشنواره بزرگ و مفصل در آخرهفته با هم تلاقی داشتن. جشنواره لوولندز (سرزمین های جلگه ای) جشنواره کانال ها (گفته بودم که اینجا به هر بهانه ای جشن می گیرن، خوب چرا شهری با این همه کانال آب یه جشن رو به این بهانه نگیره! در این جشنواره طی یک هفته در حاشیه و دور و اطراف کانال های زیبا و قدیمی شهر گروه های حرفه ای موسیقی تا نیمه شب برنامه اجرا می کنن که عموما موسیقی کلاسیک و قدیمیه) و جشنواره دریانوردی آمستردام که به رژه کشتی ها معروفه و هر پنج سال یک بار برگزار می شه و شانس ما امسال مصادف با نوبت برپایش بود. خلاصه من هم خواستم زرنگی کنم و زمانی برم که مصادف با تلاقی این چند برنامه باشه. اما در عمل جشنواره دریانوردی آمستردام به قدری جذاب و مهیج بود که از همون ابتدای صبح تا ساعت ده و نیم شب ما رو یه جوری مشغول کرد که نفهمیدیم زمان چطور گذشت. این بار مراسم در آب های پشت محوطه ایستگاه راه آهن برپا بود. در اونجا 39 کشتی کوچیک و بزرگ کنار سکو پهلو گرفته بود و ملت می تونستن برن و با فراغ بال توی سوراخ سنبه های اون رو بگردن و کنجکاویشون رو تشفی بدن! اما زیباترین و متفاوت ترینشون همون کشتی های قدیمی بادبانی عظیم چوبی بودن که شاید فقط در فیلم ها ممکنه ببینیم. گشتی داخل این کشتی ها یه باره آدمو به داستان های ماجراجویانه دریایی می بره. بقیه ملت هم هر چه که داشتن و روی آب شناور می موند رو سوار شده بودن و وارد این نمایش عظیم رژه قایق ها شده بودن. هرجا نگاه می کردی انواع و اقسام کشتی های بادبانی بزرگ تا قایق های شخصی بود که با تزیینات و با حال و هوای متفاوت و معمولا همراه با موسیقی در مسیر حلقه ای مراسم شناور بودن. هنگامه ای بود که بیا و تماشا. روز خیلی پر جنب و جوشی بود و همه مردم از کوچیک تا بزرگ می تونستن از این مراسم مفرح استفاده ببرن. در واقع برای همه، برنامه متناسب سن وسالشون تدارک دیده شده بود. جمعیت بسیار زیادی از همون اول صبح به سمت دریاچه پشت راه آهن می رفتن که محل حرکت کشتی ها بود. همه جا هم تابلو و نشانه برای پیدا کردن مسیر بود. وقتی به محوطه پشت ساختمان میرسی به یکباره چشم انداز وسیعی رو جلو روت می بینی که توش پر از کشتی های بادبانی بزرگ قدیمی بود. هر کشتی برای خودش یه سرگذشتی داشت. مثلا یک کشتی بادبانی چوبی سوئدی بود متعلق به 1738 که طی مدت 6 سال سه بار در مسیر اروپا و چین سفر کرده بود اما در یکی از سفرها به هنگام برگشت در نزدیک اسکله علی رغم کادر حرفه ایش یه باره غرق میشه. درباره غرق شدن اسرارآمیزش کلی افسانه و داستان گفتن. خلاصه این کشتی مدت 250 سال در زیرآب می مونه تا این که در دهه 1980 یه غواص پیداش می کنه.
عکس های مراسم رو
به همراه یه شرح
مختصر در یکی
دوتا ایمیل می
فرستم:
ساختمان سالن معروف موسیقی بیم هاوس که مشوق و حامی موسیقی های تجربه گرا و آوانگارده این روزها به دلیل سیل خروشان مردم شلوغ تر از همیشه است.
تو همین هیرو ویری یه استخر هم در طول مسیربرای مشتاقان گذاشته بودن !
ملت کشتی ندیده!
کشتی اینجا کشتی اونجا کشتی همه جا بفرمایید. نمک نداره! این یکی آخر سلیقه است. یه موزیک خاطره انگیز با صدای بلند هم پخش می کرد. اون مکعب های سیاه بلندگوهاشه! وقتی اومد ملت کلی مشعوف شدن و کلی تشویقش کردن. روزانه ها: حماقت ما عین مصلحت ماست! میگن تاریخ تکرار حماقت های آدمه. اما واقعیتش اینه که اگه قرار بود آدم از تجاربش درس بگیره حداقلش این بود که نسلش تا آلان منقرض شده بود! چند وقت پیش تو فیس بوک دیدم برخی از دوستان مزدوج و بچه دار، دارن با حسرت و ندامت از این پند حکیمانه بزرگتراشون یاد می کنن که توصیه می کردن «خر نشید ازدواج کنید» و اونا گوش ندادن!
