|
به نام آنكه زمین را مأمن و مسكنمان
قرار داد
"نوروز
امسال و ماجراهاش ..."
مقدمه:
با تمام برنامهریزیهایی كه
از قبل انجام داده بودم ، باز هم مطمئن نبودم مسافرم یا خونهنشین،
رفتنیام یا موندنی. این شك و تردید كه روی روزهای قبل سفرم سایه انداخته
بود مربوط به خبرهایی از گروگانگیری، ضرب و شتم، مفقود شدن، درگیری و
زورگیری اشرار در استان سیستان بلوچستان میشد. از اونجائیكه این استان
قسمتی از برنامه بود، قطعاً خبرهایی این چنینی رفتم رو تهدید می كرد... این
تعداد توریست خارجی را در مسیر فلان ربودهاند، انقدر نفر كشته شدهاند،
نتایج درگیری اشرار با نیرو انتظامی و چندین خبر جور و واجور این تیپی كه
به سادگی می تونست یه پدر و مادر حساسرو حساستر، یك مسافر ماجراجو رو
برای رفتن حریصتر و
احتمالاً تعطیلات طولانی عیدرو كسالتآورتر كنه.
بله
بنده قرار بود از تاریخ 25/12/85 به مدت 11 روز مسافر یك برنامه كمپی به
مقصد جنوب و جنوب شرق ایران باشم. استانهایی كه در مسیر بودند شامل
استانهای اصفهان، یزد، كرمان، هرمزگان و سیستان و بلوچستان می شد. البته
سال گذشته تجربهای شبیه این برنامهرو داشتم وبه همراه دیگر همسفرهام با
عبور از استانهای اصفهان، یزد، كرمان و هرمزگان، بنادر و سواحل خلیج
فارسرو دیدیم و از طریق استانهای خوزستان و لرستان و مركزی به تهران
برگشتیم. در یك جمله برنامه سال قبل كه با اكثریت همین مسافران و به رهبری
همین لیدر برگزار شد سفری 10 روزه توأم با هیجان دیدن مناظر زیبا و
باورنكردنی و خاطرات جالب و به یاد ماندنی بود. فوقالعاده بود.
برگردیم به اخباری كه
ناخواسته از رادیو و تلویزیون میشنیدیم. آخرین خبر یك مصاحبه رادیویی با
یكی از مسئولین نیروی انتظامی منطقه بود، مبنی بر اینكه نیروها آماده
باشند، تلاش میكنند امنیترو برقرار كنند، نگران نباشید اون طوری كه میگن
ناامن نیست ،خلاصه اینكه اسم این استان بد در رفته و...
كه بیشتر نگران كننده بود تا آرامش دهنده. منم كه میدیدم اینطوریه
تصمیمگیری رو به خانوادهام واگذار كردم چون منو تنها راهی میكردند پس
حق مسلمشون بود كه تا هر چقدر دلشون میخواد و جا داره خودشون رو نگران
كنند.
در نهایت، صحبتهاییكه با
لیدرمون شد و با دلداریهای همسفرهام كه از برنامه قبل میشناختمشون به یاری
هم، رفتنی شدم.
6صبح
روز حركت
وقتی رسیدم كه همه آمده
بودند.چهره های آشنا، همراهان سفرپارسال، باورم نمیشد یك سال از دیدنشون
میگذره.فكر میكنم همونطور كه خاطراتم به همون تازگی و به همون پررنگی
روزهایی كه اتفاق افتاده بودند تو ذهنم مونده بود، همسفرهاش هم مشمول گذر
زمان نشده بودند.
بعد از كلی چاق سلامتی و
خوشحالی كردن به خاطر دیدن دوباره همدیگه و شروع دوباره یك سفر والبته بعد
از اجرای مراسم خداحافظی از
پدر و مادرم كه هنوز هم نگران بودند راه افتادیم. 25 نفر بودیم، در مجموع
4ـ3 تا بچه دبستانی، سه چهار تا نوجوان. با جمعیت كثیر ما خانومها، آقایون
در اقلیت بودند.
در مسیر با ترافیك سنگین
آخرین جمعه سال مواجه شدیم كه برای دیدار از
اهل قبور شكل میگیره.
مسیر، به سمت استان اصفهان .
حدود ساعت 14 در اردستان داخل پاركی نهار خوردیم و از مسجد جامع بازدید
كردیم (درست عین سال قبل) 15:45 هم راه افتادیم از نایین و اردكان رد شدیم
بالاخره 8 شب رسیدیم یزد. اقامت: هتل سنتی مهر. نه اشتباه نكنید قرار بود
این تنها اقامت شبانه از نوع شیك و هتلی باشه، بقیه شبها هتل 1000 ستاره،
زیر سقف آسمون. چادر، كیسه خواب. شام هم سبك، خیار گوجه نون و ماست.
بگذریم... این هتل در واقع یك خونه قدیمی 200 ساله است كه بازسازی شده و از
شاهكارهای معماری یزد محسوب میشه. یك حیات بزرگ، دور تا دور اتاقكه نمای
كلی حیاط اصلی هتل بود. تالارها، راهروهای پیچ در پیچ، بادگیرهای بلند، در
و پنجرههای چوبی با شیشههای رنگی. قدم به قدم خونه و اتاقهاشو با اشیاء
عتیقه و اسباب و اثاثیه سنتی مثل گبه، ترمه و... آراسته شده بود. در مورد
وسایل رفاهی ،امكانات خیلی خوبی
داشت .
در یك جمله در عین حال كه از
زیبائیهای یك بنای قدیمی با اشیاء و تزئینات سنتی لذت میبرید از امكانات
خوبی هم بهرهمند میشوید.
رستوران هم در فضای باز و هم
سرپوشیده با انواع غذاها، ایرانی و فرنگی و البته سنتی. مثلاً آش شولی كه
پیشنهاد میكنم اگر رفتید یزد امتحانش كنید.
بعد از جابهجا شدن در اتاقهای 2 و 3 نفره
برنامه قبل از شام به پیشنهاد
لیدرمون شكل گرفت. دوره افتادیم و تكتك اتاقهای همدیگرو دیدیم، آخه از نظر
تزئینات، امكانات، شكل و شمایل، ابعاد و... با همدیگه فرق داشتند چند
تائیشون هم واقعاً خاص و متفاوت بودند.
خلاصه اتاقی رو ندیده
نگذاشتیم. بعد هم شام و آخر شب یه گشتی تو شهر زدیم.
روز دوم
8:15
صبح شنبه است.
به قصد دیدن یزد راه افتادیم. اول موزه آب، چهارراه امیرچخماق، خانه
كلاهدوزها. منزل قدیمی كه قرار بوده خراب بشه اما یكی از اهالی یزد( یك
معلم)به موقع متوجه میشه و نه تنها خونهرو از تخریب نجات میده بلكه باعث
شده بود به یك موزه تبدیل بشه. به جز ابزار و وسایلی كه برای رسیدن و
بهرهمندی از آب از آنها استفاده میشده، عكسهایی از چگونگی حفرقنات و...
وجود داشت و یك ماكت بزرگ از شهر یزد و كوههای همجوار آن . دیدن ماكت
همزمان بود با توضیحاتی در مورد اینكه اون زمان مردم با چه محاسباتی و با
چه ابزاری محل حفرقنات رو تعیین میكردند. ابزارها در عین سادگی كاركردهای
پیچیدهای داشتند.
همه
چیز رنگ و بویی داشت از تلاشی با قدمت چند هزار ساله برای رسیدن به آب از
دل زمین خشك، از كویر. به عقیده من اگر راجع به اماكن تاریخی و موزههایی
كه بازدید میكنی، عمیق فكر كنی حضورت حس متفاوتی میگیره. حتی یه وقتهایی
برای چند لحظه هم كه شده به دنیایی میری كه آدمهای اونجا اجدادت محسوب
میشن و با ابزاری كه داری میبینی و در موردش میشنوی زندگی میكردند.
بهترین اتفاقی كه در آن لحظه میافته اینه، احساس میكنی تو اون تكه از
خاكی كه ایستادی سهمی داشتی.
ساعت 9:15 است آمدیم تكیه
امیرچخماق سر در بازار قدیمی با منارههای بلندی كه جلوی میدان بزرگ سر به
فلك كشیدهاند. ازش بالا رفتیم تا رسیدیم به پلههای پیچدرپیچ منارهها
پلههای تنگ، 1 نفره، تو هم گره خورده. وقتی به انتهاش رسیدیم چشماندازی
خاكی رنگ از شهر یزد پیش رو داشتیم. جالب اینكه تا چشم كار میكرد خانهای
از جنس سنگ و سیمان به چشم نمیخورد، نمایی از یك بافت قدیمی كه حفظ شده
بود!
حدود ساعت 11 بود كه موزه
سكهرو میدیدیم. بانی موزه آب رو اونجا دیدیم كلی هم تشكر كردیم. لابهلای
این بازدیدها بازارو هم جا دادیم صنایع دستی یزد.
اون روز وفات پیامبر (ص) بود
تو راه بازگشت به هتل من و دوستم آش نذری گرفتیم.
