|
سفر ترکیه
يكي از برنامههاي جالبي كه مؤسسة «اكوتور» اجرا كرد، سفر تركيه بود. از
اون سفرهاي 12 روزة زميني كه با كمترين هزينة ممكن، بيشترين بازديد و گشت
و تفريح ارائه شد. امكانات هتل و غذا در حد معمول بود. نه خيلي كم، نه خيلي
زياد ولي به جاش تو 12 روز، تقريبا بيشتر شهرهاي تركيه و بخشهاي ديدني اين
كشور رو ديديم.
چند روز قبل از حركت هم يه جلسة توجيهي تو مؤسسه تشكيل شد. تو اين جلسه
راهنماي تور، دربارة برنامههايي كه تو اون 12 روز قرار بود اجرا بشه،
صحبت كرد و اينكه چه شهرهايي مورد بازديد قرار ميگرفت و با چه شرايطي
امكان داشت برنامهها رو اجرا كرد.
و بالاخره روز پنجشنبه، 18 شهريور، ساعت يك نصفه شب، سوار اتوبوس شديم و
راه افتاديم و خونهها و خیابونا رو پشت سر گذاشتيم و افتادیم تو اتوبان
کرج و قزوین و همدان و زنجان رو هم که رد کردیم، دیگه صبح شده بود.
وسط راه صبحانهای و بگو و بخندي و دوباره كه راه افتاديم، تو جادة تبريز
بوديم و نزديك ظهر از كنار تالاب «قوري گل» رد شديم و چه درياچة قشنگي بود.
يه سطح آبي آبي وسط يه بيابون بي آب و علف و بين دو تا كوه بزرگ.
تالاب «قوري گل»
اين درياچه، يكى از تالابهاى بينالمللى، نزديك شهر
تبريز و تو استان آذربايجان شرقيه. درياچة «قورى گل»، ۱۸ كيلومترى شمال غرب
بستانآباد و حدود ۴۵ كيلومترى جنوب شرقى تبريزه و فقط از جادة اصلى تهران-
تبريز ميشه رفت اونجا.
اين درياچه براى تعداد زيادى از پرندههاى
مهاجر آبزى و حمايتشده يه زيستگاه ملى و بينالمللى به حساب مياد. آب اين
درياچه شيرينه و ارتفاعش از سطح درياى آزاد، هزار و 890 متره و دو كيلومتر
طول و ۷۵۰ متر عرض داره. وسعتش هم ۱۲۰ هكتاره. در ضمن «قورى گل»، پناهگاه
گونة در حال انقراض اردك سرسفيده.
ما ظهر از كمربندي شهر تبريز گذشتيم و چه شهری بود! بزرگ و تمیز و مدرن با
یه عالمه برج و آپارتمان شیک.
براي ناهار رفتيم يه رستوران - باغ خيلي بزرگ و باصفا با انبوه درختهای سبز
و نهر آب و هوای خنک و نشستيم دور تا دور سه ميز بزرگ، وسط گل و گياه و زير
ساية درختهاي چنار و بيد. ظهر جمعه بود و مردم، گُله به گُله با زن و بچه و
مادر و خواهر و عموها و عمهها مياومدن و روي تختها و نيمكتها مينشستن و
اما از بگو و بخند خبري نبود.
چند تا ويژگي مردم اين منطقه برام جالب بود: اول اينكه كل يه فاميل تو
گروههاي 20 – 15 نفري براي تفريح و گشت و گذار مياومدن و دوم اينكه از اين
جمع عظيم انساني، كوچيكترين صدايي درنمياومد. نه بگو و بخندي، نه حرف و
صحبتي. خيلي خشك و جدي كنار هم مينشستن و ناهارشون رو ميخوردن و ميرفتن
و ديگه اينكه خيلي تميز بودن.
ما بعدازظهر از ارومیه و دریاچة بزرگش گذشتيم و افتادیم تو جادة بازرگان و
رفتیم طرف مرز «سِرو» و ساعت 7 شب مرز بودیم.
از ارومیه به طرف مرز، دو طرف جاده فقط و فقط کشتزار
بود و خونههای روستایی. خونههایی که به همه چیز شباهت داشت، غیر از خونه.
بیشتر شبیه آغل گاو و گوسفند بود. یه چهار دیواری سه متر در سه متر کاهگلی
با یه سوراخ سیاه تو دیوار، مثلاً پنجره و يه در چوبي زوار دررفته و
انبوه کاه و علوفه که روی دو سه تا الوار چوبی
روی سقف ریخته بودن. درست کنار این آغل
_ خونهها،
کشتزارهاي وسیعي تا افق گسترده شده بود و
مردای دهاتی که با کلاه نمدی و لباس و جلیقه رو زمین کار میکردن و زنها كه
با لباس محلي و روسري رنگي اين ور و اون ور ميپلكيدن.
و فقر، فقر، فقر و بدبختی و نکبتی بود که تو این دهات دم مرز جولان میداد.
مردمي که به کمترین امکان رفاهی قانع بودن. زندگی میکردن فقط برای اینکه
نمیرن و خونههای توسری خوردۀ سرهمبندی شدهای که عین مریضهای جزامی، صورت
و ریخت و قیافهشون از هم پاشیده بود. منظرۀ وحشتناکی بود.
از مرز «سِرو» تا شهر «وان»
تو مرز حدود سه ساعت معطل شدیم تا معاینة پزشکی بشیم و گذرنامههامون رو
یکی یکی کنترل کنن و مُهر بزنن و بذارن بریم و سالن گمرک ایران که عین
مریضخونههای دهات، پر از همهمه و شلوغی و دودهاي بود که از در و دیوار
میریخت. ولی همینکه وارد سالن گمرک ترکیه شدیم، اولین چیزی که به نظرم
اومد، سالن تمیز، تمیز، تمیز و پر نوری بود که هر طرفش رو نگاه میکردی، در
و دیوار و کف سالن میدرخشید.
بالای سالن عکس آتاتورک رو زده بودن و همة آدما، از
کسی که معاینة پزشکی میکرد تا کسی که
مُهر میزد، با لبخند بهمون خوشامد گفتن.
میدونم که همة این ژستهای مؤدبانه برای جلب گردشگره که احتمالاً خود ما
ایرانیا هم همین که یه خارجی ببینیم، بهترین چهرهمون رو بهش نشون میدیم.
و
از مرز راه افتادیم طرف شهر «وان» و اینجا هم همچنان پر از خونههای
روستایی بود و پر از کشتزار. اما چه تفاوت فاحشی بین روستاهای جزامزدۀ
ایران بود و روستاهای ترگل ورگل ترکیه. خونههای شیک سبک اروپایی با
شیروونی سرخ و دیوارهای سیمانی محکم و پنجرههای بزرگ و ایوون و اون وقت چه
رنگهایی!! هر خونهای، یه رنگی بود. سبز، سرخ، زرد، آبی و جالب اینکه
روی پشت بوم تمام اين خونهها، یه دستگاه بزرگ
جذب انرژی خورشیدی گذاشته بودن و دو تا ماهواره كنارش و جلوي هر خونهاي،
يه ماشين مدل جديد نوي نو پارك شده بود و كنار این دم و دستگاه صنعتی و
شهری، یه کشتزار بزرگ و باغ و رودخونه و خلاصه همه چیز با هم.
و ساعت سه نصف شب رسيديم شهر «وان» و اتوبوس از
دروازۀ قدیمی یه قلعه رد شد و رفت اون طرف دیوار قلعه و ما بالاخره رسیدیم
به جایی که میشد بهش گفت شهر و استراحت كوتاهي و
9 صبح که بیدار شدیم، اول رفتیم تو شهر بگردیم
و بعد قلعة «وان» رو ببینیم.
شهر «وان»
اين شهر با مساحت 19 هزار و 69 كيلومتر تو جنوب شرقی ترکیه است و مرکز
شهرستان «وان» به حساب مياد. زمينهاي كشاورزيش خيلي كمه و مهمترين بخش
صنايعش هم کارخانجات توليد سيمانه.
اسم شهر «وان» تو متون و کتيبههای تمدن اورارتوئی
TEŞUBA
ذکر شده. در واقع اين عنوان با اسم
ربالنوع اورارتوئی يعني
«Tu-us-pu-ae»
در ارتباطه. اورارتوها بعدها نام
viaina
رو روي اين شهر گذاشتن که در طول زمان به
vaina
و
van
تبديل شد.
اين شهر قدیمی در سال 1543 میلادی به تصرف ترکهای
عثمانی دراومد و
در 1918 میلادی به وسيلة روسها تصرف شد که
دوباره بعد از
مدتی اون رو به ترکیه برگردوندن.
