بنادر دریای پارس

نوروز 89

 

به دنبال زمزمه های بهار، بنادر دریای پارس، به معارفۀ آقای دزفولی سفر بی نظیری را در نگاهی گذرا و عمیق برایمان نوید می داد. صبح روز 28 اسفند با دلهره ای شیرین سفرمان را آغاز کردیم. از همان ابتدا با سلام و علیکی و چاشنی لبخندی با هم آشنا و ساعتی بعد با معرفی کوتاهی سفرمان را با 30 نفر از علاقمندان به سفر و طبیعت آغاز کردیم، تا به قول عطار 30 پرنده با رفتن به سفر و گذر از مراحل مختلف سیمرغ وجودشان را در کوه قاف بیابند، هر چند که...

مسجد جامع اردستان با طراحی خاصش و بنای آجری ، خط کوفی و توضیحات آقای کابلی (لیدر گروه دیگر که تا مسافتی با ما هم مسیر بودند) جذابیت این مکان مقدس را که با آتش زرتشت از ناپاکی ها رسته بود، دو چندان کرد. ساعتی بعد محدثه و یوسف لیدرهای خوبمان با ساندویچ خوشمزه ای از ما پذیرایی و یوسف با توضیحات در مورد مناطق آب و هوایی 3 گانۀ ایران اطلاعات ما را دو چندان کرد. مناطق پارالیتیک، اورینتال و تروپیکال ... از تمساح پوزه کوتاه و سنجاب بلوطی، خرس سیاه و سبزه قبای هندی، لیگوی قوزی، مارال و خرس قهوه ای و سیاه خروس ...گفت و توضیحات جالب دیگر.

ساعتی بعد در میبد، نارین قلعه را در شکوهی چشم گیر که در زمان مادها در 5 طبقه ساخته و حال بازسازی شده بود به سمت دیدن کاروانسرا و چاپارخانه و یخچال ترک کردیم و شیرینی این لحظات را با خود به هتل بسیار زیبا و سنتی فهادان یزد بردیم و به موسیقی تمام این لحظات چشم بر هم گذاشتیم و به رویاهای شیرین زندگی لبخند زدیم.

.

نارین قلعه

 

صبح به شکرانۀ بیداری و شکوه روزی دیگر، به دیدار دوستان، با هم به زندان اسکندر رفتیم و هر کس به برداشتی تازه و با گرفتن عکس یادگاری و خرید کوچکی از کاشی و گردنبند و خرید از کتاب فروشی سیار، یاد سعدی شیرازی را هم به بوستان و گلستان آذین بستیم و با دیدار از بقعۀ 12 امام و خانۀ قدیمی لاری ها و بازدید از ترمه و گلیم بافی، کوچه پس کوچه های گِلی یزد را به سمت مسجد جامع پشت سر گذاشتیم و با خرید از بازار همۀ گروه دست پر به سمت کرمان حرکت کردیم و یوسف در هنگام حرکت برایمان از فهادان گفت و زیستگاه شاخص یوزپلنگ ایرانی، که محلۀ فهادان، محل نگهداری یوزها بوده است. در ادامه با دیدن کاروانسرای با شکوه زین الدین در این کویر شوره زار، به تمامی گذشتگان خود آفرین و دمی خویش را به سکوت بیابان سپردیم و به آوای ساز ساربانی، لحظۀ تلاقی غروب خورشید را در آخرین روز سال 88 به دعایی برای زایش دوبارۀ زمین و بخشندگی اش درود گفتیم. در سیرجان سفرۀ هفت سین را مادری مهربان چید و در لحظۀ تحویل سال به دایره ای بزرگ گرداگرد سفره دست در دست هم با عشق و امید و اشک دعا کردیم. با حافظ به حال و هوای عرفانی سفر و در آن شکوه لحظات به راستی که تمام زندگی و هستی حضور داشتند. نقطۀ صفر، هیچ، رهایی و بهشتی به وسعت بی کران زندگی. سومین روز حرکت مان از سیرجان به سمت بافت به هدیه ای از پیر روستایی "درویش خان" به اعتراض به کسانی که به زمینش تعرض کرده بودند، درخت ها را به میوه های سنگی آذین بسته بود. دلیری و قدرت این پیر که کر و لال بود و به سنگ این جاذبۀ هستی کِه می مانَد و قصۀ تمامی اتفاقات را بی هیچ تحریفی به آیندگان می سپارد و قصه و غُصه های این مردمان زحمتکش را به طرح سنگی جاویدان می کند و چه آرام و مهربان بر سنگ قبری در آن باغ نمادین، شعر وجودش به گُل می نشیند.        باغ کوچک سنگی        عشق بی نهایت مرد خسته و تنها       سکوتی ناخواسته            و آفریدن ابزاری برای درد و دل                و آوازی برای تمامی دوران در ادامه به طرف استان هرمزگان در 25 کیلومتری بندر عباس، گنو را برای استراحت انتخاب کردیم. خستگی راه را با آب گرم معدنی گنو، به خواب دلچسبی تبدیل و به صدای موسیقی جیرجیرک ها، صبحی دیگر را با طلوع خویش آغاز کردیم.