همگی نهارو تو هتل خوردیم. از
آنجائیكه در برنامه كمپی حمام كم گیر مییاد برای همین هر جا میرسیم وجود
حمام بررسی میشه اگر هست از دست دادنش ریسكه در نتیجه همه از این امكان
هتل استفاده كردیم. معلوم نیست حمام بعدی كی و كجاست!
خلاصه در مدت اقامت در هتل با
حداكثر توان از حداكثر امكانات بهره بردیم و بالاخره راه افتادیم.
15:15 آتشكده زرتشتیان. یك حیاط پر دار و
درخت، در سمتی از اون، داخل یك ساختمان معمولی، پشت دیوار شیشهای داخل یك
ظرف بزرگ، شعلههای آتش. اما قطعاً یك آتش معمولی نبود و تلاشی 1000 ساله
برای روشن نگه داشتنش مارو به اونجا كشونده بود. بله 700 سال در فارس و در
حاضر 300 سال در یزد نگذاشته بودند خاموش بشه، حتی در مسیر حملش از فارس به
یزد. نمیدونم چرا اولش گیجبازی درآوردم هی میگفتم آخه چه جوری مگه جنس
هیزوم چیه كه خاموش نمیشه، اما در واقع طی مراسم خاص، دعای خاص و آداب به
خصوصی توسط اشخاص به خصوصی هیزم تأمین و از آتش مراقبت میشد.
اونجا محلی برای فروش كتابهای
دین زرتشت و تقویم جالب زرتشتی بود.
توی راه یك مدتی را با تقویم
سرگرم بودیم، هر روز اسم خاصی داشت روز تولدمونرو با تقویم زرتشتی مطابقت
میدادیم، مثلاً روز تولد من روز شادی و سرور بود!
ساعت 20:20 از شهر بابك رد
شدیم و 21 رسیدیم روستای سنگی میمند.
گاهی منظرهای رو برای چند
لحظه میبینید و خاطرهاش برای همیشه توی ذهنتون میمونه گاهی هم از جایی
10ها بار ردمی شید اما همون موقعی هم كه اونجا هستید بهش توجه نمیكنید،
اما میمند هر لحظه و هر گوشهای از این روستا به یاد میمونه.
خونههایی كه آدمها هزاران
سال پیش با دست وبا تراشیدن تنه سنگی كوه شكل دادند. به علاوه انسانهایی كه
هنوز هم اونجا رو برای زندگی انتخاب كردهاند و مثل اجدادمون! غارنشین
هستند. در دل این كوهها زندگی جریان داشت.
شب
روستا خیلی سوت و كور بود تا نصف شب هم كه كلی برو بیا داشتیم صبح كه اهالی
رو دیدیم از سر و صدای شب گذشته خجالت كشیدم. این روستا از تو جهات و
سرمایهگذاری میراث فرهنگی بیبهره نبود. برای صرف چای و نسكافه رفتیم به
یكی از خونههایی كه با هنر استفاده از وسایل سنگی و اشیاء سنتی به
كافیشاپ تبدیل شده بود شبرو هم در اتاقهایی كه شامل چند تخت چوبی، پتو و
امكانات ساده خواب میشد گذروندیم قفسهها، جارختی همه چیز از جنس چوب یا
سنگ. شام خیار گوجه خوردیم ساده بود. با فضای ساده و بیآلایشی كه توش
بودیم همخونی داشت. جای كلهجوش تو كاسه سنگی خالی بود. تا قبل از اون شب
عاشق چوب و حصیر و گبه و سفال بودم اما حالا سنگ هم اضافه شده بود. البته
سال گذشته هم این جا رو دیده بودم اما كافیشاپ و مهمانسرای سنگی امسال
چیز دیگهای بود.
شب سردی بود. از این كه مثل
اجدادم برای یك شب تو غار میخوابیدم باعث شد
همون حس متفاوت بیاد سراغم جایی كه سقف و كف و دیوارهها همه از
سنگند و صدای ضربهههای تیشهرواز هزاران سال پیش به گوش میرسوند.
سومین روز:
صبح با تجربه زندگی در عصر
حجر بیدار شدم. قبل از هر چیز منازل سنگی كه در برخی قسمتها با نمای 5 طبقه
در سینهكش كوه جای داشتند، پستیها و بلندیها، طبیعت و در یك نگاه كلی
میمند رو پیش رو داشتیم.
ساعت
از 9 گذشته به راهنمایی یكی از نمایندگان میراث فرهنگی رفتیم كه تكیه،
مسجد، حمام و آتشكده رو ببینیم. همگی قدمت چند هزار ساله داشتند اما مسجد
به دلیل نذری كه توسط یكی از اهالی در مكه شده بود 200 سال پیش به روش سنتی
به وسیله تیشه با دست كنده شده بود. حمام هم تماماً سنگی بود و تاریك، به
سبك حمامهای قدیمی. آتشكده
تبدیل به موزه شده بود و چیزهایی جالبی برای فروش داشت. آنچه در نمایشگاه
میدیدیم ابزار سادهای بود كه با ذكاوت، تلفیق و هوشمندانه به كار گرفته
میشد. ابتدایی اما كارآمد. سقف و تا حدی دیوارههای خانهها و هر جایی كه
بازدید میكردیم سیاه رنگ بود علت، حرارت و دود آتشی بود كه برای طبخ و...
روشن میشد چون در وسط هر خانه جایی برای روشن كردن آتش تعبیه شده بود.
تابلوهای راهنمای روستا كه
محل حمام، نمایشگاه، مسجد و... رو نشان میداد روی تكههای بریده بریده چوب
نوشته و در ورودی روستا قرار
داشت كه با دیدنشون فكر میكردیم تو دكور یك فیلم بزن بزن تگزاسی راه
میریم! بنگ... بنگ...
بالاخره با نگاههای آخر به
روستا و مردمش كه در دل كوه معنا میشدند و سعی در به خاطر سپردناش ،11:30
حركت كردیم .
ساعت حدود 14 در 5 كیلومتری
سیرجان برای دیدن یك قلعه قدیمی سنگی در بالای كوه تن به پیادهروی دادیم
در مسیر كلی تكههای ظروف سفالی پیدا میكردیم ،كه احتمالأ از اشیاء خرد
شده داخل قلعه بودند . برای
ورود به قلعه باید از كوه بالا میرفتیم جنس سنگها خیلی لیز بودبرای همین
منصرف شدیم .
سوار اتوبوس شدیم كمی اون
طرفتر در امامزاده علی (ع) نهار خوردیم. با یك حیات بزرگ و اتاقهای دور
تا دورش كه موكت شده بود وقابلیت اقامت را داشت. توقف به اندازه یك املت
درست كردن و خوردن طول كشید وبلافاصله به سمت گنو راهی شدیم.
5
ساعت بعد 10 شب رسیدیم. توی راه یكی از
دوستام در مورد ماهی ای صحبت كرد كه اندمیك ایران است(یعنی این گونه بومی
ایران است )در واقع در دنیا فقط اینجا اون
هم در این آب گرم زندگی میكنه با نام ماهی گنو Aphanious
genious. از
آنجائیكه اخیراً با هدف گسترش امكانات و تبدیل این منطقه به مكان توریستی
مناسب، ساخت و سازهایی انجام شده بود زیستگاه این ماهی تخریب و در نتیجه
حیاتش به خطر افتاده. طبق معمول وقتی ما آدمها بخواهیم از یك موهبت طبیعی
لذت ببریم عرصه رو به بقیه موجودات اون منطقه تنگ میكنیم آنقدر تنگ كه
دیگه جایی براشون باقی نمیمونه به هر جا پناه میبرند. میخواهند كه زندگی
كنند اما كجا؟ چه جوری؟ با چی؟ این میشه كه باما و خود خواهی هامون
خداحافظی میكنند و در نهایت با یك مهر منقرض شد پروندشون برای همیشه بسته
میشه. در حالیكه حق حیاتشون كمتر از مانیست. تو دنیا كم نیستند گونههایی
كه نقش یه حلقه از زنجیرة حیاترو بازی میكردند اما به دلیل خودخواهیهای
ما آدمها جاشون خالیه و از اونجائیكه حضورشون بیحكمت نبوده این جای
خالیها تو طبیعت به ضرر گونههایی تموم میشه كه هنوز هم هستند و زندگی
میكنند از جمله ما انسانها!قانون طبیعت رو نباید دست كم گرفت!. به هر حال
امیدوارم این ماهیهای كوچولو با چنین تراژدی مواجه نشند.
به ورودی رسیدیم داخل كه شدیم
یك فضای بزرگ پر از ماشین و چادرهای مسافرتی، چند تا ساختمان از جمله هتل،
مجتمع تفریحی، استخر آب گرم و سرویس بهداشتی و كوههایی كه دور تا دورمون
رو احاطه كرده بودند. بعد از شام چادرها رو بر پا كردیم یك عدهای هم تصمیم
گرفتیم بیرون چادر بخوابیم. تو این برنامه اولین شبی بود كه زیر سقف ستاره
بارون آسمون میخوابیدم.