دریاچة «وان»
اين درياچه، مشرق آسیای صغیر، تو فلات ارمنستان و نزدیک مرز ایرانه. سه
هزار و 690 کیلومتر وسعت داره و عمقاش هم کمه و از 100 متر تجاوز نمیکنه.
قلعة «وان»
اين قلعه مربوط به تمدن اورارتوئيايه و به وسيله
«sarduni
»
اول، پادشاه تمدن اورارتوئی ساخته شده و مرکز ادارة کشور بوده. اورارتوها
300 سال تو این قلعه و منطقة «وان» حکومت کردن و حکومتشون هم چهارهزار سال
پیش توسط ارمنیها منقرض شد. مادها از معماری اورارتویی خیلی تأثیر گرفتن.
مثلا گور – دخمههاشون کاملاً متأثر از معماری اورارتوييایه. حتی آداب و
رسوم و زبان مادی هم از اورارتوها گرفته شده. اين قلعه، مسجد، پادگان،
چاههای آب، انبارها و مغازههايی رو در بر ميگيره.
دیوار قلعه هم بین دو قسمت شهر فاصله انداخته. قسمت اداری و تجاری و شیک
شهر، بیرون دیوار قلعه است و بافت قدیمی و سنتی شهر که شامل بازار و حمام و
بناهای تاریخی میشه، داخل دیوار قلعه قرار داره..
اما خود شهر به نظرم خیلی ساده و ابتدایی بود. یه چیزی شبیه شهرستانهای
خودمون با خیابونهای تنگ و باریک و تو در تو و عجیب شلوغ و مغازههای کوچیک
و بزرگ کیپ هم که بیشتر اجناس محلی میفروختن و تک و توک فروشگاه شیکی هم
پیدا میشد که لباسهای آنچنانی میفروخت یا دکور آنچنانی داشت و جمعیت
انبوهی از ترکیب عمله و کارگر و کشاورز و دهاتی و گاهگداری مرد یا زن شسته
رفتة شیک کیف به دستی. جالب اینکه تقریباً بیشتر زنها و دخترایی که تو این
شهر دیدم، همه روسری و چارقد بلند سرشون بود و لباس محلی کاملاً پوشیده
داشتن و 6 – 5 نفری با هم راه میرفتن.
ما از «وان» راه افتادیم طرف کلیسای «آکدامار» که توی
یه جزیرۀ نسبتاً بزرگ، وسط دریا بود. برای رفتن به جزیره باید سوار
کشتیهایی میشدیم که کنار بندر لنگر انداخته بودن و چه منظرۀ قشنگی بود. یه
کشتی سفید توریستی با دماغة بلند و عرشة چوبی و پنجرۀ کابین کاپیتان كه زیر
آفتاب گرم و روشن و روی سطح شفاف و آبی و خنک و خروشان دریا ميدرخشيد.
و بچهها كه درست روي دماغة كشتي نشسته بودن و يكي از همسفرا كه تار ميزد
و ميخوند و همه باهاش همنوا شده بودن و دست ميزدن و ميخنديدن و آفتاب
كه اون وسط پا ميكوبيد و ميرقصيد.
جزیره يه تپة پوشيده از درختها و گیاههای مناطق خشک بود با یه کلیسای آجری
قدیمی و کارگرها تمام کلیسا رو داربست زده بودن و کار میکردن و نذاشتن توی
کلیسا رو ببینیم.
حال و هوای جزیره، بناي قديمي كليسا، سکوت عمیق و هوهوی بادی که از بین
درختها میگذشت و سطح آبی و شفاف درياچه که دور تا دور جزیره رو گرفته بود،
يه جور تقدس رو تداعي ميكرد. اما خود کلیسا:
کلیسای «آکدامار»
این کلیسا در فاصلة سالهاي 921 – 915
میلادی به وسيلة «BishopManuel»
و زير نظر پادشاه
Gagik
ساخته شد ولی از زمان قتل عام ارامنه کاملاً متروکه شد. كليساي «آكدامار»
از نظر هنر مسيحي دورة قرون وسطي اهميت زيادي داره و آجرهاي سرخ رنگش،
تقابل مشخصي با رنگ آبي دريا داره. در ضمن، ديوار كليسا از سنگهاي مستطيلي
برشخورده ساخته شده كه روي دو رديف پاية سنگي قرار گرفتهان. اين سبك
معماري، مختص هنر ارمنيايه. براي كم كردن پهناي كليسا، سنگهايي كه تو
طبقات بالاتر بنا بهكار رفته، بيشتر برش خورده و كوچيكتر شده. در ضمن،
سنگهاي كليسا از
Aghznik
تو شمال دياربكر آورده شده و براي اينكه زلزله نتونه آسيبي به كليسا بزنه،
سنگها رو با اندازههاي مختلف تو يه رديف چيدهان.
اطراف گنبد مركزي كليسا، يه گل شبدر چهار برگي (شبدر سه تا گلبرگ داره) به
صورت ضربدري طراحي شده (يعني دوتا گلبرگ يه طرف گنبد و دو گلبرگ ديگه، طرف
ديگة گنبد). گنبد مركزي هم چهارگوش و زاويهداره و به وسيلة چهار تاقچه و
تورفتگي احاطه شده. یکی از نقشهای جالب روی سر در کلیسا، تصویر آدم و حواست
وقتي که از بهشت رونده شدن.
ما بعدازظهر همون روز، راه افتادیم طرف شهر «بین گُل» و هنوز نرسیده بودیم
که شب شد. برای همین بین راه تو شهر «تاتوان» رفتیم یه رستوران که چیزی
بخوریم و بچهها بیرون رستوران صندلی گذاشتن و دور هم جمع شدن و یکی از
همسفرا تار میزد و ميخوند و بچهها و خيلي از آدماي اون اطراف جمع شده
بودن و با تحسين به نواي تار گوش ميكردن.
چند ساعت از شب گذشته رسیدیم «بین گُل» و صبح فرداش رفتیم مسجد جامع شهر رو
ببینیم.
شهر «بينگل»
اين شهر در فاصلة
144 كيلومتري شرق «الازيگ» قرار گرفته و دور
تا دورش با رشتهكوههايي به ارتفاع سههزار متر احاطه شده و بين كوهها هم
يه عالمه درياچة يخگرفته و يخچالهاي طبيعيه. براي همين، اين شهر رو به اسم
شهر هزار درياچه هم ميشناسن. اين شهر در زمان اورارتوها ساخته شده و مدتها
تحت حكومت اونها بوده ولي بعداً سلجوقيها و بعد از اونها عثمانيها شهر رو
به تصرف خودشون درآوردن. شهر «بينگل» كوچيكه ولي امكانات خوبي براي شكار و
ورزشهاي زمستوني داره.
مسجد جامع «بينگل»
مسجد جامع اين شهر، یه مسجد خیلی بزرگ از سنگ سفید با
یه گنبد مركزي و
ایوون سرتاسری و ستونها و طاقهای هلالی بلند
وسط یه باغ بزرگ و سرسبزه. بر خلاف مساجد ایران که توی صحن سنگی بنا ميشن،
همة مساجد ترکیه بدون استثنا توی باغ ساخته شدن.
ما همون روز راه افتادیم طرف شهر «الازیگ» و بین راه از دریاچة «کِبان» و
سد «کِبان» هم رد شدیم. دو تا چیز توي ترکیه خیلی زیاده: یکی دریاچه است،
یکی هم مسجد. اما شهر «الازیگ»:
شهر «الازیگ»
اين شهر توي يه دشت، نزديك كوههايي به ارتفاع هزار و 20 متر قرار داره و با
يه عالمه باغ و تاكستان احاطه شده. اسم قبلي شهر «هارپوت» بوده. «الازيگ»
داراي قديميترين تاريخ و تمدن شرق آناتولي و در عين حال نظاميافتهترين
شهر منطقه است و امروزه مركز داد و ستد محصول كشاورزي و احشامه و 270 هزار
نفر هم جمعيت داره. در ضمن این شهر، قسمتی از جادۀ ابریشم بوده.
اين شهر دوتا سد داره به اسمهاي «كِبان» و «كاراكايا» كه روي رود فِرات
ساخته شدهان و يه درياچة مصنوعي هم هست به اسم درياچة «كِبان» كه تمام
مزارع و زمينهاي اطراف رو آبياري ميكنه.
شهر بعدي،«کایسری» بود. همون قیصریة خودمون. شب تو هتل خوابیدیم و هوا هم
خیلی سرد بود.
شهر «کایسری»
این شهر، غرب «کاپادوکیه» و تو آناتولي مركزي قرار داره و درست پاي يه كوه
آتشفشاني كه سه هزار و 916 متر ارتفاع داره، گسترش پيدا كرده و مرکز نساجی،
فرش و گليم تركيه است. این شهر دو هزار سال پيش از ميلاد، مركز تجاري قوم
«هیتیتی» بوده.