آفتاب در حال طلوع بود که به سمت بندر عباس حرکت کردیم. لیدر مثل همیشه قبل از رسیدن به محل، ما را با اطلاعات جغرافیایی آنجا آشنا می کرد. بندر عباس از نظر وسعت هشتمین استان کشور است. پوشش گیاهی آن گز، صدر، کُنار، نخل .... و 14 جزیره دارد که کوچکترین آنها جزیره شیخ اندرابی است .... و دو اسکلۀ مهم که تجارت منطقه در آنجا صورت می گیرد.

به بندر رسیدیم مسافتی را پیاده رفتیم تا به قایق ها برسیم. قرارمان جزیرۀ هرمز بود، هرمز با آن جاذبۀ باور نکردنی. سوار بر قایق، نه بهتر است بگویم سوار بر موج ها شدیم، با تازیانۀ امواج در نبردی نابرابر، خرد و خمیر به ساحل رسیدیم. در بدو ورود، ماهیگیران را دیدیم که با صید ماهی های ریز مشغول به کار بودند. به قلعۀ پرتغالی ها رفتیم، که شاهدی بود گویا، بر آنچه بر خلیج فارس گذشت.

حسن آقا مسئول محلی آنجا با لهجۀ شیرین جنوبی، توضیحات جالبی را با طرح سوال در مورد محل دیده بانی، کلیسا، آب انبار..... به گروه داد و بچه ها در هنگام خداحافظی با شادمانی تکه کلام حسن آقا را می گفتند؛ "خُب فهمیدید..... این چییه"

برای برگشت به قایق ها نزدیک شدیم، با دیدن آن موج ها که مرتب به ساحل می خورد، عزم را جزم کردیم و با شجاعت هر چه تمام تر سوار بر قایقمان شدیم. تکان های شدید قایق همه را به بالا و پایین پرتاب و فریادها از عمق وجودمان به آسمان می رفت، آنچه در تمام این لحظات توجه مرا جلب کرد کمک قایق ران بود، پسر بچه ای لاغر و آفتاب سوخته که راحت و آسوده روبروی ما ایستاده و طناب جلوی قایق را برای هدایت در دست داشت. انگار که او با دریا و موج هایش یکی شده بود و با نگاه خاصش این همه داد و فریاد ما را به هیچ می انگاشت و شاید هم به ما می گفت اگر راز دریا را بدانید موج ها با شما یکی می شوند.

به جزیرۀ قشم رسیدیم، آنجا با دیدن غارهای خَربس که با آئین میترائیسم آمیخته و بعدها هم برای دیده بانی استفاده می شده است، به خانۀ یکی از اهالی روستای طبل برای استراحت و ناهار رفتیم و با غذای محلی بسیار خوشمزۀ قلیه ماهی پذیرایی شدیم.

منطقۀ چاه کوه با آن چشم انداز فوق العاده (ثبت ملی به عنوان ژئو پارک) که نگاه حیران ترا به نوازشی آهنگین تا بی نهایت می برد و شیرینی وجودش را در آبی گوارا به تمامی خلق هدیه می داد.

بعد سری به لافت زدیم، با 366 حلقه چاه برای نگهداری آب شیرین در تمامی سال معروف به چاه طلا و همینطور آب انبار و لنج سازی و جاذبه ی دیگر، که بادگیرهایی بود متفاوت در سرتا سر شهر که وجه تمایز موقعیت اجتماعی هر خانواده بود.