چهارمین روز: 6
صبح دوشنبه
بیدار باش. بعضی از كوهنوردهای گروه، صبح خیلی زود از كوههای نزدیكمون
بالا رفته بودند. یك عده دیگهای هم قبل از همه مناظر زیبایی رو در اطراف
محوطه كشف كرده بودند، این شد كه به پیشنهادشون بعد از صبحانه و برداشتن
لوازمی كه جهت استفاده از استخر لازم بود، چند نفری به قصد دیدن دور و
اطراف راهی شدیم در مجموع، كل محوطه طراحی خوبی داشت.
حوالی
استخر پرنده شهدخوارو دیدیم یه كم آن طرفتر جایی كه در كف و اطراف پوشیده
از لجن سیاه رنگ بود در عمق كمی از آب گرم، چند تا ماهی گنو دیدیم كه با
حركاتی سریع شنا میكردند، در هر حال این هم از ماهی گنو و زیستگاهش!
جلوتر كه رفتیم جویهای طراحی
شده ای رو دیدیم كه بر
آبهای روان مسیر می دادند . درختان نخل و زیباییهای طبیعی از جمله كوهها
و آبهایی كه از صخرههاش جاری بودند، مناظر فوقالعاده بود به اضافه
اینكه كل مسیر رو پا برهنه تو جوی آب راه رفتم و در حالی،گرمای آب حس میشد
كه ژاكت تنم بود و هوای خنكیرو تنفس میكردم. خلاصه دوباره اون حس متفاوت
منتها اینبار از جنس طبیعت اومد سراغم خدایا شكرت كه اینجای زیبارو بهم
نشون دادی...
فرصت كم بود باید برمیگشتیم
تا سانس استخر را از دست ندیم، كه رسیدیم به صخرهای كوتاه وآب گرمی كه ازش
جاری بود و میریخت به حوضچهای كوچك در زیر صخره( به مرور زمان فرو ریختن
آب باعث شده بود آن قسمت گود و مملو از آب بشه). از قضا سه تا از خانومهای
همسفرمون (البته باحفظ شئونات ) داشتند تو این حوض سنگی آبتنی میكردند.
لذت بودن در چنین موقعیتی از دست دادنی نبود با كلی ذوق و شوق به دوستانم
ملحق شدم ، فوقالعاده بود.
بالاخره دل كندیم و خیس خیس
به سمت استخر رفتیم همش تو این فكر بودم اگر این چند قدمو نمیآمدیم چه
لحظاتیرو از دست میدادیم باز هم خدا رو شكر كردم. جالبه بدونید تمام آنچه
دیدیم به فاصله چند متری و بدون اختلاف ارتفاع و داخل محوطه بود.
بعد
از تهیه بلیط 9:20 وارد استخر شدیم. محیطی تمیز، شیك با مدیریت صحیح. خوب
بود خوش گذشت اما از دید من نه به خوبی حوضچهء سنگی چند دقیقه قبلش.
ساعت 11 بیرون آمدیم. 45
دقیقه بعد از آن راه افتادیم به سمت سرنوشتی برنامهریزی شده ولی نامعلوم
چون حادثه هیچوقت خبر نمیكنه! به سمت میناب. یك ربع به سه رسیدیم و قرار
شد تو پارك نهار بخوریم و بریم اما در طی تخلیه لوازم از اتوبوس پای
لیدرمون، رهبرمون، امیدمون پیچ خورد و بلافاصله ورم كرد. اصرارهای ما برای
مراجعه به پزشك و انكارهای ایشون برای رفتن و اینكه چیزی نیست و... از همین
لحظه شروع شد . بالاخره بعد از نهار راضی شدند و به همراه یكی از آقایون،
راهی مركز درمانی شدند. دو تا از دوستهای پزشكمون مطمئن بودند این پا گچ
گرفتنی است، خیلی ناراحت شدیم و برای لیدرمون غصه خوردیم حتی اگر یه مسافر
باشی، بودن در این وضعیت و سفر كردن خیلی سخته چه برسه به اینكه مسئولیت هم
داشته باشی اما از آنجائیكه به توانمندی های جسمی و روحیشون مطمئن بودیم از
بابت روحیه وبقیهء مسائل
خیالمون راحت بود.
بچه ها مشغول بازی شدند یه
عده هم مشغول قدم زدن توی
پارك و صحبت،اما چیزی نگذشت
كه یكی از خانومها با تصمیمی خوب و به جا باعث شدند زمان رو از دست ندیم و
ازش بهتر استفاده كنیم این
شد كه تور چند ساعتهء مینابگردی با هدف دیدار از بازار سنتی وخرید سبد، به
سرپرستی یكی از آقایون و 14 نفر از خانومها شكل گرفت. وسیله نقلیه وانت!
بله اون دست خیابون یه وانت گرفتیم و همه ریختیم پشتش.
توی
مسیر همانطور كه خانومهای مینابی با لباسهای رنگ و وارنگ و برقههایی كه به
عنوان نقاب بر چهره داشتند برای ما جالب بود، ما، پوششهای متفاوتمون و وانت
سواریمون برای اونها جالب و عكس گرفتنی! بله چرا همیشه توریستها به خاطر
فرهنگها و لباسها و چهرههای متفاوت از مردم عكس بگیرن. یكبار هم شدكه ما
جالب بشیم و جوامع محلی با گوشیهای همراهشون ازمون عكس م گرفتند. البته ما
هم كم نیاوردیم ضمن خرید من
و یكی از دوستام برقه خریدیم به چهره زدیم با این برقهها كارمون از گفتگوی
تمدنها به پیوند تمدنها كشیده بود.
خلاصه
اینكه لیدرمون با پای گچ گرفته آمدند و ما هم با شعار لیدر پا شكسته، لیدر
پا شكسته به استقبالشون رفتیم. این حادثه در چهارمین روز یك برنامه 11 روزه
اتفاق افتاده بود و مسلماً روحیه بالا و مدیریت قوی میطلبید باید بگم
عملكرد ایشون در طول سفر تحسین تكتكمونرو در بر داشت
.
ساعت
4:45 به سمت جاسك و 11:30 رسیدیم و اولین اقامت شبانه داخل مدرسه رو تجربه
كردیم. خیلی هم با كلاس بود!
روز پنجم
امروز سهشنبه است من در جاسك
هستم. جاسك زیباست یك شبه جزیره است. این نسیم یك شهر ساحلی است كه به
صورتم میخوره و در یك صبح آفتابی در حاشیه دریای عمان هستیم، همه اومدیم
تا تماشایش كنیم.
انقدر مشغول مناظر برخورد
امواج بر صخرهها و پرتاب آب، شدهام كه یادم نمییاد نگاهم به افق دریا
افتاده باشه. از خیس شدن لذت میبرم دارم. خرچنگهارو میشمرم كه محكم به
صخرهها چسبیدند و هجوم آب تكونشون نمیده.
بعضیها غافلگیر میشن قبل از
اینكه بتونند فرار كنند خیس میشن بعضیها هم سعی میكردند به محض پرتاب
آب، لحظهرو ثبت كنند و با دوربین امواج رو غافلگیر كنند! البته عكاسی
كار راحتی نبود چون اكثراً كلی عكس گرفتند تا بالاخره تونستن یك
تصویر كامل داشته باشند.
گمرك رو هم دیدیم منتها اجازه
نداند پیاده بشیم با اتوبوس وارد شدیم و لنجها و كشتی ها رو تماشا كردیم.
قرار شد محل پرورش میگو رو هم ببینیم. كارگاه فعال نبود اما كاركنانش همون
نزدیكی اقامت داشتند در مجموع كل تأسیسات درست لب ساحل بود. ما هم كه طبق
معمول،عین بچه لاك پشتهایی كه سر از تخم درمیآرند و راه دریا پیش میگیرند
به اون سمت كشیده شدیم.
ساحل
ماسهای بود یه چند تا صخره كمارتفاع دورتر از ساحل وجود داشت اما از
پرتاب امواج خبری نبود، یه دل سیر تا افق دریا رو تماشا كردم وقتی هم كه
خبر رسید میشه شنا كرد یه دل سیر هم آبتنی كردیم و آفتاب گرفتیم تا حسابی
گرسنه شدیم، اینبار سمت نهار یعنی چی میتونه باشه! آبدوخیار، انتخاب هر كی
بود، عالی بود جای یه خواب بعدازظهر خالی بود(حیف كه برای این قسمت
وقت نبود).
هدف
بعدی چابهار شهری كه قرار بود سال تحویلرو اونجا باشیم اما چند روزه كه
میشنویم سیل جادهرو شسته و برده. توی راه از رهگذرها پرسوجو شد ولی نه
انگار قضیه جدیه لابهلای پرسوجوها یك آقای موتورسواری رو دیدیم كه خیلی
كمك كرد رفت جلوتر و خبر آورد كه راه بسته است و خلاصه مطمئنمون كرد و از
اونجائیكه دیگه باید جاییرو برای اقامت انتخاب میكردیم مارو به مدرسه
روستاشون دعوت كرد این شد كه دست سرنوشت ما رو به روستایی با مردم
فوقالعاده مهربون و مهماننواز كشوند، روستای سورو.