از زمان سلجوقی هم کلی بنای قدیمی تو «كايسري» باقي مونده، مثل کاروانسرای
سلجوقی تو شمال شرقی شهر كه به دستور علاءالدين كيقباد تو قرن 13 ميلادي
ساخته شده. سلجوقیها در 1804 تو این شهر حکومت میکردن ولی در 1243 توسط
مغولان منقرض شدن و بعدش شهر به تصرف عثمانیها دراومد.
مجموعه بنای «هناط خاتون»، همسر علاءالدین کیقباد سلجوقی، يكي از مهمترين
بناهاي تاريخي اين شهره.
مجموعه بنای «هناط خاتون»
«هناط خاتون» زنی بوده از جزیرة «آلانیا» و همسر
علاءالدین کیقباد. اين پادشاه بعد از مرگ همسرش
اين مجموعه بنا رو به ياد او میسازه که شامل
مقبره و مسجد و حمام بوده. کل مجموعه بنا، از سنگ خاکستری خیلی محکم ساخته
شده. یه چیزی شبیه قلعه و سردرش کاملا به سبک معماری سلجوقیه. یه حیاط سنگی
داره و یه طرف ورودی مسجد، مقبرۀ پدر و نوۀ هناط خاتونه. مسجدش هم خیلی
معمولیه و جالب اینکه یه طرف مسجد، مردم نمازشون رو میخوندن و
طرف دیگه، توریستها برای خودشون ولو بودن.
آرامگاه «هناط خاتون» بیرون از این مجموعه است. یه بنای گرد استوانهای کم
ارتفاعه با یه گنبد سبک سلجوقی.
حمام «هناط خاتون» هم خیلی قشنگه و جالب اینکه مردم هنوز ازش استفاده
میکنن. اين حمام درست کنار مجموعه بنای هناط خاتونه و جلوی سردر ورودیاش،
یه داربست پر از برگ مو درست کردهان. پايين پلههاي وردي، یه راهروي باريك
و طولانيه و بعد هم یه محوطه نسبتاً بزرگ و یه حوض چند ضلعي و بینه و بقیة
قسمتها. جای قشنگیه.
ما همون روز راه افتادیم طرف «آوانوس». اين شهر بسيار زيباست. يه جايي شبیه
دهکدههای یونانی و ایتالیایی و چنان آرامش و سکوتی تو شهره که آدم دلش
میخواد فقط بشینه و به سکوت گوش کنه.
شهر «آوانوس»
اين شهر، جزوی از منطقة «کاپادوکیه» است و در كنار يه رودخونة سرخ رنگ به
اسم
Kizilirmak
ساخته شده. خاك منطقه كه سرخ رنگه و براي سفالگري خيلي مناسبه تو آبهاي اين
رودخونه تهنشين ميشه. اين خاك، آوانوس رو براي قرنها تبديل به شهر سفالگري
تركيه كرده. خيابون اصلي اين شهر پر از فروشگاهها و كارگاههاي بزرگ و
كوچيكه كه يه عالمه كاسه و بشقاب و گلدوناي گردن باريك و ديس و ليوان سفالي
ميفروشن.
این شهر دو هزار و 500 سال پیش ساخته شده و بعدها به
تصرف کوروش هخامنشی دراومده و جزو يكي از ايالات يا ساتراپهاي ايران شده.
مردم اين شهر،
موقع عیدها و جشنها و مراسم برای پادشاههاي
هخامنشی هدیههای زیادی میبردن که هنوز هم تصویرشون با لباسهای خاص روی
سنگهای تخت جمشید
از جمله راهپلة سنگي توي موزة ملي ايران باقي
مونده.
تو این شهر، یه میدون خیلی قشنگه و وسط میدون یه آلاچیق چوبي درست كردهان
که توش مجسمة سفالی یه مَرده که داره سفالگری میکنه و روی پایة سنگياي كه
مجسمه روش گذاشته شده، تصویر یه زنه که داره قالیبافی میکنه. مجموع این
دوتا مجسمه نماد این شهره. سفالگری و قالیبافی. یه طرف میدون هم یه مسجد
خیلی قشنگ سنگی سفیده.
ما بعد از اینجا راه افتادیم طرف «زِلوه» و سر راه کلی دودکش جن دیدیم..
«دودکش جن»
«دودکش» جن، یه سری سنگ بزرگ استوانهایه که یه سنگ کوچيکتر مثل یه سقف
کوچیک به صورت افقی روش قرار گرفته. میگن به خاطر اعمال فرسایشی مثلاً از
یه کوه، یه چنین چیزی باقی مونده..
شهر «زِلوه»
«زِلوه» یه جاییايه شبیه کندوان خودمون. يه شهر سنگي تو جادۀ «آوانوس» كه
10 كيلومتر با شهر «گورمه» فاصله داره و تا همين اواخر هم مردم تو خونههاي
سنگياش زندگي ميكردن.
موزۀ روباز «گورمه»
اين موزه در اصل يه شهر سنگي خيلي قديميايه با يه
عالمه خونة صخرهای تو دل کوه با راهروها و دالانهاي تو در تو
و حتي راهپلههاي تنگ و باريك، درست مثل
اینکه آدم وارد عصر حجر شده. كل محوطة باستاني، دو كيلومتر وسعت داره و با
خريدن بليط ميشه توي محوطه گشت زد و حتي توي اون خونههاي سنگي رو ديد. در
ضمن جنس كوههاي اين منطقه و اين خونهها از سنگ آذرینه و خیلی خوش تراشه
ولی محکم نیست و زود فرسایش پیدا میکنه.
جالب اینکه روی دیوار و سقف يكي از اين خونهها،
نقاشیهایي از دورۀ بیزانس با تهرنگ سرخ و طلايي
باقي مونده.
شهر
«گورمه»
ما بعد از اینجا رفتیم شهر «گورمه». یه شهر سنگی
بسیار زیبا که کف تمام خیابوناش سنگفرش خیلی قدیمیايه و من در کل بیشتر
از یکی دو تا ماشین تو این شهر ندیدم. وسعت
شهر شاید به اندازۀ شهرک غربه، شاید هم کوچیکتر. شهر خیلی بزرگی نیست اما
عین یه تیکه از بهشته. جمعیتش خیلی کمه و خیابونهاش بزرگ و دلبازه.
همة بناهاي شهر از سنگ سفيد ساخته شدهان و
خونهها هم شیروونی سرخ یا قهوهای چوبی دارن
و ديوار سنگي سفيد و
پنجرههای چوبی دو لنگة بزرگ و یه فضای چوبی
باریک جلوی پنجره و روش پر از گلدون گل و زیر بعضی خونهها هم دالانهای
سنگیايه که دو تا خیابون رو به هم وصل ميكنه.
شهر پر از کافه و رستورانه. از اون کافههایی که یه عالمه میز و صندلی تو
پیاده رو ميذارن و روی هر میزی هم یه رومیزی سفیده و یه شمع و بالای هر میز
و صندلی هم یه چتر بزرگه. رستورانهاش درست مثل غار ميمونه. یه فضاي سنگی
تو دل کوه با يه بالکن خیلی بزرگ رو به افق وسيع و روی این بالکنها میز و
صندلی و چترهای بزرگ سفید.
یه مسجد بامزه هم تو این شهر هست. یه کوهه که بیچاره اینقدر فرسایش شده،
چیزی ازش نمونده. بیشتر شبیه یه استوانة تیزه با یه عالمه سوراخ سیاه تو
دیوارهاش مثلاً پنجره. بیشتر شبیه تنة درختیایه که دارکوب نوک زده باشه.
منطقة بعدی که دیدیم «کایماکلی» بود.
«کایماکلی»
«کایماکلی» یه شهر زیرزمینی در 50 كيلومتري جنوب «گورمه» است. هزار و 800
سال قبل از میلاد مسیح ساخته شده و قوم «هیتیتی» توش زندگی میکردن و تا
مدتها بعد، هر وقت جنگ و کشت و کشتار بوده، مردم به اين شهر زيرزميني پناه
ميبردن. تو زمان پادشاههاي سلجوقی که صلح و آرامش همه جا حاکم بوده، اینجا
متروک شد ولی تو دورۀ عثمانیها و همزمان با قتل عام ارامنه، خيلي از
ارمنیها به اینجا پناه آوردن.
«كايماكلي»
در اصل يه شهر هشت طبقة زيرزمينيايه كه فقط
چهار طبقهاش براي بازديد عموم بازه و حدود 20 هزار نفر هم توش زندگي
كردهان. هزارتا دالان تو در تو داره و اگه از رو فلش حرکت نکنیم، واقعا گم
میشیم و سیم کشی برق هم داره و همه جا روشنه. توی این شهر یه عالمه سنگ
آسیا برای آرد کردن نون،
آشپزخونه و حتی کلیسا هست.