 

صبح روز پنجم بندر خمیر را به طرف بندر لنگه ترک کردیم. در طرفی خلیج فارس بود و زیبایی خیره کننده اش و پرندگان گوناگونی که با پرواز بر فراز این دریای همیشه نیلگون، خودنمایی می کردند.

یوسف از پرندگان مهاجر گفت و سواحل باتلاقی که مأمن 255 گونه پرنده و جاذبه ای برای پرنده شناسان می باشد. یکی از پرندگان مهاجر درنا می باشد که حدود 12 هزار کیلومتر پرواز می کند.

در بندر لنگه به خانه ای قدیمی، به نام خانۀ فکری رفتیم و از موزه اش دیدن کردیم. بندر لنگه، بندری بوده که از دوران هخامنش رونقی خاص داشته و کارگاه های لنج سازی از آن زمان تا به حال مشغول به کار بوده اند.

ناهار را در بندر چارک (نزدیکترین مسیر دریایی به جزیره کیش) خوردیم و چند ساعتی کنار ساحل روی ماسه ها قدم زدیم و هم کلام موج ها و دریا شدیم.

 

روز ششم، استان هرمزگان را پشت سر گذاشته وارد استان بوشهر  شدیم. در خلیج نایبند، مسحور جاذبه ای باورنکردنی، فلامینگوها را دیدیم که هنوز مهاجرت نکرده بودند. زمان کوتاه، نور و امواج و رقص هستی، پرواز روح و سجده بر این ملکوت خداوندی و شاکر بر این فرصت کوتاه نیایش، خویش را به دست عشق سپردیم و بقیه راه را حیران و سرگردان از این عظمت، از عسلویه عبور و خود را در بندر تا ریخی و بسیار قدیمی سیراف یافتیم. ابتدا از موزه بسیار ساده آن بازدید و با توضیحات جامع و کامل راهنمای آنجا، پسری بسیار جوان به نام یوسف، که با حرارت و عشق و محبت سخن می گفت، اطلاعات خوبی از آن شهر قدیمی بدست آوردیم. بعد از ناهار در رستوران خوب آنجا، به همراه یوسف به قلعۀ شیخ نصوری که 200 ساله بود و قبور سنگی سیراف، که گور تمدن ها نام گذاری شده و دیگر دیدنی ها رفتیم. از یوسف به خاطر همراهی صمیمی و ساده اش قدردانی و به خویش بالیدیم که ایران چنین فرزندان با سواد و قدرشناسی دارد و شاید آموختیم که با غُر نزدن می شود، حتی با امکانات محدود تلاش کرد و ساخت و پایداری کرد. تا ایران بماند، تا ایران عزیز ما بماند. راه را به سمت کنگان و دَیر ادامه دادیم در بین راه یکی از همسفران اطلاعات جالبی در مورد نمادها به ما دادند. در مورد نماد فروهر، که نماد انسان کامل است. در مورد مساجد، میله فلزی بلندی که باید هنگام ورود سر را خم کرد که نماد فروتنی است و ساخت مساجد که ابتدا به شکل مربع که نماد زندگی زمینی و روی ان به صورت دایره که نماد نامیرایی است. شب را در دیر بزرگترین بندر صیادی، در دبیرستانی نزدیک دریا گذراندیم و قبل از نیمه شب و خواب، کنار دریا گوش به امواج خروشان سپردیم و در رویاهای خویش دریا و به اعماق ظلمت و سیاهی شناور وگم شدیم.

 