از كلاسهای مدرسه بگم: نوساز،
تمیز با میز و نیمكتهای نو. فكر نمیكردیم یه مدرسه در چنین روستای كوچكی
انقدر خوب باشه (این به غیر از منبع آب و سرویسهای بهداشتی قدیمیاش بود)
با اینكه اكثرمون تو مناطق خوب تهران درس خونده بودیم ولی به اتفاق
میگفتیم تا حالا پشت یه همچین میز و نیمكتهای نونواری ننشستهایم همه
دانشآموزهای گروه 7ـ6 نفری كلی معلمبازی كردند احتمالاً اونا هم سر ذوق
اومده بودند اما دلم براشون میسوخت اون از ایام مدرسه كه روزها، این هم از
تعطیلات كه شبهارو تو كلاس میگذرونند.
آسمون اینجا محشره، ستاره
بارونه انگار روی یك پارچه سیاه یك مشت نمك پاشیده باشی، اما خب دور و بر
مدرسه تماماً گل و شل بود برای همین زیاد هم نمیشد سر به هوا راه بریم
،محو آسمون شدن تو گل گیر كردن هم داشت!
یك عده مشغول تدارك سفره شام
شدند و یك عده تدارك سفره 7 سین. بیشتر از 7 تا سین داشتیم ماهی قرمزمون رو
هم تو بطری آب معدنی جا كرده بودن. هر كی هم كه از كنار سفره رد میشد یه
ایدهای میداد، هنر میبارید!
تا اون شب فكر میكردم رسم
كهن ،این آیین باستانی ایرانیان رو همهء شهرها و روستاها جشن میگیرند اما
فهمیدم حداقل در نواحی جنوب و جنوب شرقی، مردم، چیدن سفره 7 سین و دید و
بازدید و تعطیلات نوروز رو جدی نمیگیرند. یه چیز جالب، این دوست سوروئیمون
2 تا گوشی همراه داشت حالا چرا، روستا به خطوط عادی آنتن نمیداد در نتیجه
یك آنتن دیگهای از طرف مخابرات نصب شده بود و شمارههای خاص خودشو داشت كه
داخل خود روستا قابل استفاده بود. خط دیگهای هم داشتند كه باهاش بیرون از
روستا میتونستند صحبت كنند. گوشیهای ما هم خیلی خیلی سخت آنتن میداد
گاهی و اونم بیرون مدرسه تو گل و شل! این هم از روستایی دور افتاده و
تكنولوژی كه 2 تا 2 میدیدیم.
دیروقت شد اما بالاخره
خوابیدم و ساعتها برای زمان تحویل سال كوك شد...
روز ششم: 7ـ6
نفر از ما خانومها داخل كلاسی خوابیدیم كه موكت شده بود، تلویزیون،
كامپیوتر و... داشت و سفره 7 سین رو كنج دیوارش چیده بودیم در نتیجه اگر یك
كدوممون میخواست هم، نمیتونست خواب بمونه. بعضیها قبل از خواب خط و نشون
كشیده بودند كه مبادا مارو بیدار كنید. بعضیها هم برعكس سفارش كرده بودند
كه هر جور شده بكشونیمشون پای سفره... بماند كم نبودند اونهایی كه بعد از
سال تحویل خوابالو یه سری زدند ،یه حال و احوال كردند و رفتند. خلاصه سال
تحویل شد،به هم تبریك گفتیم، قرآن خوندیم، فال حافظ باز كردیم، عكس گرفتیم،
بچهها عیدی گرفتند، البته این هدیه دادن و گرفتن تا آخر سفر ادامه داشت از
خرید كه برمیگشتیم بالاخره یكی از بچهها توسط یكی از مسافران ذوقزده
میشد.
در هر حال بعد از اینكه
خیالمون راحت شدكه سال جدید رو تحویل گرفتیم، خوابیدیم. صبح روز چهارشنبه
است، كنار سفره صبحانهایم تبریك سال نو و آرزوهای خوب برای همیدگه كردن
ادامه داره به خصوص برای اونهایی كه تو سال جدید اولین بار هست كه
میبینیمشون!
یك اصطلاح جدید هم یاد گرفتیم
"جوری، طیاری، زرنگی، برابری" كه همون سلام و احوالپرسیه و از بومیان
اینجا شنیدهایم. فكر میكنم همه بلوچیها اینجوری به هم سلام میگن.
در حین اسبابكشی به داخل
اتوبوس خانومها و بچههایی رو دیدیم كه برای تماشای مهموناشون به مدرسه
اومده بودند. سیاه چرده، پا برهنه با لباسهای رنگ و وارنگ قشنگشون. برعكس
لباسهای یك دست سفید آقایون. ساعت 7:30 با امید ردشدن از سد گلی. آقاییی
كه از دیشب ذكر خیرش هست باز هم شرمندمون كرد، كار و زندگیشرو رها كرد و
با ما اومد. توی مسیر باغهای موز رو دیدیم موز در این جا نهایتاً 12ـ10
سانتیمتری و قابل مقایسه با موزهایی كه میخوریم نیست. نحوه رویشاش هم
جالب بود. گلهای بزرگی كه لایه به لایه و به صورت ردیفی موزها را در خود
جای دادند هر ردیف گلبرگی كه باز میشه موزهای رسیده خودشونرو نشون میدند
و بعد گلبرگهای ردیف بعدی تا الی آخر. ساعت حدود 11:45 رسیدیم به همون جایی
كه چند روزه ازش خبر مییاد. میشه، نمیشه.
سطح
نسبتاً وسیعی در اطراف و جلومون گل بود. بعضیها مثل ما در مسیر مقابل
ایستاده بودند و رد نمیشدند، بعضی از سواریها با راهنمایی رد میشدند و
این در حالی بود كه یه سمند با كل سرنشینهاش اعم از خانوم بچهها بیمهابا
به خیال اینكه حالا رد میشم طوری گیر كرده بود كه وقتی یك تراكتور به هزار
زحمت كشون كشون به این طرف آوردش تا چند دقیقه از زیر درهای اتومبیل گل
بیرون میریخت. احتمالاً تا گردن گلی بودند ولی صداشودرنمیآوردند. مثل
متخلفی كه قصد داشته از سد قانون بگذره ولی حقشرو گذاشتن كف دستش، همه به
دیده عبرت نگاهشون میكردیم.
راه باز میشد اما چند ساعت
دیگه معطلی داشت. خلاصه براتون بگم سه ساعتی كه از حدود 11:45 تا 14:45
منتظر بودیم، راه بازگشت هم بررسی شد، همون مسیر آمده با كمی اختلاف در
جزئیات .در این صورت روزهای باقیمانده سفر برامون تكراری میشد. اما خب در
خلال مذاكرات، پیشنهاد معركهای مطرح شد چون امكان عبور برای وانت و
مینیبوس بود گفتند معطل راه نشیم، ما بریم هر وقت شد اتوبوس بیاد و تو
چابهار بهمون ملحق بشه. همه استقبال كردند. از اونجائیكه مطمئن بودند تا
چند ساعت دیگه تلاش برای باز كردن راه نتیجه میده. پیشنهاد عملی شد. ساعت
14:45 با لوازم شخصی و نهایتاً یك كولهپشتی از راننده و بقیه دوستهای
محلیمون خداحافظی كردیم .با یك وانت 2 كابینه و یك مینیبوس به كمك
راهنماییهائی كه شد تونستیم رد بشیم.
در مسیر مناظر
فوقالعادهایرو دیدیم. دست باد و آب، شاهكار فرسایش، نقوشی كه زمان با
هنرمندی روی صخرهها به جا گذاشته بود. محشر بود. آنچه میدیدیم باور
نمیكردیم. اینجا ایرانه؟ بله اینجا یه گوشهای از ایرانه. هر كنج و كناری،
هر جایی از این كشور پهناور میتونه منظر متفاوت و متنوعیرو پیش روت
بگذاره و متعجبت كنه، این هم یه چشمهاش. ما كه با سختی به این سمت اومده
بودیم با غلظت بیشتری از شوق و ذوق مناظر رو میبلعیدیم. سایه روشن ابر و
آفتاب. پهنه زیبائیرو پیش رو داشتیم. به اطراف نگاه میكردیم و میگفتیم
چه خوب شد اومدیم و چه خوب كه هوا روشنه وگرنه چه مناظری رو از دست
میدادیم.
حدوداً ساعت 5 بعدازظهر
رسیدیم چابهار. شهر خیلی شلوغ بود اول باید فكر اقامترو میكردند. كلی
معطل شدیم تا بالاخره یك مدرسه جور شد و اجازه اقامت گرفتیم. اونجا هم
غلغله بود. بعد از جابهجا شدن رفتیم شهررو ببینیم كه 2 قسمت بود بافت
قدیمی و منطقه آزاد. مسلماً از هر نظر كه فكرشرو بكنید با هم اختلاف
داشتند. یه كم منطقه آزاد و
پاساژهاش رو دیدیم ساعت از 9 گذشته بود وقتی برگشتیم مدرسه، خبردار شدیم
بعد از چند ساعت راه باز شده و اتوبوسمون تونسته بود رد بشه.