روزانه ها: شناگران بی آب سیاسیون خوش نام -از جمله مبارزین وانقلابیون- معمولا افرادین که اون قدر خوش شانس هستند که هنوز به قدرت نرسیدن.
روزانه ها: سکوت سرشار از حرف ناحسابه این جمله رو از کارل چاپک دیدم : «تصور کنید چه سکوتی برقرار خواهد شد اگر مردم مجبور باشند فقط دربارهی چیزهایی که به درستی میدانند حرف بزنند».
روزانه ها: مرحمت فرموده شرتون رو کم کنید! تو یکی از کارتون های پلنگ صورتی یه قسمت جالب هست که پلنگ صورتی سوپرمن شده و می خواد به مردم کمک کنه. یه جاش داره سعی می کنه تا به زور اسلحه یه سارق قوی هیکل و آهنین رو از دستش در بیاره که می خواد کیف یه پیرزن رو ازش بگیره. اما تیر شلیک می شه و سر پلنگ صورتی به باد می ره. بعد پلنگ صورتی خودش کیف پیرزن رو می گیره می ده به سارقه! نمی دونم چرا هر وقت می خوام به کسی کمک کنم یاد این تیکه بامزه می افتم! بعضی وقت ها تلاش ما برای احقاق حق دیگران بد جوری نتایج تراژیک و در عین حال مضحکی به بار می یاره.
روزانه ها: برقص تا مشکلات را به فراموشی بسپاری! نمی دونم اون کلیپ معروف و بامزه فرانسوی رو که تا مدت ها در صدر بهترین آلبوم های ام تی وی بود دیدید یا نه (stromae - alors on dancse). کلیپش قشنگ بود و موسیقیش هم یه باره همه جا گل کرد. من که اول به اشتباه فکر می کردم خوانندش که تو تصویر با یه جماعت مست در حال رقصه، داره صحبت از خدا پیغمبر می کنه! ولی دوستم که فرانسه می دونست من رو از اشتباه در آورد که ماجرا یه چیز دیگس و ربطی به خدا و پیغمبر و ائمه اطهار نداره. اما چند روز پیش مطلبی دیدم که اتفاقا در مورد همین اشتباه لپی بود و ظاهرا این موسیقی کسان دیگه ای رو هم به اشتباه انداخته. مطلبش جالبه و اطلاعات خوبی هم درباره اون کلیپه داره. http://www.zamahang.com/ خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (9) روتردام یا «شهر در دست ساخت است»قبلا تو گزارش کارناوال گفتم که بعدا در باره روتردام می گم . این هم وفا به عهد. روتردام دومین شهر بزرگ هلنده. اما این شهر نتونست تو جنگ جهانی دوم جون سالم به در ببره و عملا سراسر شهر تبدیل به ویران شد. به همین خاطر هر آنچه تو شهر دیده میشه کاملا تازه و مدرنه. ساختمان های عجیب و غریب و بسیار مدرن اولین چیریه که به چشم تازه وارد می یاد. در واقع نوعی زیبایی شناسی معماری در شهر به چشم می خوره که می گن در اروپا منحصر به فرده. شهرت روتردام غیر از این مربوط به بندر بزرگش هم هست. در حال حاضر روتردام پر رونق ترین بندر اروپا و دومین بندر بزرگ در جهان محسوب می شه.شهر اما همچنان در حال ساخته شدنه . هنوز یه عالمه کارگاه ساختمانی در شهر می بینید. بنرهای بزرگی در شهر به در و دیوار و به فنس دور کارگاه های ساختمانی نصب شده که می گه در آینده نه چندان دور شهر به چه شکلی در می یاد. شهر لاهه هم که رفته بودم همش کارگاه ساختمانی و عمرانی بود. ظاهرا یه رقابت بر زبان نیامده بین شهر لاهه و روتردام برای روکم کنی در عرصه معماری شهری وجود داره که هرکی تلاش می کنه در کوتاه هترین زمان ممکن بیشترین دستاوردهای معماری رو داشته باشه. اما چیزی که آلان مشهود و آشکاره اینه که مرکز شهر به سرعت در حال مدرن شدن و ساخته شدنه. بناهایی که اینجا هست نمونش رو کمتر جایی تو اروپا می شه سراغ گرفت. البته در استان تازه تاسیس فلیولند که اخیرا خاکش رو از آب کشیدنش بیرون هم شهرها کاملا مدرن و تازه ساز هستند.(درباره این استان عجیب غریب که مصداق کاملی از ادعای هلندی هاست که سرزمین همه کشورها رو خدا خلق کرد اما هلندی ها خودشون سرزمین شون رو بوجود آوردن بعدا به طور مستقل گزارش می دم).اما به نظر می رسه صرف نظر از بناها، خود فضاهای شهری به زیبایی و به ظرافت بناها نیست . اونم برای شهری که داره تماما از نو طراحی و ساخته می شه و عملا محدویتی برای نوآوری نداره. من که همون شهرهای قدیمی و باصفا رو ترجیح می دم تا این جنگل های بتون و آهن و شیشه. .