صبح قبل از طلوع آفتاب کنار ساحل به عشق دیدن خورشید لحظاتی را با امواج رقصیدیم و در رقص نور با مرغان دریایی پرواز و با طلوع خورشید به شکرانۀ غلبۀ نور بر ظلمت اشک شوق ریختیم. و هفتمین روز سفرمان را در 5 فروردین 89 از بندر دیر آغاز کردیم، لحظاتی کنار اسکله با ماهیگیران گذراندیم و به سمت دلوار حرکت کردیم. تنگستان، رئیس علی دلواری، شیر بیشۀ تنگستان در نبردی قهرمانانه در برابر انگلیسی های متجاوز؛ از عشق و انسانیت، برابری و برادری و از ایران دفاع کرد و وجودش را فدای این آب و خاک کرد. به موزۀ رئیس علی در دلوار سری زدیم و با صحبت های یکی از اقوامش دمی به حال و هوای آن دوران سفر کردیم و با درود بر این شیر مردِ خِطۀ بوشهر، به موزۀ بوشهر هم سری زدیم که فوق العاده جالب بود و در قسمتی سازهای مختلف را معرفی کرده بودند و با آهنگ های اصیل، ما را مهمان شادی هایشان کردند.   در هشتمین روز، از بوشهر به سمت برازجان (دشتستان) یکی از شهرهای استان حرکت و به کاروان سرای مشیر که حدود 140 سال پیش در دورۀ قاجار ساخته و بعد از آن رضاخان آن را به زندان و تبعیدگاه تبدیل، که تا قبل از انقلاب پذیرای بسیاری از شخصیت های سیاسی بود، رفتیم. دوستان از آقای قهرمانی صحبت کردند که 33 سال از زندگی اش را در زندان و تبعیدگاه ها، از جمله در این جا که سلول هایی دخمه گون و وحشتناک داشت، گذرانده بود. روح تمامی آزادگان گرامی باد. بعد از آن به منطقه ای به نام بردک سیاه، محوطه ای تاریخی که کاخ هخامنشیان در سه هزار سال پیش که دورتادور آن تا چشم کار می کرد نخل خرما در بر گرفته بود، رفتیم. پس از این عصر در بندر گِناوه به خرید و گشت و گذار پرداختیم و غروب به طرف دیلم آخرین بندر بوشهر حرکت کردیم و شب را در هندی جان گذراندیم که به علت پذیرایی پشه ها بیشتر شب را بیدار بودیم اما حدود 3 نیمه شب بانویی فانوس به دست با حشره کش به نجات جمع آمد، تا بتوانیم ساعتی بیاساییم. اما به قول بزرگی "این نیز بگذرد".  

  

سفر را در نهمین روز به استان خوزستان از ماهشهر به آبادان از مسیر انحرافی به سمت اروند کنار، جنوب غربی ترین قسمت ایران که رود بزرگ اروند رود در آن جریان دارد ادامه و در طی مسیر نظاره گر تالاب شادگان بودیم با وسعت 420 هزار هکتار (بزرگترین تالاب ایران پس از تالاب ارومیه) با 170 گونه پرنده و پوشیده از نی زارها. از کنار رودخانۀ بهمن شیر (وام شیر) گذشتیم. هنگام عبور از مناطق جنگی دوستانی در اتوبوس، این آهنگ را زمزمه می کردند: آه و واویلا......... سلام بر این خطه، سلام بر تمام جهان آراها، سلام بر تک تک جوانانی که این مرز و بوم را با چنگ و دندان حفظ کردند....... آه و واویلا........ اشک در چشمان مان حلقه و به گُل می نشست. در اروند رود کاروان های متعددی به چشم می خورد، مقداری از راه را تا کنار اروند رود از میان نی زارهایی عبور کردیم که هر کدامشان به قول مولانا رازهایی از عشق و فداکاری ها زمزمه می کردند. آری......... بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق   عبورمان از پل چوبی متحرک معروف که ایرانیان بر روی اروند رود تا فاو (منطقه عراق) ساخته و توانستند ضربۀ سنگینی به نیروهای عراق وارد سازند، قلب مان را از درد و اندوه شهیدان بر هم می فشرد. دمی در کنار اروند رود ماندیم و با حس و حال خاصی از این همه شور و عشق و فداکاری برای آرامش روح تمامی شهدا درود فرستادیم. راهی آبادان شدیم و در جزیرۀ مینو با قایق دوری زدیم و در چشم اندازی آب و نخل و پرنده در نگاه زن آبادانی که کنار برکه نشسته بود و به دوردست ها نگاه می کرد، محبتی دیگر را از این مردمان مهربان و نازنین برایمان زنده کرد. عصر برای استراحت و حمام در مدرسه ای اسکان و ساعتی را برای عبور از آن چه گذرانده بودیم و به راستی بیش از طاقت ما بود، اختصاص دادیم.