روز هفتم: 7:45
داخل یك مدرسه
شلوغ و پر رفت و آمد در بافت قدیمی چابهار چشم باز كردم. بعد از صبحانه چند
نفر تصمیم گرفتیم بریم كنار ساحل میخواستیم تاكسی بگیریم اما اتوبوس واحد
رو كه دیدیم نظرمون عوض شد و چه فكر خوبی چون باعث شد حدوداً 20 دقیقه این
قسمت از شهر رو خوب ببینیم با محلیهایی كه دور و ورمون مینشستند صحبت
كنیم، سوال بپرسیم، از نزدیك لباسها و زینتآلاتشونرو ببینیم، عكس بگیریم،
با لحجهشون بیشتر آشنا بشیم و خلاصه خیلی خوب بود. بعد از اینكه از اتوبوس
پیاده شدیم برای رسیدن به ساحل هتل لیپار مسافتیرو پیاده آمدیم. خلوت و
زیبا.
قرار بود ساعت 9 صبح همه جمع
بشیم و قلعه پرتغالیهارو ببینیم در جای مرتفعی قرار داشت یك كم پیادهروی
داشت اما در مجموع خیلی كوچك و خرابه بود با دو تا ستون نیمه خراب با آجر
پارههای دور و ورش .
حالا
دیگه نوبت بازار سنتی است این جور مراكز خرید تو شهرهای جنوبی كشورمون با
بومیهای سیاه چرده و نقابزده و چیزهای جالبی كه برای فروش دارند همیشه
دیدنیه.
اما بامزهتر وقتیه كه طبق
زمانبندی از خرید برمیگردیم و سوار اتوبوس میشیم، همه ذوق دارند خریدهای
دوستهایشون رو ببینند اما خب این دیدنها گاهی با افسوس همراه میشد. وای
چه چیز جالبی... از كجا گرفتی... چرا من ندیدم اما دیگه فایده نداشت وقت
تموم شده بود و موقع رفتن. هر وقت از بازار به خصوص سنتی میاومدیم یه
همچین جریاناتی عادی بود. این هم یكی از نشانههای عشق به صنایع دستی و
داشتنشونه! تا ساعت 12:45 دقیقه هم وقت داشتیم كمی منطقه آزاد و مراكز خرید
اونجارو ببینیم. چابهار و مسیرهای اطراف اون از جمله راهی كه به سمت گوآتر
می ره جاذبههای طبیعی زیادیرو در خودش جا داده طبق برنامه قرار بود 2 روز
در چابهار باشیم اما خب گاهی "حوادث طبیعی" باعث میشن از دیدن "جاذبههای
طبیعی"محروم بشی. در مجموع منطقه آزاد حال و هوای یك جزیره را بهم میداد
احساس میكردم دور و اطراف دریاست و به خشكی راه نداره. وقتی با بقیه
دوستام صحبت كردم، دیدم اونا هم چنین حسی را دارند.
ساعت 1 ظهر رفتیم كه شبرو
ایرانشهر باشیم دو تا مسیر بود یكی از راسك و دیگری از نیكشهر، مسیر ما
دومی بود.
راستی براتون نگفتم، یكی از
آقایون همسفرمون یك دست لباس بلوچی خریده و بلافاصله پوشیده بود. بلوز بلند
شبیه مانتو با شلوار همرنگ خودش (معمولاً سفید یا آبی). خریدن چنین لباسی
جالب بود اما پوشیدنش جالبتر و دردسرساز! از این بابت كه در مسیر ایرانشهر
دوبار این دوستمون رو سوال جواب كردند طفلك مجبور میشد كارت شناسایی نشون
بده با كلی توضیح كه بابا من اونی كه شما فكر میكنید نیستم بار دوم گفته
بودند ما دنبال یك فراری هستیم والابلا تو خود اونی. یادم هست میخواستیم
گازوئیل بزنیم كه این اتفاق افتاد به خیر گذشت اما باعث شد حداقل تو این
قسمت از سفر بیخیال پوشیدن چنین لباسی بشند.
خلاصه كنجكاوی، جستجوها و دقت
نظری كه مأموران داشتند حال و هوای اونجا را به شنیدهها نزدیك میكرد،
شنیدهها حس میشد و اضطراب اینك نكنه سفرمون تبدیل به یكی از اون خبرها
بشه. ولی به خودم میگفتم نه قرار نیست اتفاق بدی بیافته، در نتیجه به جای
اضطراب، هیجان و یه جورایی ماجراجوییرو حس میكردم. از این قسمت سفر تا
حدودهای كرمان واقعاً هیجانزده بودم.
ساعت 9شب رسیدیم به ایرانشهر.
طبق معمول باید یه مدرسه دست و پا میكردند اما قبلش برای خرید
پیاده شدیم ، سوپر، داروخانه بعضیها هم برای تلفن و... كه با
نگاههای سنگین بعضی از عابرین همراه بود طوری كه ترجیح دادیم زودتر سوار
اتوبوسمون بشیم. میدونید فكر میكنم بومیان اونجا كه عادی بودند اما
واقعاً باید انتظار این رو داشت كه شهری با چنین وضعیت جغرافیایی و مرزی
بودنش مستعد ناامنی باشه. فرهنگها بسیار متفاوته به قول معروف همه جا خوب و
بد داره اما بعضی مناطق استعداد بیشتری دارند.
مدرسهای كه امشب توش اقامت
داریم آمادگی پذیرش مهمانهای نوروزی از جمله ما رو داشت چون نیمكتها جمع
شده بودند و كلاسها موكت داشت. حتی گاز و یخچال هم وجود داشت خود مدرسه هم
بامزه بود مثلاً دیوارها با كار دستیهایی كه از گیاهان خشك شده و یا
روزنامه دیواریهایی از گیاهان دارویی تزئین شده بود. آینههای قدی در
كلاسها و راهروها نصب شده بود و یك جدول ضرب بزرگ كه كل سطح دیوار داخلی
مدرسه را پر كرده بود. با خانواده سرایدار كه چند تا پسر و دختر داشت آشنا
شدیم. شب اونجا هم آسمون ستاره بارون داشت.
روز هشتم:
صبحانهرو در حالی میخوریم
كه داخل یك دبستان در ایرانشهر هستیم و تصمیم داریم تا ظهر اینجا باشیم و
قلعه ناصری و بازار رو ببینیم.
پسر سرایدار همراهیمون می
كرد، اون جلو و ما پشت سرش كوچه پس كوچههارو به سمت قلعه میرفتیم. میگفت
دانشجوی رشته كشاورزی هستم. جوون با ادب و فهمیدهای بود اما نگران!از
برخورد بد بعضی از همشهری هاش
می ترسید.پیشنهاد كرد زیاد از هم دور نشیم و هر جا میریم چند نفره
بریم. خلاصه یه چیزی میدونست.
قلعه مربوط به دوره قاجار
میشد وارد شدیم، آنچه پیش رو داشتیم زمین وسیع بایر با دیوار بلند قلعه كه
دور تا دورش كشیده شده بود. یك ساختمان كوچك در ورودی محوطه كه تبدیل به
موزه شده بود، اشیائی برای دیدن و یك ماكت كه بناهای مختلف یك قلعهرو نشون
میداد وقتی فهمیدیم ماكت مربوط به همین قلعه است تعجب كردیم! اینجا كه
هیچی نیست! راهنما توضیح داد یكی از شهرداران این منطقه در سال 1363 دستور
داده قلعهرو با بولدوزر صاف كنند به عبارتی به جز دیوار قلعه تمام بناهای
داخل قلعه رو با خاك یكسان كنند. حالا چرا نمیدونم. این بود كه ما به جای
یك بنای تاریخی از دوره قاجار جایی رو میدیدیم كه میشد تبدیل به زمین
فوتبالش كرد!
به همراهی پسرك روانه بازار
شدیم. چهرههای آشنا مردمی سیاه چرده با لباسهای بلوچی و خانومها با
لباسهای قشنگشون كه در بازار فهمیدم پارچههای كار شده،
جداگانه خریداری و در
مغازههایی كه تا سقف پارچه بودند به پارچههای سادهء رنگی دوخته میشه. تا
دلتون بخواد انواع گیاهان دارویی و یا دانهها، ساقهها، برگها و ریشههای
گیاهانی كه مصارف غذایی داشتند داخل گونی جلوی مغازهها چیده شده بود
.
مدل نشستن فروشندههای
دورگردی كه تو بساطشون یه چیزی برای فروختن پیدامی شدمنحصر به فرد بود .
چهار زانو نبودند در حالیكه دو تا پاهاشون عمودی تا شده بود با یك طناب
طوری بهم بسته بودند كه زانوها از هم فاصله كمی داشت .وقتی دلیلشو پرسیدم
گفتند صبح تا شب اینجا نشستهایم اینطوری كمتر خسته میشیم.
من و یكی از هم سفرهام از
بقیه جدا شدیم در راه بازگشت به مدرسه یك سیبزمینی گندیده نثارم شد بیشتر
از اینكه ناراحت بشم تعجب كردم. وقتی همگی از بازار برگشتیم، هر كسی یه
چیزی برای گفتن داشت. غیر از چیزهایی كه به سمتشون پرتاب شده بود از جفت پا
گرفتن، هل دادن، تا تعقیب و گریز با موتور و... انواع و اقسام و همه شاكی.