اینم چند عکس:
در این بنای معروف به آسمانخراش ملی هلند با ارتفاع 152 متر به روشنی میشه تلاش معمار رو بازی انعکاس نور و تصویر در دو ساختمان مجاور هم دید. در واقع با دیدن تصویر منعکس شده ساختمان ها در همدیگر و همچنین انعکاس تصویر آسمون به دشواری میشه تشخیص داد که حد و مرز بنا ها کجاست و گویی که ساختمان ها در هم ادغام شدن.
در دفتر اطلاعات شهر میشه اطلاعات کاملی رو درباره معماری شهر و طرح های توسعه و همچنین وضعیت قدیم و جدید شهر به دست اورد. در این دفتر یه ماکت بزرگ و کامل از مرکز شهر وجود داره که از طریق تجهیزات اینتراکتیو می تونی هر منطقه شهر رو انتخاب کنی و همون قسمت ماکت روشن میشه بعد از طریق اسلاید شو تصاویر قدیم و جدید اون منطقه به همراه اطلاعات مربوطه نمایش داده می شه.
اینجا هم هیچ اتفاق ناگواری رخ نداده و فقط شاهد یکی از نمونه های شوخ و شنگ معماری پست مدرن هستید!
نماهایی از دو پل
معروف شهر
شهر بیشترشبیه ژوژمانی از آثار معماریه !
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (10) شهر دلفت یا «گشتم نبود نگرد نیست»
شهر دلفت خیلی
زیبا و دلنشینه. غیر
از سایت تاریخیش
و بناها و
کلیساهای قرون
وسطایش، خود فضای
شهر که تماما با
کانال های آب
تقسیم شده بسیار
زیباست. یکی
دو بار اونجا
رفتم. یه
بارش یه پنجشنبه
آفتابی بود وو تو
میدان اصلی شهر
بازار دستفروش ها
به راه بود و فضا
حسابی پرجنب و
جوش شده بوده.
دلفت در سال 1100 پایه
گذاری شد و به
مرحمت پارچه بافی
و تجارتش در قرن 13 و 14 رشد
و توسعه پیدا می
کنه. در
قرن 15 هم
سرامیک های آبی و
سفید دلفت که
شهرت زیادی داره (همون
مجسمه های آبی
رنگ کوچیک و بزرگ
دخترکان هلندی با
لباس محلی و یا
آسیاب بادی که تو
ایران هم زیاد
هست) و
صنعتش از چین
وارد شده بود
رونق می گیره. اما
جالب اینه که
آلان هم با همه
گیر شدن کالاهای
چینی که تمام
بازارهای دنیا رو
اشباع کرده، در
واقع دیگه نشانی
از سرامیک های
دلفت نمی بینی. و
اونچه در بازار
صنایع دستی دلفت
می بینی اکثرا
ساخته چینه! ظاهرا
فقط تعداد انگشت
شماری از اون
کارگاه ها اونم
محض خاطر توریست
هایی که برای
دیدن سرامیک دلفت
می یان همه چنان
فعالن.
شهر دلفت همچنین
شهر نقاش بزرگ
هلندی یوهانس
ورمیر هم هست،
همون نقاش تابلوی
معروف دختری با
گوشواره های
مروارید. اما
همون طور که هر
چی بگردی سرامیک
دلفت رو پیدا نمی
کنی، هیچ کدوم از
تابلوهای ورمیر
هم اینجا پیدا
نمی کنی و همگی
در موزه های بزرگ
شهرهای دیگه
نگهداری میشن. با
این وجود دلفتی
ها از رو نرفتن و
یه مرکز هنری رو
به اسمش راه
انداختن که توی
اون تمام زندگیش
و کپی آثارش و
وسایلش و کارگاه
هاش رو همراه با
فیلم و عکس و
اسلاید درباره
خودش و جد و
آبادش نمایش می
دن. تو
فروشگاهش هم یه
عالم چیز های
عجیب غریب به اسم
سوغاتی و با
الهام از
تابلوهای معروفش
برای فروش به
توریست های بی
زبون گذاشتن.