در ضمن یه بازارچة جالب هم
تو محوطة اين شهر زيرزميني درست كردهان که
مثل بازارهای سنتی خودمون پر از صنایع دستی و لباسهای محليايه.
ما بالاخره بعد از چندین روز سفر رسیدیم قونیه. به نظرم قونیه شهر نا امنی
بود. کارگر و عمله و گدا و دزد و .. خیلی زیاد داشت. ما البته قسمت بالای
شهر نرفتیم. مسلمه که بخش مرفه شهر خیلی بهتره. صبح رفتیم تو شهر بگرديم و
بعدش هم بناهاي تاريخي رو ببينيم.
شهر قونيه
اين شهر تو زبان تركي به اسم «كُنيا» شناخته ميشه. پيشينة اين شهر به عصر
نوسنگي يعني هفتهزار سال پيش از ميلاد مسيح ميرسه. در مورد اسم «كُنيا»
هم روايتهاي جالبي هست.
اولياش اينه كه در زمانهاي خيلي قديم، تو اين شهر اژدهايي بوده كه اموال
مردم رو به غارت ميكرده و شهر رو به آتيش ميكشيده. مردم ذله شده بودن كه
يه دفعه قهرماني به اسم «پرساوش» پيدا ميشه و اژدها رو ميكشه. مردم هم
براي قدرداني برجي رو به اسم برج «اُبليسك» كه پر از تصويرها يا آيكونهايي
در مورد «پرساوش» بوده، بهش تقديم ميكنن و اسم شهر هم از اين آيكونها
گرفته شده:
Ikonyon, Ikonyum, Iconium= Konya
روايت بعدي اينه كه دوتا درويش از خراسان سواره حركت ميكنن به طرف تركيه و
نزديكي «كُنيا» كه ميرسن، يكي از اونها ميپرسه: همينجا اقامت كنيم و
بمونيم؟ اون يكي هم ميگه: بله همينجا بمونيم و اين ميشه كه هردوشون از اسب
پياده ميشن و همون جا ميمونن و شهر «كُنيا» رو كشف ميكنن:
- "Shall I land?" ("Konayim mi?")
"Sure, land" ("Kon ya!")
-
اولين پيشرفتهاي اين شهر مربوط به دورۀ امويه بود و بعد از اينكه به تصرف
سلجوقيها دراومد، جزوي از ايران شد. اين شهر تو سالهاي 1308 – 1071 مركز
حكومت سلجوقيها بود. در سال 1220 ميلادي، علاءالدين كيقباد سلجوقي، اين شهر
رو دوباره بازسازي كرد و اون رو با يه عالمه برج محكم، تحت حفاظت درآورد.
اين شهر در زمان سلطان محمد عثماني در سال 1466 ميلادي، جزو امپراتوري
عثماني شد.
شهر «كُنيا» در قرن 19 از رونق افتاد و مورد غفلت قرار گرفت و برجهاش خراب
شد اما در زمان سلطان عبدالحميد دوم، دوباره رونق گرفت.
«مسجد سلیمیه»
این مسجد در زمان سلطان سلیم، سلطان دوم عثمانی و همزمان با ساخت بنای
فرمانداری «کُنیا» ساخته شد. ساخت این بنا از سال 1558 تا سال 1566 یعنی 10
سال طول کشید. سازندۀ بنا هم معمار «سینان»، مهمترین و معروفترین معمار
ترکیه است. معماری اینجا درست مثل معماری مسجد فاتح تو استانبوله و دیگه
اینکه داخل مسجد، یه اتاقک مربع شکل سنگی ستونداره که قديما اذانگو
میرفت اونجا و هم اذان میگفت و هم اللهاکبرهای وسط نماز رو.
بعد از اون رفتیم آرامگاه مولانا که تا هتلمون دو دقیقه هم فاصله نداشت و
پیاده رفتیم.
آرامگاه مولانا
آرامگاه مولانا یه ساختمون ساده و روحاني وسط يه صحن
بزرگه. يه طرف صحن، يه سقاخونة سنگيايه و طرف ديگه، يه فروشگاه جمع و جوره
كه كتابهايي دربارۀ
مولانا و يه سري لوح فشرده(CD)
دربارۀ سماع و رقص درويشها ميفروشه. تو قسمت جنويي صحن هم يه سالن بزرگه
كه فيلمي از مولانا و رقص سماع و موزۀ مولانا نمايش ميده.
بناي آرمگاه مولانا، يه ساختمون بزرگ با یه گنبد استوانهای زاويهدار نوک
تیز سبز رنگه و یه سردر خیلی زیبا از چوب مشبک که روش نوشته شده «یا حضرت
مولانا».
مزار مولانا در گذشته یه مزار خیلی معمولی وسط یه باغ
بزرگ بوده، ولی بعداً به خواست مريدان و دوستان مولانا و با نظارت پسرش
«سلطان ولد»، شخصي به اسم بدرالدين تبريزي با گرفتن 130 هزار درهم سلجوقي
اين بنا رو
در سال 1284 ميلادي تو زمان سلجوقیها روی مزار
مولانا ساخت. ساخت بناي آرامگاه مولانا تا اواخر قرن 19 ميلادي ادامه پيدا
كرد.
بخشي
از فضاي داخلي بنا كه قبر مولانا اونجا قرار گرفته و شامل قسمتهای رنگی و
منقش ميشه، متعلق به زمان سلجوقيهاست و
بقیة قسمتهای بنا از سالنهایی که اضافه شده تا
راهروها و قسمتهای دیگه، همه و همه در زمان عثمانیها ساخته شده. مجموعه
بناي مولانا در سال 1927 يعني چهار سال بعد از ايجاد جمهوري تركيه تبديل به
موزه شد.
مقبرۀ مولانا، یه تابوت مستطیل شکل خیلی بزرگه و روي تابوت هم يه سنگ قبر
از جنس مرمر كار گذاشتهان كه در سال 1565 ميلادي به وسيلة شخصي به اسم
سليمان ساخته شد.
روي مقبره هم
یه عالمه پارچه ترمه و رواندازهاييايه كه با
رشتة طلا قلابدوزي شده و در سال 1274 مخصوص مولانا دوخته شده.
روي مقبرههاي مولانا و پسرش «سلطان ولد» كه كنار پدر دفن شده، یه کلاه و
عمامة سبزه. كلاً روی مقبرۀ همة فرزندان و نوادگان و اقوام مولانا، کلاه و
عمامة سبز گذاشته شده. مقبرههایی هم که روشون کلاه و عمامة سفیده، نایب و
جانشین مولانا بودهان و کلاهی هم که روی مقبرۀ مریدهاست، از کلاههای دیگه
کوچیکتره.
در كل 55 تا قبر تو مجموعه بناي مولاناست كه 10 تا از اونها متعلق به زنهاي
حرم از جمله همسر مولانا، كيميا خاتون و همسر دوماش، كِرا خاتونه و بقيه
متعلق به فاميلها و دوستان و اقوام مولاناست. نکتة جالب اینه كه گورهاي
زنان حرم خيلي معموليايه و نشانه یا کلاهی هم روي سنگ قبرها نيست.
روی دیوار این قسمت هم یه پنجرة پر نقش و نگاره که فقط برای افراد خاصی
ساخته شده. به این ترتیب که آدمهایی که به عبادت و زهد و پرهیزگاری
معروفان، این پنجره رو باز میکنن و از بیرون بنا، مولانا رو زیارت میکنن
و براش شمع روشن میکنن و دعا میخونن.
تا سال 1926 میلادی هم رسم بوده که زائرها موقع زیارت مزار مولانا، قرآن
میخوندن که بعدش این رسم از رواج افتاد.
در ضمن، هفدهم هرماه هم درویشها برای مولانا مراسم
رقص و سماع اجرا میکنن و هفته ای دو روز هم یه مراسم رقص و سماع تو
حیاط پشتی بنا اجرا میشه.
یه رسم دیگه هم هست و اون اینکه مردم تو ماه آوریل،
تمام ظرفهاشون رو میارن تو صحن آرامگاه و هروقت
بارون میاد، ظرفها رو پر از آب بارون میکنن و
عجیب اعتقاد دارن که این آب، مقدسه و از این آب تو غذاهاشون استفاده میکنن
و هیچ کس در ماه آوریل زیر بارون، کلاه سرش نمیذاره بلكه بدون پوشش میره
زیر بارون.