طفلك این دوست ایرانشهری كه
همراهیمون كرد. كلی خجالت كشیده بود تازه نزدیك بوده بره دعوا، و گلاویز
بشه كه نگذاشته بودند. خب هر شهری یه جوریه، اكثر اهالی اینجا خوب و معمولی
بودند اما آدمهای بیكاری كه با دیدن چند نفر غریبه شیطنتشون گل كنه كم
نبودند. توریست میخواد با فرهنگهای مختلف آشنا بشه، جاذبههای طبیعی و
تاریخی رو ببینه به این ترتیب سفر میكنه و در واقع پول رو از شهرها
به دورترین روستاها میاره. این رفت و آمدها به مرور انواع مشاغل رو
برای اهالی اون منطقه ایجاد میكنه ودرآمد هنگفتی كه چرخ زندگی تعداد زیادی
از مردم رو به گردش در مییاره هم در شهر و هم در روستا. سودی دو جانبه.و
اینها همه به جز منافع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ارزشمند ملی و بینالمللی
است. اگر همه اینو بدونند اونوقت شاید استقبال بهتری از توریست بشه، بگذریم...
براتون
از یه تكه رویای كاغذی بگم. قبل از رسیدن به دبستان از كنار درب نیمه باز
یك حیات سرخابی رنگ رد شدیم حیات خانه معلم بود، وارد شدیم پر بود از
بوتههای گل كاغذی. از هر طرف، شاخههای گلهای سرخابی رنگ میبارید چند روز
بود كه از این گلها زیاد میدیدیم اما اون بوتههای پر گل چیز دیگهای
بودند.
حدودهای ساعت 2 از دوستانمون
در مدرسه خداحافظی كردیم (پسری كه همراهیمون كرد و خانوادهاش) قرار بود
قلعه بمپور رو هم ببینیم ساخته دست ساسانیان. روی یك تپه بود داخلش خیلی
پیچ واپیچ بودو هر گوشه از قلعه چند نفری رو با موتور میدیدی . ما به
همراهی یكی از آقایون
گروهمون اومده بودیم و چون
احساس ناامنی میكرد زیاد نموندیم از تپه كه سرازیر شدیم به سمت اتوبوس
،اونها هم با موتورهاشون سرازیر شدند. وقتی برگشتم تا نمای كلی قلعهرو
ببینم، دو سه برابر اون تعدادی كه فكر میكردم، روی دیوارهای قلعه ایستاده
بودند و با نگاهاشون بدرقمون میكردند. اگر قرار باشه برای این قسمت از
خاطرات اسم بگذارم "سایه ترس در قلعه" عنوان خوبیه.
ساعت 3 بعد از ظهر نهار
خوردیم تا بم 6 ساعت راه بود ساعت از 9 شب گذشته بود كه به ارگ جدید بم
رسیدیم برای داخل شدن در ورودی نگهبان گفت به مناسبت ایام نوروز جشنواره و
مسابقه دارند خلاصه اینكه شلوغه و برای اقامت باید هماهنگی بشه بعد كلی
معطلی قرار شد خودمون بریم و اتوبوس جای دیگه پارك بشه اصلاً فكر نمیكردم
انقدر سرسبز و زیبا باشه با نردهكشیها، آلاچیقها زیباتر هم شده بود
امكانات خوبی مثل كافیشاپ و رستوران داشت و مسیرهایی كه پیست دوچرخهسواری
بود و... باز هم حال و هوای بودن در یك جزیره مثل كیش یا قشم! در بم!
چادرها رو بر پا کردیم.ساعت
از نیمه شب گذشته بود که بالاخره از سکوت،آرامش و سکوت شب اونجا دل کندم و
خوابیدم.
روز نهم
صبح زود طبق برنامه جمع و جور
کردیم که بریم ارگ قدیم بم .
افسوس
گاه من و همه دوستدارانش، "بم، ارگ بم"
وارد
بافت قدیمی شهر شدیم. گذشتن از كوچه پس كوچه های نیمه خراب و ردشدن از كنار
مردم رنج كشیده اش حتی هر ذهن غیر خلاقی رو هم به تصور وا می داشت.
تصور یك اتفاق، دقایقی كه با
سپری شدنش همه چیز تبدیل به خاطره شد. خاطره خانواده و عزیزانش، خانه و
سایهء امنش، نفسهای گرمش . . .
نگاه
ها بی ریا بود،موج بی صدای طوفان بود، گویا بود.
بالاخره رسیدیم به جایی كه
بعداٌ اسمش رو گذاشتم"" افسوس گاه من "" . جایی كه تا حالا از نزدیك
ندیدمش. موقعی هم كه داشتیم می اومدیم، فكر می كردم چیزی برای دیدن باقی
نمونده اما اشتباه می كردم!
خیلی چیزها برای دیدن، شنیدن،
بوئیدن و حس كردن وجود داشت. در میان تلی از خاك در خرابه سرایی ایستاده ام
و لرزش گوشه ای از سرزمینم كه به وسعتش تاریخ نقش بسته و به حضورش قدمت رو
حس می كنم.
من عظمت از دست رفته اش را
"می دیدم"،
صدای
فروریختن خشت دیوار ها را "می شنیدم"،
بوی
خاك به هوا برخاسته اش را
"می بوئیدم"
و
سایه سنگین افسوس را "حس می كردم" .
حتی تصور داشتن بنایی این
چنین كه هرگوشه ای از اون یك ورق از تاریخه لذت بخش و غرور انگیزه، اما حیف
كه این حس و این غرور برای من خیالی بود چون واقعاٌ تجربه اش نكرده بودم
چون دیر اومده بودم، خیلی دیر...
عظمتش رو به داربست كشیده
بودند و قدمتش رو بازسازی می كردند در واقع داشتند تاریخ رو دوباره می
نوشتند.
در هر
طرف كارگر ها مشغول كارند و تنها مسیر باریكی رو باز گذاشته اند. در حالی
كه راهی به جلو ندارم دورو برم كسانی هستند كه به اطراف اشاره میكنند و
راجع به بعضی از قسمتهایی كه قبلاٌ دیده اند، كنج و كنارهایی كه توش قدم
زدند توضیح می دند و سعی می كنند خاطره اش را به یاد بیارند. "
رنج از دست دادگی، دل به ویرانه دادن و
آوارگی،
خواهش
ذهن ها یادآوری، پاسخ دل ناباوری"
افسوس گاه من بم، ارگ بم.
از بین همهمه وجمعیت
بازدیدكنندهها، دستفروشها و انواع و اقسام نمایشگاههای صنایع دستی و
مواد غذایی و... اومدیم سمت اتوبوس، غافل از اینكه در محل پارك، در جا از
كار افتاده و حتی یك متر هم نمیتونه راه بیاد. در ضمن اتوبوسمون یك مشكل
دیگه هم داشت. تركهای ناشی از برخورد سنگها در شیشه جلو گسترده شده بود به
طوری كه دیگه خطرناك بود و باید تعویض میشد اما هر جائی كه میرفتیم شیشه
ای که اندازه باشه پیدا نمی
شد در نتیجه با تختههای چوب حالت داربست مانند درست كرده بودند تا از خم
شدن شیشه به داخل جلوگیری بشه خلاصه ظاهر اتوبوسمون خیلی آنتیك بود.
تلاشهای راننده و تعمیركار
از ساعت 11 تا 13:30 نتیجه نداد چون بیش از این نمیشد معطل بشیم تصمیم
گرفتند یه وسیله دیگه جور كنند و ما بریم جیرفت و هر وقت اتوبوس تعمیر شد
در مقصد بعدی، كرمان، به ما ملحق بشه. چه سفری! را به را اتوبوسو جا
میگذاشتیم و میگفتیم ما رفتیم بعداً بیا خودتو به ما برسون!
باز هم با یه كوله وسایل
ضروری از رانندمون خداحافظی كردیم و اینبار سوار یك ولوو شدیم، كه اتفاقاً
خیلی تروتمیز و مدرن بود... پرواز كردیم!
به نظرم درچنین
برنامه طولانی میطلبید هراز گاهی تنوعی هم به وسیله نقلیه مون
بدیم. اون از مینیبوس ووانت سواری این هم از این ولوی شیك.
به
سمت جیرفت راه افتادیم اوایل مسیر كه به مقایسه اتوبوس جدید با
اتوبوس دربه داغون خودمون گذشت. كولر، میز پذیرایی، صندلی هایی كه عقب و
جلو میشن و ... خلاصه كلی ندید بدید بازی درآوردیم و خندیدیم.
میبینید ،هر بلایی سرمون
میاومد باز هم انگار نه انگار، راه میافتادیم و با راه حل جدیدمون خوش
بود تا برسیم.
حدود 2 ساعت تا جیرفت راه
داشتیم. خسته بودم، خوابم برد. وقتی بیدار شدم فقط برای 5 دقیقه تونستم
مناظر اطرافم رو ببینم. منظره كوههای جبال بارز فوقالعاده بود.
رنگ بهرنگی گلها، رنگ سبز
سبزهها، سایه روشنها در پهنهء پستیها وبلندیها.
وقتی
فهمیدم بیش از 1 ساعته كه این جاده
رو از دل این صخرههای زیبا بالا و پایین میریم كلی به خودم غرزدم
كه چرا خوابم برده. البته بعد از جیرفت برای رسیدن به كرمان میبایست قسمتی
ازاین راه رو برمیگشتیم اما قطعاً اون موقع دیگه هوا تاریك بود و زیبائی
ها نه در زمین بلکه در آسمون و ستاره هاش معنا می شد.