شهر زندام یا «هلند کوچولو»
این شهر در شمال
غربی آمستردامه. اما
به دلیل زیبایی و
منطقه دیدنی زانس
اسخان که
همجوارشه و میگن
خودش به تنهایی
یه هلند کوچیکه،
معروف شده. این
شهر در واقع یه
موزه بازه و یه
مجموعه کامل از
آسیاب های بادی
قدیمی داره که
هنوز فعالن و پره
هاشون می چرخه و
به یه قطب
توریستی بدل شده. هر
کدوم از آسیاب ها
هم به یکی از
جلوه های معروف
هلند اختصاص داده
شده. یکی
کارگاه
پنیرسازیه، یکی
کارگاه ساخت کفش
چوبی هلنده ، یکی
رنگ سازیه، یکی
روغن کشی و ... به
علاوه منطقه پر
از کاناله آبه با
خانه های سنتی
سبز رنگ هلندی و
باغ های گل لاله. و
خلاصه با گشت در
این منطقه که
بسیار زیبا و
سرسبزه میشه با
حال و هوای هلند
در یه مقیاس
کوچیک آشنا شد.
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها کارناوال گل یا ای کاشکی ... خلاقیتی... در کار بود
در اواخر تابستان
جشن هایی به
مناسبت برداشت گل
ها می گیرن و در
شهر کارناوالی از
احجام عجیب و
غریبی که با گل
درست کردن در شهر
می گردونن و بعد
به بهترین احجام
در هر رشته جایزه
می دن. من بعد از
کلی انتظار و از
دست دادن چند
برنامه بلخره
موفق شدم چنین
برنامه ای رو در
دهکده زیبای
وینکل ببینم. خود
شهر جای دنج و
آرومیه و بسیار
زیبا و تمیزه.
گویی به شکل
مجازی وارد یه
مجله معماری شدی.
فضاها و محیط
عمومی و ویلاها کاملا
منظم و مرتب و
تمیزه و همه چیز
با ذوق و سلیقه
قابل تحسینی
طراحی و ساخته
شده.
اما ماجرای این
کارناول. به طور
هم زمان چند
برنامه تدارک
دیده شده بود. در
مجموع 22 مجسمه و
حجم با ابعاد
متفاوت و مربوط
به چهار رده سنی
کودکان،
نوجوانان، جوانان
و بزرگسالان که
به ترتیب از
احجام کوچک تا
غول آسا بود در
کارناوال به
نمایش درآمدن. مردم
در دو سوی خیابان
های مسیر حرکت
کارناوال ایستاده
بودن. در کنار
این نمایش بازاری
هم برای عرضه بذر
و پیاز گل ها و
سایر دست فروشان
و غرفه های مواد
غذایی بود.
برای سرگرمی
کودکان هم چند
دستگاه چرخ فلک و
تاب پرنده گذاشته
بودن. مراسم شاد
و مفرحی بود. همه
یه جوری سرکار
بودن. هر کسی
مشغولیات خودش رو
داشت. گرچه ظاهر
ماجرا چیزی در حد
نمایشات کودکانه
بود اما همگی به
خصوص بزرکترها با
جدیت کارشون رو
می کردن.
مراسم اول با
حرکت نمایشی
موتورسواران سه
چرخ شروع شد و
بعد رژه ارکستر
سازهای بادی و
ضربی. بعد به
ترتیب مجسمه هایی
که با گل های بی
زبون درست شده
بود به راه
افتادن. راستش رو
بخواین طرح ها و
ایده های این
احجام به شکل غم
انگیزی مضحک و
ابلهانه بود. حیف
این همه گل زیبا
که صرف ساخت یه
همچه احجام
احمقانه ای شده
بود. چه تلاشی،
چه زحمتی، چه
دقتی، اما افسوس
که حاصل کار چیزی
کم از فاجعه
نداشت. ای کاش
کمی از ذوق و
سلیقه ای که ساخت
محیط زندگیشون
داشتن برای طراحی
این احجامی که با
هزاران گل بی
زبون ساختن به
کار می بردن.
|