موزۀ مولانا
بنای آرامگاه مولانا، بخشهای مختلفی داره. از جمله
بخش موزه که پر از وسایل مولانا و مریدها و استادهاشه. یه ویترین بزرگ هم
پر از اسباب و وسایل موسیقی مثل چنگ و رباب و بربط يه گوشة سالنه. توی یه
ویترین دیگه هم لباس مولاناست. جاهایی از لباس پاره شده اما کل لباس سالمه؛
یه قبای پنبهای فیروزهای رنگ خیلی زیبا با آستینهای بلند. توي يكي از
ويترينها هم دو تسبیح خیلی خیلی بزرگ به اسم تسبیح ذکره که 990 دانه داره و
یکی از اونها مال حسامالدین چلبیايه. سجادۀ
مولانا هم خيلي جالبه. یه سجادۀ ابریشمی سفید با نقش اسلیمی که حسابی پاره
پوره شده. بعد هم جبة سلطان ولد و لباس عارفهای دیگه و کیف چرمی و ....
تو آرامگاه مولانا دو تا چيز جالبه. یکی، آینة سماع و دیگری شمعدانهای
شیشهای. آینة سماع یه جسم چند ضلعی تو خالی فیروزهای رنگه که یه عالمه
آینة کوچیک روش کار گذاشتهان و مثل لامپ از سقف آویزونش كردهان. درویشی
که میخواد رقص سماع رو شروع کنه، باید بره زیر این جسم و موقع سماع، سرش
رو بالا بگیره و خودش رو توی اون آینههای کوچیک ببینه که اگه سماعش
اشتباهی داشت، متوجه بشه.
شمعدانهای شیشهای هم یه چیزاییايه شبیه تنگ بلور آب که توش ماهی
میاندازیم. اين شمعدونها رو از سقف آویزون ميكنن و موقع سماع توشون شمع
روشن میکنن.
مقبرۀ شمس تبریزی
البته گفتن که احتمال اینکه مقبرۀ شمس تبریزی توی قونیه باشه خیلی کمه و به
احتمال زیاد، مقبرهاش توی شهر «خوی» در ایرانه. اما جایی که ما رفتیم، یه
ساختمون ساده و چوبی بود. یه جایی شبیه امامزادههای ساده و معصوم خودمون
تو کوه و کمر و دشت و بیابون. خیلی خلوت و خیلی روحانی.
یه فضای ساده و
معطر و پر از بوی عود و اسفند و سرشار از
حضور، یه حضور سنگین و معنوی که تا آدم وارد میشد،
دلش میخواست نماز بخونه. یه جور حال و هوای
روحانی و نرم و ملایم تو فضا بود. یه چیزی بود که به آدم آرامش میداد.
انگار فضای اونجا پر از اثر دعای مردمی بود که میاومدن و زیارت میکردن.
مقبرۀ شمس تبریزی برای مردم اونجا، دقیقاً حالت امامزاده داشت. میاومدن و
با احترام مینشستن و آروم و نجواکنان قرآن میخوندن و زیر لبی ذکر میگفتن
و عاشقانه به مقبره نگاه میکردن. فضای مقدسی بود و خیلی پاک. شلوغی و
همهمة سرسام آور آرامگاه مولانا رو نداشت.
ما تو اون فضاي پاك و روحاني دور هم نشستيم و يكي از همسفرا دربارة مولانا
و شمس و رابطة معنوي اونها صحبت ميكرد و يكي ديگه از همسفرا آروم به تار
زخمه ميزد و حال و هوايي بود و نواي تار كه بلندتر شد و ضربآهنگ تندتري
به خودش گرفت، دو تا از همسفرا مراسم سماع رو اجرا كردن كه خيلي ديدني
بود.
ما بعداز ظهر اون روز راه افتادیم طرف شهر «سیده» که
یه شهر خیلی قدیمیايه با خیابونای شلوغ و ماشینهای رنگارنگ و انبوه توریست
و خارجی. ما
درست دم غروب رسیدیم به بنای تاریخی شهر.
آمفیتئاتر شهر «سیده»
یه آمفی تئاتر محشر درست مثل آمفیتئاترهای یونان و روم. یه فضای خیلی بزرگ
دایرهاي شکل که کل دیوارهاش، پلکانهای به هم چسبیدهای از جنس سنگ
خاکستریه. این آمفیتئاتر از دورۀ هلنی، یونانی و رومی باقی مونده و 15
هزار نفر گنجایش داره. 290 پله داره که به شکل نیم دایره میره تا آسمون و
اون پایین یه سکوی مکعب شکل نسبتاً بزرگه که بازیگرها، نمایششون رو روش
اجرا میکردن. این آمفیتئاتر، دو قرن بعد از میلاد ساخته شده و وقتی از
پلهها بالا میریم و به بالاترین نقطة آمفی تئاتر میرسیم، زیباترین منظرۀ
دنیا روبرومونه. دریای مدیترانه با تمام زیبایی و شکوهش و ساحل سرسبز و
زیبای شهر «سیده». واقعاً یه ساحل اروپایی.
«آنتاليا»
ما ساعت 12 نصف شب رسیدیم آنتالیا و یه راست رفتیم
هتل. هتل يه آپارتمان شيك بود با يه حياط نقلي و
يه استخر كوچيك و يه فضاي سبز زيبا درست
روبروش كه تو انتهاییترین نقطه میرسید به یه پرتگاه صخرهای عمیق که
امواج خروشان دریا با قدرت تمام و غرش کرکنندهای به دیوارۀ صخرهاياش
ميكوبيد و برمیگشت و دوباره جلو میاومد و دوباره میکوبید و دوباره بر
میگشت.
ما فرداي اون روز، رفتيم طرف بندر قدیمی آنتالیا و از یه عالمه کوچه پس
کوچة تنگ و باریک گذشتیم که خونههای قدیمی با پنجرههای بزرگ دو لنگه و
شیروونیهای چوبی و هرههای پر از گلدون و گل شمعدونی دو طرف کوچه لم داده
بودن و یه عالمه مغازۀ رنگوارنگ کوچیک و بزرگ که زیر خونهها دهن باز کرده
بودن و یه عالمه لباسهای محلی و پارچههای سنتی و روسریهای رنگی و انواع و
اقسام کاسه و بشقابهای پر نقش و نگار میفروختن.
و بندر آنتالیا که یه کنارۀ سنگی زیبا بود با یه عالمه کشتی قدیمی که کنار
هم لنگر انداخته بودن و برجها و قلعههای نیمه ویرانی که از بالای سطح
صخرهای شهر با تبختر به پایین نگاه میكردن و انبوه جمعیت توریستی که
سرخوشانه قدم بر میداشتن و صدای بگو و بخند و همهمهشون فضا رو پر کرده
بود.
ما اونجا سوار یه کشتی قدیمی شدیم که یه فضای
سرپوشیدۀ چوبی داشت و سه طرفش، نیمکت چوبی
گذاشته بودن و سقف و کفاش هم از چوب بود و به جای دیوار، سه تا ستون چوبی،
سقف رو نگه داشته بود و یه طرفش سکان بزرگ کاپیتان و دم و دستگاه و تشریفات
کشتی و جلوی پنجرۀ کاپیتان هم عرشة نسبتاً بزرگی
از چوب.
و کاپیتان که عین دزدای دریایی بود؛ با قیافة نخراشیده و پوست آفتاب خورده
و هیکل پت و پهن و موهای بلند از پشت بستة سیاه و لباس سفید.
و كشتي حركت كرد و از كنارة سنگي دور و دورتر شد و تنها صدايي كه سكوت رو
ميشكست، صدای نرم شکافته شدن آب بود و هوهوی ملایم باد. چند دقيقه بعد،
یه باند سیاه خیلی بزرگ آوردن و تو یه لحظه اون سکوت رو چنان به هم ریختن
که انگار از اول وجود نداشت.
و رسیدیم به یه آبشار بزرگ که با شدت از یه سطح صخرهای عظیم جدا میشد و
با صلابت و قدرت میریخت تو دل دریا. چقدر عظیم و چقدر با شکوه بود.
اینقدر با شکوه که همه یه لحظه مات و مبهوت بهش خیره شدن.
ما فردای اون روز رفتیم طرف پاموچاك» و بین راه هم رفتیم «پاموکاله».
«پاموکاله»
«پاموکاله» یا پنبه قلعه، مجموعة تپهها و حوضچههای آهکی سفیده که از دور
شبیه قلعة ملکة برفهاست. از اون مناظر دیدنی که تو فهرست میراث جهانی
یونسکو قرار گرفته. یه جاییایه به اندازۀ درکة خودمون با همون مناظر کوه و
دره و دار و درخت و گل و گیاه و حتي رودخونه و يه عالمه حوضچة آب آهكي که
از زمان رومیها باقی مونده و همون موقع هم جزو مناطق تفریحی و گردشگاهی
بوده. این منطقه 350 تا 400 متر از سطح دریا ارتفاع داره.