ساعت
4 بعد از ظهر جیرفت بودیم. مجسمهها یی به ابعاد چند برابر اندازه
واقعی شون میادین این شهررو آراسته بودند، حال و هوای حضور در تمدنی چند
هزار ساله ...
قبلاً راجع به جیرفت چیزها یی
خونده بودم. اینكه قدمتش مربوط به 3000 سال پیش از میلاد مسیح است و اشیاء
عتیقه از طریق كاوشهای علمی و حفاریهای غیر مجاز قاچاقچیان در حوزه رودخانه
هلیل رود بدست آمده. اینكه كلمه جیرفت به دو معنا است زمین گود رفته و سیل
برده شده .
رسیدیم ،موزه كه چه عرض كنم
یه سالن. واقعاً اشیاء با ارزش ویترینها لیاقتی بیش از این داشت .مسئولین
موزه میگفتند چندین برابر آنچه میبینید در انبارهاست و جا نیست كه نمایش
داده بشن!!!
بعضی از موزه ها
آنقدر با شكوه و هنرمندانه طراحی شده اند كه بیش از اشیاء به نمایش درآمده،
روی بازدیدكنندگان اثر میگذارد، اما در اینجا، در این فضای محقر آنچه
توسط اجدادمان "هنرمندانه" خلق شده بود فضای محقر سالن را سنگین كرده بود
واقعاً سنگین. همون ثانیه های اول میشد حس بگیری، عمیق بشی و لذت ببری.
آنچه میدیدیم
اجسام و ظروفی بودند سنگی با اتیكت "سنگ صابون، حاشیه رودخانه بمپور، 3000
سال پیش از میلاد". از یك پیاله ساده گرفته تا اشیایی با اشكال پیچیده.
به شكل و شمایل
و نقشو نگار روی یكی از ظروف زل زده ام و از خودم می پرسم واقعاً با چه
انگیزهای با ابزارهای سادهء اون زمان، یك تكه سنگ رو انقدر تراش دادهاند
و انقدر روش كار كردهاند تا این اشكال را خلق كنند. چرا انقدر به خودشون
زحمت میدادند، در حالی كه برای هر خطی از این نقوش دقت و ظرافت
فوقالعادهای به كار رفته.
به
نظر من فقط یه جواب داره اینكه "زندگی ارزش اینو داره كه برای زیباتر شدنش
تلاش كنی، هنر به خرج بدی و موندگارش كنی
"
حركت به سمت كرمان
نزدیك پلیس راه بودیم كه راننده بهمون گفت بهتره كه نخوابیم و اونهایی هم
كه خوابند بیدار كنیم چون نیروهای گشت مییان بالا و اگر ببینند كسی چرت
میزنه یا رو صندلیاش دراز كشیده همه مسافرها رو بیدار میكنند، سئوال و
جواب میكنند و خلاصه اتوبوسرو میگردند و ... این برمیگشت به همون
شرایط امنیتی كه قبلاً هم یه چیزهایی براتون نوشته بودم به هرحال ما در
استان كرمان بودیم، یكی از استانهائی که دقت نظر بیشتر مأمورین را میطلبید.
این شد كه همگی صاف و صوف و
هوشیار نشستیم. بخیر گذشت...
در حوالی شهر كرمان سوار
اتوبوس خودمون شدیم. مسلماً تعمیر شده بود اما شیشهاش هنوز داربست داشت. 10
شب
كرمان بودیم. ضرورت اقامت در یك هتل و استفاده از امكاناتش احساس
میشد.برای همین سراغ مدرسه نرفتیم .مهمانسرای ایرانگردی و جهانگردی گفت جا
نداریم ماشالا ما هم كه یكی دونفر نبودیم، در حالی كه باید فكر جای
دیگهایرو میكردیم، یك سوئیت بزرگ كه قبلاً رزو شده بود كنسل شد. یكی از
همسفرهامون قبلاً راهنما
بودند و 8-7 سال تور به این هتل می آوردند و آشنائیشون با كاركنان هتل در
تصاحب این سوئیت بی تأثیرنبود. به هرحال شانس آوردیم چون تعداد مسافرانی
كه برای گرفتن اتاق چونه
میزنند و تلاش میكردند كم نبود و مهمتر از همه اینکه خیلی ترتمیزتر و
شسته رفتهتر از ما بودند!! هر چی باشه 9 روز در سفر بودیم اونم کمپی و از
هر نظر كه فكرش رو بكنید با روز اول فرق داشتیم.
ما
رهروان راه جنوب با اتوبوس خاکی و دربه داغون كه یه جای سالم تو شیشه جلوش
پیدا نمیشد و به زور 4 تا تخته پاره تا حالا روی سرمون خراب نشده بود!
وارد حیات مهمانسرا شدیم گرد سفر بر چهره داشتیم، با ظاهری نه خیلی آراسته،
در حالی كه اسباب اثاثیه از خودمون خاكیتر رو خالی میكردیم متوجه نگاه
های سئوالی و تعجیبی سایر مهمانهای مهمانسرا هم
بودیم. بعضی ها كه طاقتشون كم بود راننده و چندتا از همسفرها رو
دوره كردند و به باد سئوال گرفتند، از كجا میآیید، چند روزه توی راهید، از
كجاها رد شدیدو... بیشتر سئوالها مربوط به شیوه سفرمون بود. یه تعدادی
اونقدر ذوق زده بودند وهیجان جلوی چشمهاشونو گرفته بود که همونجا تصمیم
گرفتند سال دیگه همسفرمون بشن!
دیر وقت بود و رستوران
مهمانسرا در حال تعطیل شدن، باز هم آشنایی همسفرمون باعث شد آشپزخانه برای
ما كه حدود 30 نفر بودیم غذا آماده كنه، یهجوری كه گرسنه سر بر بالین
نگذاریم... راستی، چندتا چهره آشنا دیدیم آقای محمد علی كشاورز، علی
دهكردی و یكی دو نفر دیگه .باز هم رفتیم تو كیسه خواب ولی اینبار زیر سقف3
ستاره هتل!
روز دهم
در حالیكه وسایلمونرو به
اتوبوس منتقل میكنیم تا سوئیترو تحویل بدیم و بریم برای صبحانه با دیدن
12-10 نفر توریست آلمانی برگشتم به خاطره روزهای قبل سفر. با خودم گفتم
نگاه كن از اون سر دنیا با این هم تبلیغات افتضاحی
كه راجع به امنیت و شرایط توریستی ایران میشه باز هم یك عده حاضرند
خطر كنند، پا به هر گوشهای از كشورمون بگذارند تا تاریخ و قدمتشرو لمس
كنند، اونوقت ما خودمون...
بعد از صبحانه نوبت گشت وگذار
بود، كرمان گردی و رفتن به حمامهای معروف و بازارهاش اما قبل از همه طبق
معمول رفتیم مسجد جامع (قرن هشتم) همینطور كه درو دیوارهاشرو تماشا
میكردیم و به توضیحات معماری و تاریخیش گوش میدادیم، یه آقائی بهمون گفت
در كارگاه سفالگری مشغول بازسازی قسمتهای فرسوده است. ازش خواستیم كه نحوه
كارشرو به ما نشون بده ، اون هم قبول كرد و همگی به زیر زمین مسجد سرازیر
شدیم.
الگوهای كاغذی با نقش و نگاری
که رویش كشیده شده بود رو نشونمون داد. الگو و قطعهای سفال رو با هم مچ
كرد و توضیح داد كه چطور طرح رو به روی سفال منتقل میکنه، تکه های
كوچكتررو از قطعات سفالی جدا میكنه و دوباره در قالب اصلی جا میده درست
متل تكههای پازل كه در كنار هم قرار میگیرند تا طرح اصلی شكل بگیره،كاری
بسیار دقیق و ظریف و وقتگیر. وقتی هم که حاضر شدند ،طبق نقشه اصلی
روی دیوار نصب میشن. تكههای سفالی جدید به سبك و طرح قدیمی اونها
ودر نهایت بازسازی نقوش تخریب شدهء مسجد حاصل كار این مرد صبور بود.
رفتیم که حمامهای معروف
كرمانرو ببینیم. حمام گنجعلی خان، در ابتدا سردر این جا با نقاشی زیبای
عصر صفویه جلب توجه میكرد وقتی هم كه وارد شدیم دو بخش كاملاً مجزای
گرمخانه و رختكن. جالبی رختكن این بود كه به 6 غرفه تقسیم شده بود، هر غرفه
مخصوص یك طبقه اجتماعی میشد و مجسمههایی با ظاهر و لباسی متفاوت این
اختلاف طبقاتیرو نشون میدادند.جالب بدونید در بین شهروندان مختلف از جمله
روحانیون، سادات، عیان و ... طبقهای با نام اشرار هم وجود داشت
.
تا چند سال پیش اینجا در نقش
یك حمام دایر بوده و در حدود 60 ساله كه جنبه توریستی پیدا كرده
.