 

صبح دهمین روز از آبادان به سمت اهواز، از خرمشهر عبور کردیم. در چشم اندازی رود کارون در بستر خویش پر خروش و باوقار می خرامید. تلألو خورشید بر روی آب، پرواز پرنده ها، نی زارهای فراوان و تالاب ها با پرندگان گوناگون از جمله فلامینگو، تاگگون مارگون، زنبور خوار و کلاغ سیاه و سفید....... و جلگۀ حاصلخیز جنوب؛ و حسی متفاوت و نگاه بهت زدۀ ما بر آن چه بر این سرزمین و مردمان گذشت، محبتی دگرگون در وجودمان آفریده بود آیا طاقت ادامۀ راه بود؟............... ادامه دادیم. به طرف شوش رفتیم شهر باستانی با قدمت چند هزار ساله که شکوه و عظمت تاریخی آن نیاز به تأملی بسیار دارد. چغازنبیل در قرن 13پیش از میلاد توسط «اونتاش نپیریشا» پادشاه ایلامی ساخته شده که در مرکز آن ها یک معبد (ذیقورات) جای دارد. که هر طبقه مستقلاً از سطح زمین به بالا احداث شده، برای درک فضا و حس و حال این بنای با شکوه، با خیال  سری به داخل آن زدیم و از پلکان ضلع جنوب غربی به طبقات بالا رفته و از پلکان مرکزی که در چهار سوی بنا قرار دارد به طبقه پایین آمدیم و با دیدن کتیبه ها و مجسمۀ گاو نر و مجسمۀ شیر و عقاب و ظروف سفالین.......... کتابی که در مورد چغازنبیل نوشته شده بود ورق زدیم. آری، چشم و زبان و دل قادر به بیان آن چه که دیدیم نبود، تنها به معبد دل رفتیم و به خدایان ایلام "اینشوشینک و نپیریشا«خدای حامی شهر شوش»" سلام دادیم. به شوشتر سری زدیم و با دیدن مجموعۀ آسیاب ها و آبشارهای شوشتر در بُهتی شگفت انگیز فرو رفتیم. این مجموعه یکی از آثار منحصر به فرد در زمینۀ تأسیسات آبی در سطح جهان است که در دورۀ ساسانی توسط نیاکان ما و با تکیه بر هوش و پشتکار ایرانی و ابزارهای ساده طراحی و در طول زمان تکمیل شده است. در حومۀ شهر شوشتر شاهد تولد بزغاله ای شدیم که بعد از به دنیا آمدن با تلاشی سخت می خواست روی پایش بایستد چه تولد قشنگی، زیبایی ها پایانی ندارد. به راستی که قلم در شگفتی آن چه که می دید و حس می کرد، سکوت را می خواست و به اصرار با او دوباره به شوش آمده و سری به موزۀ هفت تپه و آثار جالب آن چون سفال و کتیبه و اشیای برنزی...... زدیم. دانیال نبی، قلعۀ شوش، کاخ آپادانا، موزۀ آپادانا  مجموعۀ بسیار ارزشمند انتهای این راه پر راز و رمز بود. خاطرات ارزشمندی که از گذشتگان ما، ناخود آگاه جمعی ما را دوباره به چالش می خواند تا ارزش های اصیل خویش را پیدا و در هماهنگی با هستی و طبیعت در جشن خدایی و اهورایی با خویشتن خویش یکی شویم. شب آخر در دزفول به شادی این روزهای با هم بودن و یاد گرفتن، جشن کوچکی گرفتیم.

 