تو ورودي منطقة آهكي بايد كفشهامون رو درميآورديم و حتي با دمپايي هم
نميتونستيم بريم. پس با پاي برهنه از سربالايي صخرهاي سفيد كه بعضي جاها
تبديل به تپههاي شني ميشد، بالا رفتيم و جادۀ سربالايي رو كه رد كرديم،
رسيديم به يه زمين وسيع سنگي و داغ. اينجا ديگه خبري از آهك نبود و
ميتونستيم كفش پامون كنيم و جلوتر كه رفتيم، يه بناي قديمي، شبيه
آمفيتئاتر شهر «سيده» با همون پلكانهاي سنگي به هم چسبيده و همون سكوي
مربع شكل وسط بنا، با شكوه بالاي كوه صخرهاي ميدرخشيد و يه موزۀ قديمي هم
بود كه وقت نكرديم بريم توش.
ساحل «پاموچاك»
ما از اونجا يه راست رفتيم طرف ساحل «پاموچاك»
و وسط راه
از يه شهر درب و داغون و خلوت رد شديم كه عين
شهرستانهاي خودمون، عجيب كوچيك و دلگير بود و بالاخره كه افتاديم تو جادۀ
اصلي، جنگل سبز سبز زير پامون دهن باز كرده بود و درياي بيانتهاي آبي كه
مثل يه بانوي اسطورهاي، نرم و پر عشوه روي ساحل نقرهاي لميده بود و جاده
كه درست از وسط جنگل رد ميشد و منظرۀ دريا كه اون پايين، ديدني بود و
رويايي.
و سر راه از كنار يه پارك آبي بزرگ گذشتيم كه
شبيه شهر «والت ديسني» بود با قلعههاي بزرگ
رنگوارنگ و برج و باروي بلند و سرسرههاي پيچ در پيچ و يه عالمه استخر و
قايق.
وقتي رسيديم «پاموچاك»، غروب شده بود و ما كه
ميخواستيم كمپ بزنيم و چه جايي بود. يه پارك جنگلي بزرگ با انبوه درختهاي
در هم پيچيده و زمين كه با برگهاي درختها و گل و گياه و علف پوشيده شده بود
و هوا كه ملايم بود و لطيف بود و رطوبت نداشت و كنار دريا يه بلوار ساحلي
خلوت و دلباز ساخته بودن
و دو طرف بلوار يه عالمه ويلاي سبك اسپانيايي
با ديوارهاي نارنجي و شيروونيهاي سفالي سرخ و پنجرههاي بزرگ و درهاي چوبي
و يه رستوران با مزه با يه عالمه ميز و صندلي تو محوطة سبز.
و اما ساحل. بزرگ، بزرگ، بزرگ و زيبا. يه ساحل شني كه تا افق ادامه داشت و
يه طرفش جنگل سبز، دستهاش رو در هم زده بود و آروم و باوقار نشسته بود و
رديف ويلاهاي سرخ كه كنارۀ جنگل و ساحل، دست به كمر هم انداخته بودن و طرف
ديگه، گسترۀ دريا بود كه عاشقانه، آغوش باز كرده بود و نگاه آبياش زير نور
خورشيد ميدرخشيد.
و ساعتها طول كشيد تا كمپ بزنيم و چادرها رو برپا كنيم و كيسه خواب و زير
انداز و بار و بنه رو خِركش كنيم تو چادرها و اسباب و وسايل ريخته واريخته
رو جمع و جور كنيم و اون وقت با چه سر و صدا و همهمه و بگو و بخندي.
و
جنگل پر شده بود از حضور 40 تا آدم شلوغ و خندان كه شادمانه با هم بگو و
بخند ميكردن و كنار ما كه حداقل 20 – 10 تا خانوادۀ ديگه هم كمپ زده بودن
و اون وقت با چه آداب و رسومي، ميز و صندلي آورده بودن و گذاشته بودن جلوي
كاروانشون و سايهبون زده بودن و حتي از آوردن گلدون غافل نشده بودن.
و بچهها كه همونطور پر سرو صدا و شلوغ، اسباب و
وسايل غذا رو آورده بودن بيرون و ديگ و قابلمه و سيني و ظرف و ظروف و حتي
گاز و همه باهم غذا درست ميكردن و يكي برنج پاك ميكرد و يكي سيبزميني رو
آماده ميكرد و يكي دنبال ماكاروني ميگشت و يكي سفره ميانداخت.
اين جمعيت شاد و هماهنگ رو كه مقايسه كردم با
خارجيهاي سرد و دو نفره و تنها و ساكت، تازه متوجه شدم چقدر جامعةه ايراني
با همه عيب و ايرادها و خالهزنكبازيها و غيبت و دعواهاش، خونگرم و متحد و
همكار و بساز و بگو و بخند و شاده
و چقدر دسته جمعي غذا درست كردن و دور يه سفره
نشستن و غذا خوردن و بگو و بخند و درد دل كردنِ دسته جمعي هيجانآور و
زيباست.
و شب شده بود و همه رفتيم دم ساحل كه عجيب ساكت و
سياه بود و ما كه تو ساحل قدم زديم و نشستيم و به نواي باد گوش كرديم.
ما فرداي اون روز، راه افتاديم طرف «ازمير».
شهر «ازمير»
شهر ازمير در گذشته به
Smyrna
معروف
بود. اين واژه، يوناني نيست بلكه ريشة آناتولي داره. اين شهر، سه هزار سال
قبل از ميلاد مسيح ساخته شد و تو سدۀ اول قبل از ميلاد، يکی از زيباترين
شهرهای دنيا بود و بعد از اسکندر کبير هم تحت حاکميت سلوکيان و بعد،
پادشاهی «برگاما» و در آخر حکمرانی روميها قرار گرفت. ازمير قديم در
سدههای چهارم و پنجم ميلادی، همچنان اهميت خودش رو حفظ كرد و به صورت مرکز
دينی مسيحيان دراومد.
اين شهربعد از استيلای اعراب در سدۀ هفتم ميلادی،
اهميت خودش رو از دست داد و
در
سدۀ پانزدهم ميلادي هم
به
دست امپراتوری تيموريان تصرف شد. از اواخر قرن نوزدهم به بعد يعني تو دورۀ
عثمانيها، ازمير، مرکز استان «آيدين» شد. اين شهر در اواخر جنگ جهانی اول
يعني سال 1919تحت
اشغال يونانيها دراومد و بعد از سه سال، ارتش رهائیبخش ترک در روز
نهم
سپتامبر 1922 اين شهر رو پس گرفت.
شهر، بزرگ و اداري بود و خيلي تميز با انبوه برجها و
آپارتمانهاي شيك و محلههاي درست و حسابي و اتوبانها و بزرگراههاي محكم و
خيلي جاي تفريح و گشت به حساب نمياومد. انگار
يه جور مقررات و نظم از پيش تعيين شده تو شهر جريان داشت.
مردم اين شهر، همه عبوس و خيلي رسمي بودن و تند تند راه ميرفتن و سرشون به
كار خودشون گرم بود. همه لباس رسمي پوشيده بودن و انگار عجله داشتن زودتر
به كارشون برسن و انگار همهشون داشتن تو ذهنشون مشكلات كاري رو حل و فصل
ميكردن و تو شهر از عمله و كارگر و حتي توريست خبري نبود.
ما اول رفتيم برج ساعت رو ببينيم كه
وسط يه ميدون سنگفرش شدۀ بزرگ و خاكستري بود
با يه عالمه كبوتر خاكستري كه وسط ميدون وول ميخوردن و به انبوه دونههاي
روي زمين، نوك ميزدن و كوچيكترين ترسي از آدم نداشتن.
برج ساعت
اين برج كوچيك، نماد شهر ازميره كه در زمان جنگ جهاني
اول، توسط «طکی»، از صدر اعظمهای دولت عثمانی و به مناسبت
بيست و پنجمين سالگرد سلطنت عبدالحميد دوم
عثماني بنا شد. ساعت برج هم از طرف «ويلهلم دوم»، امپراتور آلمان، قبل از
جنگ جهاني به مردم تركيه هديه شده.
ما بعد از اون رفتيم «آگورا» رو ببينيم.
«آگورا»
«آگورا» يه محوطة باستاني نيمه ويران تو قسمت قديمي شهره كه دورش حصار
كشيدهان. يه بازار رومي كه در سال 178 بعد از ميلاد ساخته شده و بعداً بر
اثر زلزله چنان ويران شد كه اصلا نميشد تشخيص داد اينجا در اصل چي بوده.
كل بازار از سنگهاي سفيد و تراش خورده ساخته شده و طاقهاي هلالي و بعضي
ستونهاي باستانياش باقي مونده.