حمام وكیل یا بهتر بگم چای
خانه سنتی وكیل كه از بازدیدكنندگانش با فالوده كرمانی، بستنی ، چای،
قلیان و غذاهای محلی و موسیقی زنده سنتی پذیرایی میكنه. نیم ساعتی كه صرف
خوردن بستنی و ... كردیم از شنیدن اشعار معروف ایرانی و نوازندگی سنتور لذت
بردیم.
بعد هم تقسیم شدیم، عدهای
موزه سكه و بعضیها هم بازار. در نهایت حدداً 12 ظهر حركت كردیم. ساعت از 2
گذشته بود كه در بین راه در حوالی رفسنجان برای درست کردن نهار( یتیمچه)
ایستادیم. بعضیها صبر نکردیم و به محض اتراق ،تن ماهی و كنسرو رو ترجیح
دادیم. بماند اونهایی هم كه منتظر شدند تا غذا بپزه ناكام موندند چون بعد
از كلی معطلی بالاخره هم نپخت ودر واقع همگی به خوبی خودشون به خاطر
انتظاری كه كشیده بودند خوردنش!
یهسر بزنیم به روز اول، شبی
كه در یزد بودیم. یادم مییاد خیلی دلمون میخواست سوغاتی بخریم و چون
نمیشد شیرینی و خوردنیهای دیگهرو 11 روز حمل كنیم از راهنما قول گرفتیم
در بازگشت، دوباره در یزد توقف كنیم اما از اونجائیكه طی مدت سفر به دلایل
مختلف زمان هائی از دست رفته بود و كمی از برنامه عقب بودیم، یزد رو رد
كردیم کلی هم غر زدیم ها اما واقعأ نمی شد.
به راهمون ادامه دادیم و 11
شب رسیدیم میبد. برای اقامتمون یه حسینیه جور شد.بزرگ بود و پردهای اونرو
دو قسمت میكرد با
آشپزخانهای پر از ظرف و ظروف و استكان نعلبكی و... كلی ذوق كردیم.
به خصوص كه اون دست خیابون
كاروانسرا رو داشتیم.
همون شب برای دیدنش رفتیم به
جز ورودی كه به حیات باز میشد بقیه قسمتها بسته بود. طبق معمول سعی كردم
حس بگیرم. آرامش شب، تاریكی هوا، نسیم ملایمی كه می وزید وسکوتی که بر فضا
حاكم بود به تخیلاتم كمك میكرد...
تصور اینكه سالها پیش در دل
كویر خشك به غیر از خشت و خاک این بنا،امارت دیگری به چشم نمیخورد.
تصوركاروانهایی كه خسته از طی طریق زیر سوز گرمای هوا، روی شنهای داغ،به
اینجا پناه می آوردن و به كنج و كنارش تكه میزدند و خستگی راهرو به سایه
دیوارههای سر به فلك كشیده اش میسپردند.تصور بارهایی كه خالی میشوند،
اسبهایی كه تیمار میشوند، شترهایی كه لمیدهاند و دهان میجنبانند و
مردمی كه در تكاپو و رفت و آمدند.
نبش كوچه در فضایی باز و
نسبتاً بزرگ دنیائی از انواع ظروف سفالی داشتیم كه اتفاقاً فروشندهاش اون
موقع شب هنوزنرفته بود.
انگار نه انگار كه
دیروقت رسیدیم تا نیمه های شب در حال بازدید و خرید بودیم. بالاخره
خوابیدیم به عشق اینکه صبح زود قبل از رفتن دوباره کاروانسرا و کوچه باغهای
اطراف رو ببینیم.
روز یازدهم(روز آخر)
بعد از صبحانه بلافاصله
،رفتیم سراغ كاروانسرا حالا دیگه كاملاً باز بود و ما تونستیم همه جاشو
ببینیم. جایی كه برای استراحت مسافران بود،استبلها و... بعضی از قسمتها
تبدیل به موزه، كافیشاپ و رستوران شده بود. به راحتی میشد به قرنها پیش
برگردی، زمانی كه بنای خشتی اینجا در دل كویر و با حضور كاروانها معنا
میشد.
چاپارخانهرو
هم كه كنار كاروانسرا بود دیدیم.
من و یه چند نفر دیگه یه
سرهم به كوچه پس کوچه های طراف
زدیم.
كوچه باغها با همون حالو
هوای قدیمی ، دیوارهای كاهگلی و شاخههایی كه از روی اونها به داخل كوچه
سرك میكشید،آپارتمانهایی كه نوسازند، اما به رنگ كاهگل طوری كه نوساز
بودنش با ظاهر سنتی و بافت قدیمی شهر تناقص نداشت. به طور كلی به خاطر بودن
در میبد حس خیلی خوبی دارم، حس خوب سكوت، آرامش، حضور در محیطی كه قدمتشرو
دوست داره و حفظ كرده.
همگی به خاطر ساعاتیرو كه در
میبد گذروندیم خوشحال بودیم همین قدر بهتون بگم
که خیلیها تصمیم گرفتندخیلی زود به میبد برگردند و حداقل دو سه
روز حسابی همهجاشرو بگردند.
باید فوری جمعو جور میكردیم
و راه میافتادیم حیف كه فرصتی برای بیشتر موندن ودیدن نداشتیم. حولو حوش
هشت ونیم صبح بود كه بالاخره به سمت تهران حركت كردیم...
در راه بازگشت به خانه هستیم.
ساعاتی رو که در اتوبوس ودر کنار دوستانم هستم، ساعات پایانی یه سفر
طولانیه با همه ماجراهاش.با هم بودنها، با هم دیدنها، خندیدنها، افسوسهائی
که خوردیم، حسهائی که گرفتیم، تشکر... تعجب... هیجان... ترس...
یادم می یاد با دیدن منظره
زیبائی که منو در خلقتش، در لحظه دیدنش، غرق می کرد از ته دل، از اعماق
وجودم از خدا تشکر می کردم.
تحسین، وقتی در کنار فضائی،
بنائی ایستاده ام و در واقع نتیجهء دلسوزیها وعشق هم وطتنم
رو برای حفظ و ارتقای اون مکان حس می کردم.
بر عکس تعجب از بی توجهی ها
وکم کاریها در حفظ ارزشهای طبیعی و فرهنگی کشورم. یادمانهای تاریخ.
زیباهائی که طبیعت بر جا گذاشته...
شگفت زده می شدم از اجدادم،
انسانهائی که چند هزار سال پیش زندگی میکردند. از دقت و ظرفتی که در خلق
اثری به کاربرده اند و نتیجه اون سادگی و زیبائی
اعجاب انگیزش بود که با هنرمندی در هم آمیخته شده بود.
ترس رو اون موقعی حس کردیم که
نا امنی رو تجربه کردیم.
و هیجان، وقتی با دقت نظر و
کنجکاوی های مأمورین مواجه می شدیم. اوج این هیجانات دو بار بود یکبار
نرسیده به بم وبار دیگه حوالی مهریز که متوقفمون
کردند،همه پیاده شدیم تا یه مأمور خبره به کمک سگی تعلیم دیده وخبره
تر اتوبوسو زیرو رو کنند.
هر لحظه از اون روزها یه حس و
یه رنگ متفاوت داشت.
به همسفرام نگاه می کنم. یه
عده پکرند، ساکتند، به صندلی شون چسبیده اند، به جاده خیره شده اند.
بعضی ها چشمهاشونو رو هم گذاشتند یا خوابند
یا با چشمهای بسته به تصوراتشون
کمک میکنند، گذشته یا آینده؟
یه عده مشغول نوشتن هستند.
چندتائی به صفحه دوربینشون زل
زده اند. عکسهارو پس و پیش می کنند. لحظات ثبت شده رو مرور میکنند.
وبعضی هامون تلاش میکنیم از
اوقات باقی مونده، از با هم بودن لذت ببریم گپ میزنیم، با بچه ها بازی
میکنیم.
در لابه لای این حال و هواهای
جورواجور مراسم تشکر و اهداء یه هدیهء کوچیک به راهنمامون به پاس زحماتی که
برای لحظه به لحظه این سفر کشیدند رو، جا بدید. همین طورتشکر از کاپیتان که
سکان به دست، طوفانها! و به گل نشستنها! رو پذیرا بود وبا مهارت موانع رو
از سر راه بر می داشت.
حدودأ 9 شب به جمع خانوادها
،استقبال کنندگان! و منتظرانمان! پیوستیم. البته طفلکی ها قبل از هر چیز از
نمای اتوبوس، شوکه شده بودند چرا که ناملایمتی های زیادی رو بر چهره
داشت(به خصوص شیشه شکسته جلو) و بعد هم با دیدن پای شکسته لیدرمون یه شوک
دیگه بهشون وارد شد!
اما خب چهره های خندان و پر
انرژی ما ثابت می کرد این
پایان یه سفرمهیج و پر ماجراست. پایان خوش تعطیلات طولانی نوروز و
البته یه شروع دوباره در سال جدید...
سفرها و ماجراهای جدید...
از اینكه حوصله كردید و تا
اینجا رو كلمه به كلمه خوندید ممنون، همین طور تشكر می كنم از دوستمون سحر
بشارتی كه حوصله كرده وتا اینجارو حرف به حرف تایپ كرده ،دوست خوبم ممنون.
عاشق اما عاقل، شاد اما دلسوز
باشید.
"مریم
عالی فرد" (خاطرات نوروز 86)
|