 9 فروردین روز آخر، مثل همیشه صبح زود برخاستیم تا آماده شویم که این روز را نیز با خاطرۀ هیجان انگیز دیگری پشت سر بگذرانیم. شهر دزفول، نگین شهرهای خوزستان، کنار رودخانه دز و پل تاریخی دز و دیدار از موزۀ مردم شناسی بازدید کوتاهی از دزفول بود. بعد از گذر از آن جا، وارد استان لرستان شدیم. از پل دختر «پل دورۀ ساسانی روی رود کرخه» به سمت خرم آباد رفتیم. در خرم آباد قلعۀ فلک الافلاک بر بلندای شهر با ابهت هر چه تمام تر خودنمایی می کرد. فرصتی شد تا قدم زنان تا بالای قلعه برویم. قلعه ای با 5300 متر مربع مساحت، دو صحن، 8 برج،.......... که در فضایی دیگر می توانستی سربازان ساسانی را در حال رفت و آمد و دیده بانی با ساز و برگ خاص آن دوران ببینی و قدمی چند با آنها برداری. به هر حال هر جا که رفتیم و دیدیم و بازدید کردیم با استقبال مردم عزیزمان روبرو شدیم که با تمام وجودشان ما را به مهمانی سبز بهاران می بردند. در برگشت، مسیر کوهستانی بسیار زیبا بود. خورشید و ابر در بازی نور و انعکاس آن بر روی کوه، آب و سبزه و صخره ها مناظر بدیع و بی نظیری را می آفریدند و ماه نیز که به وجد آمده بود در این هنر هزار رنگ هستی، رقص کنان و خندان ما را مجذوب بازی های خویش می کرد. به تهران نزدیک می شدیم و تاریکی شب از راه می رسید و سفر یازده روزه امان رو به اتمام بود. پنجره ای رو به خیالم گشودم و نگاهم را بردم به دیدار تک تک عزیزانی که در این سفر همراه هم بودیم: صبحی زیبا، صدای فلوت طنین انداز شده بود، ایرن آهنگ تولدت مبارک را می زد و تمام گروه با خواندن آن از محدثه لیدر صبورگروه مان قدردانی و به پاس حق شناسی از یوسف و محدثه تشکر کرده و شادی این روزهای تکرار نشدنی را بر جان و دلمان پرواز دادیم. ایرن و آیدا، دو همسفر، خواهران خوب و دوست داشتنی،  با دمیدن در فلوت و آهنگ های زیبا همراه ما بودند و مادر مهربانشان مریم، با اشعار زیبا و به یاد ماندنی اش رنگ و بوی دیگری به سفرمان می بخشید و در انتهای سفر مادر مریم به زبان لری "دایه دایه" را خواند و دوستان با او همسرایی کردند. نیوشا یکی دیگر از دوستان هنرمند که حافظۀ خیلی خوبی هم داشت، گاه با آقا داوود (راننده ماشین) که اشعار بسیاری را از حفظ بود، مشاعره می کردند. سپیده، مهسا، پرستو، هم گروهی های کوچک مان که هر کدام رنگ و بوی خاصی داشتند. مهسا آرام و خرامان، پرستو لبخند بر لب و مهربان، و سپیده که با خاله خاله گفتن شیرینش به دوستان، شادی و شیطنت در نگاهش موج می زد. ملودی که در طول سفر با مراسم چای، خوشحالی ویژه ای را به جمع می بخشید. ناصر و مانی، آرام و بی صدا با روحیۀ همکاری خوبی، که ناصر را در نوک صخره ای در نای بند و مانی را تنها در پشت بام کاروان سرای زین الدین به یاد می آورم. مهرداد دوست داشتنی، با آرامش و جواب های شمرده و آماده اش، خنده را بر لبان همه می نشاند و همانند شاهینی با نگاه دقیق در آسمان دوستی ها پرواز می کرد. اشرف چای در دست همان بانوی فانوس به دست با صدای خوبش ما را مهمان لحظه های خاص و همسرشان فرشید چه در لحظۀ سال نو، چه در جشن خداحافظی شعرهایی از حافظ برایمان خواند و ما را مهمان غزل های عاشقانۀ حافظ کرد. پژمان اطلاعات خوب و تاریخی در طول سفر به ما می داد و برای  عکس گرفتن به دادمان می رسید. نوشین دقیق و با توجه و بهشته مهربان و باگذشت و دیگر همسفران که با شادی اشان لحظات خوبی را آفریدند. نرگس خاله، با اُملت خیلی خوشمزه اش. افسانه مهربان و همسر خوب شان امید و سمانه دوست داشتنی. مرجان و همسرشان حسین، که گه گاه تشبیهات جالبشان موجب شادی و خنده می شد و دو دوست خوب دیگرمان لیلا و بهروز که حضور سبزشان در جمع باعث خوشحالی بود. نادر پدری گریز پا و با توجه که در هر مکان با دست دعا و نماز به درگاه حق کاروان ما را همراهی می کرد و آقا دایی رانندۀ صبور و ساکت مان. فاطی و تینا، خواهر، همسفر جدید این گروه و خوشحال از بودن با این دوستان خوب. چند هفته بعد، فاطی دست به قلم شد و خاطرات آن روزهای فراموش نشدنی را نوشت و تینا هم با دقت و لطفش تایپ کرد و فرستاد. مهرداد عزیز هم با هنرمندی این خاطرات را مثل یک دسته گل کرد و به موسیقی بهاران جان داد و مرتضی هم که روح این سفر بود، هدیۀ نوروزی اش معجزۀ دگرگونی وجودمان شد.

 

 شاد باشید بهار 89


خاطرات سفر خانم عابدینی