شهر «استانبول»
ما بعدازظهر از ازمير راه افتاديم طرف استانبول و نصف شب رسيديم اونجا. هوا
كاملاً تاريك شده بود و من فقط ميتونستم شلوغي سرسامآور و ترافيك سنگين
شهر رو تشخيص بدم. هرچهقدر به هتل نزديكتر ميشديم، ميديدم خيابونا تنگتر
و شلوغتر و كثيفتر و ساختمونا قديميتر و درب و داغونتر ميشه و جالب اينكه
تو خيابونهاي منتهي به هتل، يه عالمه فروشگاههاي كوچيك و بزرگ و آژانسهاي
مسافرتي و غذاخوريهاي دم دستي و كاباره و كلوپ بود كه تابلوي سردر تمامشون
به زبون فارسي بود و با چه تبليغ و بند و بساطي هم: « بهترين كابارههاي
ايراني با حضور هنرمندان برجستة ايراني». يا مثلا «كبابي منفرد» يا «آژانس
مسافرتي توريست» و ....
سرتاسر خيابون به اون تنگي پر بود از رديف كابارههاي
دم دستي و كثيف و به هم چسبيده و با چه سرو صدا و
غلغله و عربده و فريادي و روي در هر كاباره و
جلوي ورودياش رو با رشتههاي رنگي لامپ نئون چراغوني كرده بودن و 50 تا
قلب بزرگ و كوچيك آويزون كرده بودن از سر و گوش يه ساختمون درب و داغون و
يه جوونك مو روغن زدۀ چرب زبون و حيز رو گذاشته بودن جلوي در كه هركي رو
تو پياده رو پيدا ميكرد با اصرار و لوس بازي و شيرين زبوني و بفرما
ميكشيد تو و براي اون سوراخ موش چراغوني شدۀ كثيف هوار ميكشيد و تبليغ
ميكرد و من كه ياد
كافه رستورانهاي دركه خودمون افتادم كه
فروشندهها ميايستن جلوش و هركي رد ميشه، بفرما ميزنن.
و يكي از همسفرا هشدار داد كه يه وقت به سرتون نزنه برين اينجور جاها كه
رفتنتون با خودتونه و برگشتنتون با خدا و ما كه با وحشت به خيابونا و
مغازهها و كابارهها و انبوه آدمايي نگاه ميكرديم كه اون موقع شب، تو
خيابون پلاس بودن و حتي يكيشون كه در صندوق عقب پيكانش رو باز كرده بود
(اصلا فكر نميكردم تو تركيه پيكان پيدا بشه) و ساندويچهاي نايلونپيچ شده
رو رو دست گرفته بود و ميفروخت.
صبح كه بيدار شديم و اومديم تو خيابون، از همهمة ديشب هيچ خبري نبود و ما
اول رفتيم كه ستون «اوبليسك» رو ببينيم.
ستون «اوبليسك»
يا ستون مصري كه در هزارۀ سوم قبل از ميلاد به وسيلة امپراتوران رومي مصر
به استانبول آورده شد. يه ستون سنگي نوك تيز و خيلي بلند و باريكه و روش يه
چيزايي به خط هيروگليف نوشته شده. وقتي ستون رو ديدم، ياد كتاب كلئوپاترا
افتادم كه وقتي بچه بودم، ميخوندم. يه كتاب تصويري خيلي قشنگ بود، دربارۀ
ماجراهاي آستريكس و اوبليكس با كلئوپاترا و تصوير اين ستون تقريبا همه جاي
كتاب بود.
بعد از اون رفتيم مسجد سلطان احمد.
مسجد سلطان احمد
يا مسجد آبي كه به دستور سلطان احمد اول عثماني به
وسيلة معمار سينان، معروفترين معمار تركيه در قرن هفدهم ساخته شد. اين
مسجد، جزو مساجد قديمي دوران اسلاميايه و چون تو معمارياش از كاشيهايي
استفاده شده
كه يه عالمه نقش اسليمي آبي داره، به مسجد آبي
معروفه. اين مسجد درست روبروي مسجد اياصوفيه است و شش منارۀ هماهنگ و
متقارن داره و موزاييكهاي آبي و سبزش هم معروفه.
مسجد اياصوفيه
كليساي اياصوفيه در سال 532 ميلادي به دستور «يوستينيوس»، امپراتور رومي
ساخته شد و دو معمار از جمله معمار سينان به همراه 10 هزار كارگر و تلي از
طلا شروع به كار كردن. سال ۵۳۷ كليسا افتتاح شد و در كل، 5 سال طول كشيد تا
بنا ساخته بشه. در سال ۱۴۵۳ ميلادي، وقتي «اتامان» قسطنطنيه رو فتح كرد،
كليساي اياصوفيه به مسجد تبديل شد. همون موقع دورتادور بنا چهار مناره
ساختن كه تو اونها اذان ميخوندن و كاشيهاي داخل ساختمون رو هم پوشوندن و
هشت لوح بزرگ اونجا كار گذاشتن كه روشون آيههاي قرآن و احاديث نوشته شده
بود. بعدها معماري بسياري از مسجدهاي اسلامي تحت تأثير معماري اياصوفيه
قرار گرفت. اين بنا در سال ۱۹۳۵ به دستور آتاتورك به موزۀ فرهنگي تبديل شد.
مساحت اين مسجد حدود شش هزار متر مربعه و گنبد مركزي
اون 37 متر قطر و
54 متر ارتفاع داره و دومين گنبد بزرگ دنيا بعد از كليساي «سَنتا ماريا»
است. در مجموع ۱۰۷ ستون در داخل ساختمون قرار گرفته و روي ديوارهاي داخل
مسجد هم يه عالمه نقاشيهاي مذهبي مسيحيايه.
مجموعه بناي مسجد، وسط يه محوطة سبز و مهندسيساز قرار گرفته كه با گذشتن
از دو در چوبي خيلي بزرگ و سنگين ميشه وارد اونجا شد. نماي بيروني مسجد،
سرخ رنگه و داخل مسجد يه فضاي خيلي بزرگ و نسبتاً تاريكه با يه عالمه پنجرة
باريك و كوچيك دور تا دور و سقف خيلي بلندي كه پر از نقش و نگارهاي
بيزانسيايه. طبقة دوم بنا هم نمايشگاهي از نمونه نقاشيهاييايه كه روي
ديوارها نقش شدهان.
ما بعد از اون رفتيم كاخ توپكاپي كه يه چيزي بود شبيه كاخ سعدآباد خودمون
ولي خيلي مفصلتر و مجللتر.
كاخ توپكاپي
اين كاخ در سال ۱۴۷۸ بنا شد و دربار باشكوه سلاطيني بود كه نزديك به چهار
قرن اونجا زندگي كردن. اين مجموعه كاخ بخشهاي مختلفي داشت. از جمله حرم،
گنجينه، آشپزخونه و يه عالمه موزه كه براي بازديد هركدوم بايد بليط جداگونه
ميگرفتيم و قيمت بليط هر بخش هم به پول ما ميشد 14 هزارتومن. خيلي گرون
شد، ولي ارزشش رو داشت.
آشپزخونه
اين ساختمون در اصل آشپزخونة كاخ بوده. يه سالن
نسبتاً بزرگ با ويترينهاي شيشهاي و يه عالمه بشقابهاي چيني بزرگ و كوچيك
كه امپراتوري «يوآن» چين طي قرون 13 تا 18 ميلادي به پادشاهان عثماني هديه
داده بوده. تو اين موزه دو نوع ظرف چيني ديده ميشه. يكي ظرفهايي كه نقشهاي
ظريف آبي و سفيد دارن و يكي ظرفهاي چيني سبز رنگي كه پر از نقش اژدها و
سيمرغ و اسطورههاي شرقيايه. غير از ظرفها، يه عالمه شمعدونهاي چيني و
كاسههاي سوپخوري بزرگ و ... تو ويترينها
هست و روي همهشون هم نقشهاي اژدها و ماهيهاي
بزرگ و كوچيك و اسب و سيمرغه.
ساختمون دوم
تو ساختمون بعدي، ماكت فلزي آرامگاه سلطان احمد عثماني رو گذاشتهان. اين
ساختمون تو قرن 17 ميلادي ساخته شده و همة آثارش هم متعلق به قرون 16 تا 19
ميلاديه. آثار اين سالن شامل ظروف، شمعدونها و آينههاي نقرهاي ميشه كه
ديپلماتها و سياستمداراي كشورهاي ديگه به عبدالحميد دوم هديه دادهان.
ساختمون سوم
تو ويترينهاي اين ساختمون، يه عالمه لباسهاي رنگ وا
رنگ خيلي قديميايه كه ميگفتن لباسهاي پادشاهاي عثماني بوده. تو اين
ويترينها حتي لباسهاي بچهگونه هم پيدا ميشه و با چه رنگ و نقش و نگاري!
لباسهاي سايز كوچيك و خيلي خوشدوخت و اون وقت مثلاً
سرخ خونين. سبز پررنگ. آبي ملايم و پارچهها
همه طرحدار
و چه طرحهايي! طرح سيب و انار و انگور و حتي
بته جقة بچهگونه.
تو اين ويترينها يه لباس پنبهاي آستين بلند آبي تيره هم هست كه پارگي
نداره و ميگن لباس سلطان محمد فاتحه. يه جانماز از پوست پلنگ هم توي يه
ويترين ديگه است. تو اين ساختمون حتي لباسهايي هست كه رو تمام قسمتهاش از
بالا تا پايين، آيات و احاديث نوشته شده. ميگن اين جور لباسها رو مريضهايي
ميپوشيدن كه اميد به شفا نداشتن و بيماريشون خيلي سخت بوده.
ولي جالب اندازۀ لباسها بود. هر قبايي سه كيلومتر آستين داشت و 200 تا دكمه
و 20 متر قد و اون وقت سايزش، اندازه يه شامپانزه بود. يا پاچة شلوارها كه
دو كيلومتر بود.
ولي جنس پارچهها محشره. لباسهاي تابستوني همه از جنس حرير با نقشهاي ظريف
اسليمي در هم پيچيده و لباسهاي زمستوني از جنس مخمل با كلي حاشيه و يراق
طلا و خود پارچه هم زربافت.
يه ويژگي اين موزه اينه كه سير تحول لباس رو تو تركيه نشون ميده.
ساختمون چهارم
اين ساختمون، موزۀ اشياي مذهبيايه. مثل ماكت بيتالمقدس كه با صدف
ساختهان يا در كعبه و قفل و كليد خونة خدا كه خيلي جالبه. درِ كعبه يه حجم
چوبي مستطيل شكل قهوهاي رنگه و قسمتهاي پايين و بالاش فرسوده شده. تو اين
ساختمون، شمشير ابوبكر و جعفر طيار هم هست كه روشون نقش اژدها و سيمرغ رو
حكاكي كردهان.
ساختمون پنجم
اين ساختمون، كاملاً حال و هواي مذهبي داره. يه فضاي چهار طاقي گوشه سالنه
و يه قرآنخون نشسته اونجا و با صداي قشنگي قرآن ميخونه. تو اين سالن
اشياي جالبي گذاشتن. مثلاً جاي حجرالاسود كه يه حجم طلايي رنگ نسبتاً بزرگ
تو خاليايه و شمشير حضرت محمد (ص)؛ يه شمشير فلزي بزرگ با دستة چوبي و
تيغة بلند و كلفت.
يكي از اشيايي كه تو اين موزه ديدم، نامة پيامبر بود به كافرهاي مكه. همون
نامهاي كه ميگن موريانه همهاش رو خورده بود و فقط بسماللهاش مونده بود.
يه سطح پاره پورۀ سياهه با چند كلمه خط كوفي. ولي واقعيت اينه كه نميتونم
باور كنم.
و چيزهاي عجيبتر حتي. دو تا دندون حضرت محمد (ص) كه
توي جنگ شكسته بود و سه تا تار موي حضرت محمد (ص) و مُهرش. فقط موندهام تو
اون جامعة عرب جاهلي، چه طور اين چيزا بعد از قرنها
اولاً باقي مونده و دوماً اينقدر سالم؟؟؟ و
از كجا معلوم مال پيامبر باشه؟
ساختمون ششم
ساختمون ششم، پر از شمشيرهاي اموي و عباسي و ايرانيايه. نيزههاي تركي و
مصري و انواع و اقسام تفنگهاي بزرگ و كوچيك و حتي زرهها و كلاهخودهاي
ژاپني.
گنجينه
اين ساختمون، موزۀ جواهراته. يه چيزي شبيه موزۀ جواهرات خودمون تو زيرزمين
بانك مركزي و البته نه با اون فضاي تنگ و تار و هواي خفه. سه تا سالن بزرگ
و روشن با ويترينهاي جواهرات دور تا دور سالن و از اون همه نگهبان و پاسبان
و گارد و بگير و ببند موزۀ جواهرات خودمون هم خبري نيست.
تو اين سالن، انواع و اقسام وسايل تزييني، مثل انگشتر و مُهر سلطان سليم
اول و.. گذاشتهان و چندتا تخت هم هست. يكي تخت سلطان احمد اول كه فخر
محمدآقا، سازندۀ مسجد سلطان احمد، اون رو طراحي كرده و ديگري، تختيايه كه
نادرشاه افشار تو قرن 18 ميلادي به سلطان محمد اول عثماني هديه داده؛ يه
تخت بزرگ، دقيقاً شبيه تخت طاوس خودمون و پوشيده از طلا و جواهرات. تخت
بعدي از چوب و عاج درست شده. يه تخت ديگه هم از جنس طلاست كه تو قرن 18 اون
رو ساختهان و تو مراسم و جشنها ميگذاشتن بيرون دروازة كاخ.
يكي از اشياي جالب موزه، فلاسك شاه اسماعيله كه با سنگ سياه درست شده و اسم
شاه اسماعيل روي گردن ظرف نوشته شده. اين ظرف به وسيلة سلطان سليم اول تو
جنگ چالدران يعني سال 1514 به غنيمت گرفته شد.
تو اين ساختمون، چند تا كاسه و پارچ ايراني هم هست كه باز تو جنگ چالدران
به غنيمت رفته. چيزهاي ديگه هم مثل انگشتر و كمربند مرصع و شمشير جواهرنشان
و بازوبند و وسايل تزئيني هندي از گوشواره و گل سينه و سنجاق سر و مدالهاي
بلژيكي و حتي مدال شير و خورشيد ايرانيايه كه تو قرن 19ميلادي از طرف
حكومت قاجار به عثمانيها هديه داده شد.
اما زيباترين شيء اين موزه، الماس 86 قيراطي بسيار
زيباييايه كه
49 برليان بزرگ داره و در زمان سلطان محمد
پنجم ساخته شده؛ يه شيء بيضي شكل درخشان. يه گهواره از جنس چوب هم تو موزه
هست كه
روش رو با طلا پوشوندهان.
ميدان «تقسيم»
از موزه كه اومديم بيرون، رفتيم ميدون تقسيم. يه ميدون شلوغ و پر سر و صدا
با انبوه اتوبوس و مينيبوس و تاكسي و ماشينهاي رنگ وا رنگ و موج جمعيتي كه
تو ميدون بالا و پايين ميرفت.
يه طرف ميدون، هتلهاي نسبتاً شيك بود با ساختمونهاي
بزرگ چند طبقه و رستورانهاي جمع و جور و آدماي شسته رفته و تر و تميز و
طرف ديگة ميدون، ملغمهاي بود از آدماي ناباب و عمله و كارگر و بيكار و
علاف و سر و صدا و عربده و داد و فرياد و اومد و رفت كفشهايي كه تند تند
ميخوردن تو پيشوني پياده رو و رد ميشدن و آدمايي كه دستشون تو جيبشون،
قدم زنان، تو اون شلوغي و هياهو،
پيادهرو رو گز ميكردن و با خونسردي تموم،
بين اون جمعيت سرگردون راه ميرفتن.
خيابان «تقسيم»
خيابون تقسيم كه از هجوم جمعيت نزديك بود منفجر بشه؛ يه خيابون تنگ و باريك
با انبوه فروشگاههاي شيك و بزرگ آديداس و نايس و .. انواع و اقسام
رستورانهاي بزرگ و كوچيك و دريايي و فرنگي و يه عالمه كتابفروشي و كافيشاپ
و ... اين قسمت شهر، بخش مدرن استانبوله.
و يه ريل تراموا هم وسط خيابون كشيدهان كه هر چند وقت يه دفعه، يه ترامواي
خيلي قديمي از اونهايي كه يه دودكش بزرگ دارن و دود سياهشون از دو كيلومتري
معلومه، جيغكشان از وسط جمعيت رد ميشه..
«بكير كوي»
روز آخر هم رفتيم «بَكير كوي» كه يه بازار مدرن پوشاك و لباس مجلسي و كت و
دامن و بلوز و شلواره. يه چيزي شبيه بازار قائم و ميلاد نور و قيمتهاش تو
حراج هم از قيمتهاي ايران خيلي بالاتره.
در راه ايران
و ساعت 3 بعدازظهر كه شد، رفتيم هتل و سوار اتوبوس شديم كه برگرديم.
و من كه تو راه طولاني تركيه تا ايران تو اتوبوس، خاطراتم رو مرور ميكردم
و جاهايي رو كه ديده بودم و آدماي مختلف و فرهنگهاي رنگوا رنگ و يه مقايسة
ناچيز و ديدم ايران با همة كم و كاستيها و محدوديتها و بگير و ببندهاش
بازهم يه چيز ديگه است.
آهو درويش
اطلاعات
تاریخی بناها و معماری اونها رو از این سایتها گرفتهام:
www.allaboutturkey.com
www.turkey.com
www.mevlana.net
www.hamsayeh.com
|